رفتن به مطلب

admin 2

مدیر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    34
  • Points

    93 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

آخرین بار برد admin 2 در 22 تیر

admin 2 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

3 دنبال کننده

درباره admin 2

  • درجه
    يه نويسنده آماتور
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    مرد
  • محل سکونت :
    خونمون
  • علایق :
    شكلات
  • کتاب های مورد علاقه:
    همه ي كتاب هاي قشنگ ^ــ^

آخرین بازدید کنندگان نمایه

305 بازدید کننده نمایه
  1. admin 2

    داستان کوتاه: نترس!

    سلام. یک داستان کوتاه نوشتم و میخوام بگذارمش تا شما هم بخونید. درصورتی که خواندید نظر بریر و امیدواریم از آن لذت ببرید. لینک : http://bayanbox.ir/download/4865480636628932961/نترس.pdf یک نکته: لالایی داخل داستان از من نیست.
  2. admin 2

    شعر های تنهایی من

    سلام خدمت همه دوستان و کاربران عزیز تو این تاپیک قراره هر چند وقت یک بار شعر هایی که به ذهنم تراوش میکنه رو بزارم. امیدوارم بخونید و ازشون لذت ببرید. ---------------------- دلبرا لعل لبانت را بر کویر من فرو بنشان جان ناچیز مرا هر دم از تن بی جان من بستان پای در بالین من بگذار دامنت معراجگاهم کن هر دو دستانم بگیر اما خود دو بال من برافروزان ------------------------ (نظراتتون هم بگید خوش حال میشم) فعلا بای
  3. سلام مجدد به همه دوستان پارت دوم به پست اصلی اضافه شد برید دانلود کنید و لذت ببرید
  4. راهب(FRIAR) ------------------------------ ------------------------------ نويسنده: الكسي گراويتسكي تصويرگر: آرتم بيزياف رنگ‌آميزي: ايوان ايلياسو مترجم: آرمان رئيسي اديتور: خانم زهرا, رضا نیری مصحح: سهيل, رضا نیری نوع فايل: CBR خلاصه: راهب گريم، در تلاش براي جبران اشتباهش، در زمان سفر مي‌كند و در مشهور‌ترين نبردهاي تاريخ روسيه حضور پيدا مي‌كند. اما او چه گناه سهمگيني مرتكب شده؟ دختران زيبا، ماشين‌هاي گران‌قيمت، جشن‌هاي ديوانه كننده، زندگي سرخوشانه‌ي پرشده با حباب‌هاي شامپاين، اندري هيچ يك از اين‌ها را نداشته است. فقط يك افسانه‌ي خانوادگي بچه گانه و صليبي وجود داشت، كه توسط پدربزرگش به او داده شد بود... توجه: براي خواندن كميك به نرم افزار CDi play نياز است. منبع: گروه ترجمه و اديت كميك سايت بوك پيج لینک‌ دانلود پارت اول(13مگابايت) پارت دوم(20 مگابايت)
  5. admin 2

    داستانك: لبه ي غروب

    داستانك: لبه‌ي غروب گريه،گريه، گريه. چشمانش از شدت گريه بسته شده‌اند و خود را به دست باد سپرده است. باد هم بي امان او را با سرعت هر چه بيشتر به جلو هل مي‌دهد و با زنش هايي كه در چمنزار بلند ايجاد مي‌كند پاهايش را هر چه بيشتر به حركت تشويق مي‌كند. موهايش با حركت باد به جلو كشيده مي‌شود و مانند تازيانه‌اي نچندان قوي بر روي صورتش فرو مي‌آيند. او از زمين و زمان چشيده است و حال نبوت آن است كه باد هم زهر چشمش را به او نشان دهد. دستهايش را باز كرده و به دست باد سپرد است تا باد راحت تر بتواند او را به ناكجا آباد هدايت كند. در تمام اين مدت چشمانش را بسته است، قطرات اشك راه خود را از بين پلك‌هايش باز مي‌كنند و به آرامي از گونه‌اش مي‌چكند . هيچ‌كس نمي‌داند و نخواهد دانست كه چرا او گريه مي‌كند و چه دليلي براي اين همه گريه دارد اما به هر دليلي كه باشد، آن دليل حتما دليلي منطقي است. از يك سربالايي نشبتا پرشيب بالا مي‌رود و هنوز مي‌تواند بر خورد چمنزار را به پايش احساس كند اما هر لحظه كه به بالا تر صعود مي‌كند احساس مي‌كند از ارتفاع چمنزار كم مي‌شود. تا اين كه در ارتفاعي زير پاهايش فقط و فقط سنگ ريزه ها و علف هاي نرمي را احساس مي‌كند كه در زير پايش له مي‌شوند. با خودش مي‌گويد: چرا بايد جان اين علف هاي سرسبز را با قدم هاي نحسم بگيرم، بهتر است چشم‌هام را باز كنم و از جايي قدم بر دارم كه علف هاي كوچك نباشن و تنها از روي سنگ هاو خاك رد شوم. خودش را كنترل مي‌كند و سعي مي‌كند اشك چشمانش را بند بياورد. بعد از اينكه بر خودش مسلط شد، چشمانش را باز ميكند. مدتي كوتاهي‌كه مي‌گذرد چشمش به نور خورشيد در حال غروب عادت مي‌كند و در اين هنگام خود را بر لبه‌ي پرتگاهي بلند مي‌بيند. در زير پايش مه نسبتا غليظي وجود دارد. آهي از سر آسودگي مي‌كشد و با خود فكر مي‌كند: شانس آوردم! اما پس چند لحظه درنگ با خود مي‌گويد: شايد باد من رو به اينجا آورده كه دنيا را از شر من خلاص كنه! اين فكر را چندين بار در ذهنش تكرار مي‌كند. شايد سرنوشت من مرگ باشه، شايد سرنوشت من مرگ باشه،... . و همچنان باز هم تكرار ميكند. با اين فكر ها هر چه بيشتر احساس قدرت و شجاعت و يا بهتر است بگوييم حماقت به او دست مي‌دهد تا قدم ديگري بر دارد و پايش را در باد رها كند. كم كم دارد عزمش را براي انجام اين كار جمع مي‌كند. دوباره چشمانش را مي‌بندد و به اين فكر مي‌كند كه با اين كار خود را در آغوش باد مي‌سپارد و سفرش به آن دنيا راحت‌تر خواهد بود. در حالي كه همچنان چشمانش بسته است لبخندي تلخ مي‌زند. پاي چپش را از كنار پاي راستش تكان مي‌دهد و به جلو مي‌برد. پاي چپش را جلو مي‌برد و قدمي كوتاه مي‌زند. همين كه احساس مي‌كند زير پايش تهي از هيچ است خودش را از شجاعت و قدرت خالي ميابد. پايش را به سرعت به عقب برمي‌گرداند و دوباره فكر مي‌كند: من چم شده؟ من كه تا لحظه‌ي پيش هيچ ترسي از مرگ نداشتم اما چرا حالا احساس مي‌كنم هيچ قدرتي در دلم نيست! اما... اما من بايد بميرم. من نبايد ديگر در اين دنيا باشم. همين چند ثانيه هم اضافي در اين دنيا ماندم. بايد خودم را رها كنم. بپرم و دست باد رو بگيرم... . با اين فكر ها دوباره قدرتش را براي پرش از پرتگاه جمع مي‌كند. دستانش را مشت مي‌كند و اينبار پاي راستش را جلو مي‌آورد ولي اينبار حتي پايش را به جلو نمي‌برد. دوباره احساس مي‌كند از قدرت خالي شده. دوباره و دوباره آن افكار منفي در ذهنش جريان مي‌يابد و هر بار پايش را تكان مي‌دهد تا بپرد اما هربار ترس وجودش را مي‌گيرد. براي آخرين بار ديگر نميداند بپرد و يا بماند و تنها چيزي كه مغزش به او دستور مي‌دهد پرش است. اشكهايش بر صورتش خشك شده اند و با برخورد باد به صورتش احساس سرمايي به او دست مي‌دهد. اينبار ديگر حتي فكر اين را نمي‌كند كه كدام پايش را به جلو بزارد و پرواز كند. تنها دستانش را باز كرده و خود را خم مي‌كند. ناگهان احساس مي‌كند جرياني از دلش به سمت مغزش به جريان مي‌افتد و با اين جريان فكري جديد ذهنش را پر مي‌كند. شايد اين خواست خدا باشه كه من در آخرين قدم دلم به حال علف‌هاي روي زمين سوخت و چشمام را باز كردم. شايد خدا مي‌خواد من زنده بمونم و ادامه بدم... . دوباره چشمانش را باز مي‌كند و خود را بر لبه‌ي پرتگاه مي‌بيند. پرتگاهي كه هيچ آينده‌اي در پايينش وجود ندارد. ترس وجودش را فرا مي‌گيرد. قدمي به عقب برمي‌دارد و براي بار ديگر دلش مي خواد به زندگي ادامه دهد. و باز قدمي ديگر به عقب برمي‌دارد. حال نوبت آن است كه دوباره با سختي ها و مشكلات زندگي اش روبه رو شود و اولين مشكل او باد است. دستي بر صورتش مي‌كشيد و باقي اشك‌هاي مانده‌را پاك مي‌كند. رويش را سمت باد برمي‌گرداند. چين دامنش را با دستانش مي‌گيرد و حال با قدم هايي محكم برخلاف باد به حركت مي‌كند و از پرتگاه دور مي‌شود. --------------------- پايان اميدوارم مورد پسند شما دوستان عزيزي كه اين داستان رو مطالعه كرديد قرار بگير:) ببخشيد اگه زياد خوب نبود
  6. به شدت گيج شده بود. نمي دانست شاد باشد و يا غم گين، نمي دانست گريه كند و يا بخندد، نمي دانست در اين دنياي نا آرام اطرافش چه كار كند؟ همه چيز در تضاد به سر مي برد، زشت و زيبا، شب و روز، سكون و حركت، قدرت و نا تواني. حتي اين تضاد را مي توانست در هواي داخل اتاق احساس كند. او تنها يك چيز را در افكارش به خوبي درك كرده بود، در اين دنياي بزرگ او بي‌اهميت‌ترين چيز بود كه مي‌دانست و حتي وجود خود را جزء موجوديت در اين دنيا حساب نمي كرد. در حالي كه بر روي تختش تكيه داده بود به ساعت مشكي رنگ روي ديوار خيره شد و گذر تك تك لحظات عمرش را با چشمان خودش ديد. صداي قلبش را شنيد، به آهستگي قدم هاي يك لاكپشت مي پتپيد. قلبش هم از اين دقايق مزخرف و يك نواخت خسته شده بود. پسر نفسي كه كشيده بود را با آهي نچندان بلند پس داد و چشمانش را بست و با اين كار ناآرامي هاي دنيا را كنار گذاشت. صداي بوق اخطار دستگاه بلند شد. پرستار ها با عجله وارد اتاق شدند و پزشك معالج او هم پشت سر آن ها خودش را به اتاق رساند. پسر بر لب پنجره اتاق نشست و به تماشاي پزشك و پرستاران پرداخت. او ديد كه چگونه آن ها با شوك هاي قلبي قصد احياء كردن او را داشتند اما ديگر هيچ ميلي به ادامه آن زندگي نداشت. پنجره اتاق را باز كرد. به پايين نگاهي انداخت. دنياي جديدي در جلوي او بود و دوست نداشت حتي يك لحظه‌ي آن را از دست بدهد. يكي از پاهايش را با جسارت از روي لبه ي پنجره برداشت و خودش را با دستاني باز در ميان باد رها ساخت و به استقبال زندگي جديدي رفت. پزشك و پرستاران، با وجود آن همه تنش و اضطراب، همگي متوجه باز شدن ناگهاني پنجره شدند. باد خنكي وارد اتاق شد و همزمان خط ممتد بر روي دستگاه ثبت نوارقلب ظاهر گشت. ديگر اميدي در دل هيچ يك از افراد حاضر در اتاق براي زنده نگه داشتن پسر نماند. همه با نگاهي تاسف بار به هم نگاه كردند. پزشك دفترچه مشخصات جلوي تخت را برداشت و با بي توجهي آن را برگي زد تا به صفحه‌ي مورد نظرش رسيد. خودكاري كه در جيب سمت راست فرم سفيدش بود را از آن در آورد. دفترچه را بر روي ميز گذاشت و همين كه خودكار را نزديك صفحه برد و خواست گزارش مرگ آن پسر را بنويسد، چشمش به چيز عجيبي برخورد كرد. فرم از قبل پر شده بود. نام بيمار: مازيار شمس پزشك معالج: دكتر احمدي علت مرگ: خستگي از دنيا در ساعت 5 و 37 دقيقه بعد از ظهر پزشك به ساعت نگاه كرد ، ساعت پنج بود و در همان لحظه عقربه ثانيه شمار از عدد 12 گذشت و عقربه دقيقه شمار بر روي 37 دقيقه قرار گرفت. -------------------- ممنون از دوستان عزيزي كه لطف كردن و داستان چرت و پرت و الكي منو تا ته خوندن.... خوش حال ميشم اگه نظر هاي خوبشون هم بگن....
  7. admin 2

    راز

    خوب بود ممنون از اين كه دست به قلم برديد. فقط اگه داستان بلنده چرا براش كاور در نظر نگرفتيد چرا انقدر فصل اول كوتاه هستش چرامثل داستان كوتاه خلاصه گفته بوديد چرا پي دي اف نيست؟ به هر حال شما ميگيد تا حالا تجربه اي تو نوشتن نداشتيد اما با اين حال خيلي خوب بود فقط كمي با داستان بلند متفاوت بود كه اون هم با كمي كار كردن و پردازش موضوع عالي ميشه
  8. دوستان اين يكي از اولين كار هاي من هست اميدوارم مورد پسند شما دوستان واقع بشه ------------------------- ويلن قهوه‌اي رنگش را برداشت. بر لب حوض قديمي خانه نشست. نت ها را از بر بود، اما كمي مكث كرد. ابتداي نت را تا حدودي فراموش كرده بود. بعد ازكمي فكر كردن به ياد آورد كه نت با انگشت دوم روي سيم «لا» شروع مي‌شود و بعد با انگشت اول روي سيم «رِ» ادامه مي‌يابد. شروع به نواختن كرد و نواي عاشقانه اي در حياط خانه طنين انداخت. ماهيان داخل حوض انگار كه صداي آشنايي را شنيده باشند به جنب جوش افتادند، گوشه حوض رفتند و روي آب آمدند. گل هاي آفتاب گردان داخل باغچه از خورشيد روي برگرداندند و به پسر خيره شدند. پرياني كه در ميان گل هاي بنفشه و ياس و نرگس پنهان شده بودند بي توجه به پسر نمايان شدند و سمايي* را به اجرا گذاشتند. بلبل ها دست از آواز كشيدند و گوش به نواي خوش ويولن سپردند و كم كم پرندگان ديگر هم به آن ها پيوستند. هميشه دختري زيبا كه باعث حسادت حور هاي درختي مي‌شد كنار پسر مي نشست ولي اين بار پسر تنها بود. انگار چيزي درست نبود زيرا اين بار قطعه موسيقي سوزناكتر نواخته شد. آرام آرام قطره هاي بلورين اشك از چشمان آبي رنگ پسر سراريز شد. حوريان درختي دست از بازيگوشي برداشتند و كم كم متوجه اين تغيير ناگهاني شدند. آن ها هم فهميده بودند كه دختر ديگر پهلوي پسر نيست. با تمام حسادتي كه به دختر داشتند اما نبود دختر آن ها را نيز محزون كرده بود. خانم سياه پوشي بر بالاي ايوان آمد و با لحن غم انگيزي گفت: «آقا، كت و شلوار مشكيتون براي مراسم خاكسپاري آماده ست.» -------------------------- سما: رقص عارفانه
  9. واقعا از همه دوستان بابت نظر و ديدگاه هاي قشنگشون ممنونم اميدوارم كار هاي بعدي بنده طوري باشه قابل قبول تر باشه همچنين اميدوارم كم كم دوستان ديگر هم دست به قلم شده و داستان هاي زيبا خلق كنن
  10. سلام بر دوستان عزيز.... اميدوارم تلاش هاي خود را براي اين تمرين بكنيد و قدرت نويسندگي خودتون رو محك بزنيد.... و همچنين يه نكته كه بايد حتما ذكرش كنم اينكه اسم مهشيد يه اسم پيشنهاديه و ميتونيد از اسم هاي دل بخواهتون استفاده كنيد....... منتظر اثر هاي زيباي شما هستم....
  11. ديدگاه جالبيه ممنون از توجهي كه كردي و نظري كه گذاشتي. بله از اون لحاظ جمله خوش تركيب تريه و بيشتر به جمله قبل مياد اما اون گنگ بودن جمله دوم رو بخوبي بيان نميكنه ممنون از نظري كه گذاشتي و همچنين ممنون بابت پيشنهاد خوبت
  12. يك دقيقه دير كرد . عشقش را از دست داد. يك دقيقه زود آمد . عشقش او را از دست داد. ------------------------------------- برداشت خودتونو لطفا از اين داستان بگيد.
  13. جهت بالا اومدن تاپيك منتظر اثر هاي زيباي شما دوستان عزيز هستم يه نكته كه بايد اشاره كنم اينكه داستانتون بين 1000تا 14000حرف باشه
  14. admin 2

    ایا میتونه جادوگر باشه؟

    بنظر من همه نيروي ماورايي دارن چون روح دارن و روح ميتونه در دنياها در هنگام خواب سير كنه و در بعضي موارد ما شاهديم كه بعضي از افراد با كار كردن روي نيروي روحاني خودشون تونستن كار هاي خارق العاده انجام بدن. هنوز جادو وجود داره ولي نه به اون صورتي كه قديم بود و از اين ميشه نتيجه گرفت كه افراد قبل و بعد من نيروي جادويي كه باعث ادامه زندگي ميشه به نام روح دارن. راستي خون آشام اينجا نداريم؟؟؟؟
  15. admin 2

    سر مزار کلمه

    خسته نباشي پريسا خانم داستان قشنگ با موضوع قشنگي بود توصيفات و تشبيهات قشنگي بكار برده بودي فقط يكم آغاز و پايان مشخصي نداشت خسته نباشي و اميدوارم به نوشتن ادامه بدي. منتظر كار هاي كوتاه بعديت هستم. از بقيه‌ي دوستان خواهشمندم نظرشون رو در مورد داشتان بيان كنن(دلايلش مشخصه)
×