رفتن به مطلب

HHRA

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    37
  • Points

  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره HHRA

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  • تاریخ تولد 20 مرداد 1377
  1. HHRA

    تجمع اساطیر

    -واندر...واندر...پاشو بیا صبحونتو بخور . مدرست دیر می شه هاااا. -اومدم مامان . نیم ساعتی بود که بیدار شده بودم ولی هنوز در رخت خوابم مانده بودم . این کار دیگر برایم عادت شده بود . در رخت خوابم می ماندم و با تخیلاتم خلوت می کردم . می شود گفت که بهترین لحظات زندگی ام بود البته اگر تخیلات قبل از خواب را حساب نکنیم . پتویم را کنار زده و از تخت پایین آمدم . سر تا سر اتاقم کاملا سفید بود . حتی در اتاق . پوستر هایی از فضا و آتش فشان و هری پاتر و ... ، دیوار انتهای اتاقم را پوشانده بود . درست بالای تختم یک پنجره چوبی والبته سفید رنگ قرار داشت . موکتی که رنگش تقریبا نارنجی بود کف اتاق را پوشانده بود و یک چوب لباسی فلزی هم بین دو کمد کتابم درست روبه روی تخت قرار داشت . یکی از کمد ها با رنگ سفید مخصوص کتاب ها درسی و دیگری با رنگ طوسی برای کتاب ها داستانم بود . -واندر ... -اومدم مامان . اومدم . دقایقی بعد در حالی که کوله ی سبز رنگی در دست داشتم با سرعت از پله های سنگی پایین آمدم و مستقیم به سمت میز صبحانه رفتم . کیفم را به گوشه دیوار تکیه دادم و بر سر میز نشستم . مادرم با لحنی معنی دار رو به من کرد و گفت : -چه عجب . صبح شما هم بخیر واندر . -ببخشید . صبح بخیر . برادر کوچکترم که در آن سوی میز نشسته بود پوزخندی زد و لیوان چایش را سر کشید ، یک بوس به مادر داد و از او خداحافظی کرد . -تو مدرسه می بینمت خواب آلو . و به سمت در دوید . از سر میز بلند شدم و به سمت کیفم رفتم . مادرم گفت : - کجا ؟ -خب معلومه مدرسه . -تو که هنوز صبحونت رو نخوردی ... -ممنون . ولی میل ندارم . خداحافظ . کیفم را برداشتم و به سمت مدرسه راه افتادم . طبق معمول از اتوبوس جا ماندم و مجبور شدم تا باز هم پیاده به مدرسه بروم که خودش مساوی بود با دیر کردن و در نتیجه تنبیه شدن ... برای بار دوم در روز در افکارم گم شدم .نمی دانم چرا ولی از اتفاقات و بلاهای طبیعی خوشم می آمد . زلزله ، طوفان ، آتشفشان و مخصوصا سیل و سونامی . به نظرم یک ابهت خاصی داشتند . صدای تقی از پشت سرم به گوش رسید . سریع برگشتم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بالاخره یک نفر آمده بود تا مرا با خود ببرد و آن هم صدای آپارات کردنش بود . ولی بر روی زمین سنگ فرش شده پیاده رو که از یک طرف به درختانی سبز و از طرف دیگر به حصار های چوبی خانه ها محدود شده بود ، کسی جز من قدم بر نمی داشت . خورشید آرام آرام و پنهانی طلوع می کرد و آفتاب گرمش را پاورچین پاورچین روی پیاده رو به حرکت در می آورد تا سنگ ها را از سرمای آزار دهنده نجات دهد وگرمای آرامش بخشش را نثار آن ها کند . به این فکر کردم که چه می شد اگر همین الان یک سیل عظیم به سمت شهر حمله ور می شد و مانند یک لشگر عظیم تنها میراثش یعنی ویرانه را بر جای می گذاشت و می رفت . یا چه می شد اگر ... دوباره صدای تق آمد ... سریع برگشتم در ابتدا دوباره چیزی ندیدم ولی بالاخره متوجه منبع صدا شدم . چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشوم چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی به محض اینکه فهمیدن ، شروع کردم به دویدن . باز هم صدای تق از پشت سرم آمد ولی ایندفعه فرق داشت . خیلی بلند تر و البته دیگر فقط یک صدا نبود . حتی جرات نمی کردم که پشت سرم نگاه کنم . آن قدر دویدم که بالاخره از نفس افتادم و چاره ایی جز ایستادن نداشتم .آن موقع بود که متوجه شدم صدا قطع شده است . در حالی که بدنم به لغمه افتاده بود و از ترس نمی دانستم چه کار کنم خیلی آرام برگشتم و با صحنه ایی غیر قابل باور روبه رو شدم . تنها چیزی که رو به رویم می دیدم ویرانی و سنگ و خاک بود . محدوده ایی به مساحت تقریبا دو کیلومتر کاملا از بین رفته بود . انگار که زلزله ایی 9 ریشتری در آن جا آمده باشد . وقتی سرم را پایین آوردم چنگال مرگ را دیدم که تنها چند سانت با مچ پایم فاصله داشت . سنگ فرش خیابان درست تا جلوی پایم شکافته شده بود و دره ایی عظیم را تشکیل داده بود .اگه یک قدم کمتر می دویدم آنوقت من هم جزوی از ویرانه می شدم . ناگهان صحنه ایی که می دیدم عظمت و شکوه خواصی برایم پیدا کرد و آن زمان بود که متوجه آخرین تخیلم قبل از دویدن شدم . شکافی عظیم . ترکی بزرگ و زلزله ایی قدرتمند . خورشید از شرم و حیا روی خود را از آن واقعه شوم بازگرداند و آسمان نیز پرده های خود را بست و اشک هایش جاری شد . ناگهان بویی به مشامم رسید . بوی خاک . بوی چوب . بوی گل های مرده زیر خروار ها خاک . بوی گل های سوسن به طرز عجیبی همه جا را پر کرده بودند . و بوی دیگری که در ابتدا نتوانستم آن را تشخیص دهم . بویی تند و زننده . بویی که بسیار آشنا بود . ناگهان صدایی از نزدیکی به گوشم رسید و من بالاخره منبع بو را تشخیص دادم. بو ، بوی خون بود . -کمک ... ک...مک ...یکی ... کمکم کنه. به سمت منبع صدا دویدم و پس از چند دقیقه آن را یافتم . زن میانسالی در حالی که از درد دندان هایش را به هم می فشرد بر روی زمین دراز کشید بود . تخت سنگ بزرگی که ظاهرا زیر زمین قرار داشته بوده جلوی دیدم را گرفته بود و من فقط می توانستم صورت او را ببینم . وقتی نزدیک تر شدم دلیل دردش را فهمیدم . تکه چوب بسیار بزرگی بر روی پاهایش افتاده بود .به سمت او دویدم .ابتدا به اطراف نگاه کردم و فریاد کمک سر دادم چون حتی من هم نمی توانستم آن تکه چوب را تکان بدهم . وقتی از کمک دیگران ناامید شدم تصمیم گرفتم تا خودم دست به کار شوم .نفس عمیقی کشیدم و دستم را به سمت تکه چوب دراز کردم . به محض اینکه دستم با چوب تماس پیدا کرد . تکه چوب جان گرفت ، صدای خش خشی از خود در آورد و شروع کرد به پیچیدن دور بدن زن زخمی . نفسم بند آمد و از ترس چند قدم عقب رفتم . تکه چوب شروع به خفه کردن زن کرد و صدای خس خسی از گلوی زن در آمد . ناگهان چوب آتش گرفت و صدای خس خس زن تبدیل به جیغی بلند و ممتمد شد . و لحظه ایی بعد بدن بی جان زن جلوی پایم آرام گرفت و دیگر خبری از تکه چوب نبود . چند دقیقه همانطور به بدن بی جان زن نگریستم تا اینکه صدایی از پشت سرم شنیدم که حاکی از رسیدن مامورین و گروه های امداد بود . شروع به دویدن کردم و تصمیم گرفتم که مستقیم به مدرسه بروم و تظاهر کنم که هیچ اتفاقی نیافتاده است . به لباس هایم نگاهی انداختم . سر تا سر خاکی بودند . ناگهان بادی شدید شروع به وزیدن کرد و قطرات ریز باران را به سمتم پاچید . و گرد و خاک لباس هایم را با خود به سمت ویرانه برد . در طول مسیر تنها یک چیز به خود می گفتم . تمامی این ها یک اتفاق بود . یک تصادف . و من ، فقط در زمان نادرست در جای نادرست بودم . همین . هنوز بوی شدید سوسن به مشامم می رسید . انگار که بوی سوسن مرا تعقیب می کرد .
  2. HHRA

    تجمع اساطیر

    لطفا نظر بدید . حتی شده فقط بگید که خوب بود یا بد بود ... اون هایی که نویسنده اند می دونند که نظر حتی اسپم چقدر تو روحیه نویسنده تاثیر داره
  3. HHRA

    تجمع اساطیر

    باد . عنصر قدرت کریستینا . این موضوع وقتی مشخص شد که می خواستند به سمت دروازه بروند . وقتی که نزدیک بود یک باد شدید جیمز را به پایین پرت کند . -عجله کنید . باید هر چقدر که می تونیم از این جا دور شیم . دامبلدور در حالی که جلوتر از همه حرکت می کرد و با دست جیمز را به دنبال خود می کشید این حرف را زد . وقتی به دروازه رسیدند ، دامبلدور با دست دیگرش دست کریستینا را گرفت و وارد محدوده دروازه شد . دنیای سوم . کیسپیلییا . احتمالا اینجا با دردسر های بیشتری روبه رو می شدند . خیلی خیلی بیشتر . به نظر می آمد که توی یک غار باشند . -زود باشید دنبال من بیاید . - برای چی اینقدر نگرانی ؟ اگه اون لباس سیاه ها منظورم شکارچی ها هست ، بیان ، دوباره می تونی ما رو ببری به یه جای دیگه ... - این دفعه دیگه نه جیمز . دیگه نمی شه . شکارچی ها بعد از شما قوی ترین موجودات روی زمین هستند . این دفعه هم برای این تونستیم فرار کنیم چون اون ها نمی دونستن که یه جادوگر پیش شما هست . ولی دفعه بعد خیلی فرق خواهد کرد . مطمئن باش . - اون ها که فقط یه سری شمشیر و کمان و از این جور چیز ها داشتند .... هه ... چه طوری می خوان به ما صدمه بزنن ؟ - هیچ وقت از روی ظاهر قضاوت نکن ، کریستینا . باور کن دست کم گرفتن شکارچی ها بزرگترین اشتباه زندگی ات می شه ... دریا ... اون ها توی یه غار دریایی بودند . صدای امواج خروشان دریا که به صخره ها برخورد می کرد کاملا به گوش می رسید . بوی نمک . اما خیلی قوی تر از همیشه . -صبر کنید . ناگهان دامبلدور ایستاد . -یه چیزی درست نیست ... احساس می کنم که نباید این جا می اومدیم . - درسته نباید اینجا می اومدید . ناگهان موجی از آب سرد و شور دریا بر رویشان ریخت . صدا از پشت سرشان و از اعماق تاریکی می آمد . -کی اونجاست ؟ صدای زنانه دوباره در غار طنین انداخت اما این دفعه بسیار بلند تر . -شما کی هستید و اینجا چی کار می کنید ؟ ناگهان موج دیگری بلند شد و دوباره آنها را خیس کرد ... ناله جیمز بلند شد : -اه . گندش بزنن . -ما دنبال یه نفر می گردیم ... -کی ؟ دامبلدور آرام چوبدستی اش را درآورد و زیر لب زمزمه کرد : - لوموس ماکسیما . ناگهان گویی نورانی از نوک چوبدستی اش برخاست و با سرعت به سمت انتهای غار رفت . دختری جوان بر روی تخت سنگی بزرگ ایستاده بود . دختر با دیدن نور سریع از تخت سنگ پایین آمد و در حالی که دستانش را به سمت دامبلدور گرفته بود مستقیم سمت آنها آمد . -تو کی هستی پیرمرد ؟ دامبلدور سوالش را بدون جواب گذاشت ... دخترک هر لحظه به طور تحدید آمیزی به آنان نزدیک تر می شد . -پرسیدم تو کی هستی ؟ دستان دخترک حرکت کرد و موجی بلند از سمت دهانه غار به سمت آنان آمد . دامبلدور رو به جیمز کرد : -نوبت توئه . جیمز لبخندی زد و از اینکه بلاخره می توانست از قدرتش استفاده کند خوشحال شد . چند قدم به سمت موج رفت و سپس دیواری از آتش را درست در چند قدمی خودش پدید آورد . موج آتش را خاموش کرد ولی خودش هم از بین رفت . دخترک بهت زده از کاری که جیمز کرد زبانش بند آمد . پس از مدتی دخترک دوباره سوالش را مطرح کرد اما با لحنی کاملا متفاوت از قبل : -شما کی هستین ؟ -من آلبوس دامبلدور هستم . این ها هم جیمز ... و کریستینا ... . جیمز لبخند معنی داری تحویل دخترک داد و سلام کرد . اما کریستینا چیزی نگفت . دامبلدور ادامه داد . -ما اومده بودیم اینجا تا کسی رو پیدا کنیم . البته فکر کنم همین الانش هم پیداش کردیم . دامبلدور همه چیز را برایش توضیح داد حتی در مورد پیشگویی و شکارچیان . سپس نوبت به او رسید که توضیح دهد . -اسم من سوزان ه . وقتی 9 سالم بود متوجه قدرت هام شده . نه تنها من بلکه بقیه هم متوجه شدند .حتی خانواده ام ... منو از خودشون روندند . منم الان 5 ساله که دارم تنها زندگی می کنم . همدردم در تمام این مدت فقط یه نفر بوده . دریا . خیلی خوب هم دیگه رو می فهمیم .همیشه کمکم می کنه . جای زندگی و غذام رو مدیون دریا ام . ناگهان صدایی مانند افتادن تکه سنگ از انتهای غار به گوش رسید . دامبلدور بدون معتلی دست بقیه را گرفت و بر روی غار آپارات کرد . خیلی زود متوجه شد که اشتباه محض کرده چرا که بلافاصله تیری چوبی مچ پایش را به زمین دوخت . آسمان ابری و طوفانی بود. قطرات سرد آب بر روی صورتشان چنگ می زد . شش مرد عضلانی با لباس های از پوست حیوانات و خز سیاه آن ها را محاصره کرده بودند . در چشمانشان سیاهی عجیب و مشترکی وجود داشت . هر یک سلاح هایی در دست داشتند . گرزی با تیغ هایی که سرشان قرمز بود و به نظر زهر بودند . شمیری فولادی . کمانی چوبی با تیر هایی که یکی از آنان در پای دامبلدور بود . نیزه ای که سرش از سنگی سیاه رنگ تشکیل شده بود . هیچ کدام مو نداشتند و از بازو تا نوک انگشتانشان کاملا معلوم بود . به نطر می آمد که نه تنفس می کنند و نه پلک میزنند . زیرا هر شش تای آنان بدون کوچکترین حرکتی مانند مجسمه آن ها را محاصره کرده بودند . ناگهان نفر هفتم با پرشی بلند بر روی غار آمد . دلیل افتادن سنگ داخل غار هم مشخص شد . آنها خیلی باهوش بودند و این اتفاق تقصیر دامبلدور بود . حالا خودش هم باید اوضاع را درست می کرد . دامبلدور رو به بقیه می کند و زیر لب زمزمه می کند : - ازتون می خوام که شجاع باشید . هر اتفاقی که افتاد پیش هم بمونید و به هم دیگه کمک کنید . نفر چهارم رو پیدا کنید و برید به مدرسه ایی که دربارش صحبت کردم . شجاع باشید بچه ها . شجاع باشید . دامبلدور آرام دستش را به سمت تیر برد . آن را گرفت . ولی همین که خواست آن را بیرون بکشد تیر دیگری به بازویش برخورد کرد . فریاد جیمز بلند شد و دیواری از آتش دورشان به وجود آمد دامبلدور از فرصت استفاده کرد و سرپا ایستاد . هفت شکارچی با ریتمی هماهنگ بدون اینکه آسیبی ببینند از دیوار آتش گذشتند . موج آب اصلا آن ها خیس نکرد و طوفان باد هم ذره ایی تکانشان نداد .دامبلدور چوبدستی اش را به سمت بچه ها گرفت و زیر لب وردی را زمزمه کرد سپس به سمت شکار چی ها برگشت . -شجاع باشید . با قدم هایی استوار به سمت هفت مرد دوید اما خیلی زود تیر دیگری در قلبش فرو رفت .دامبلدور سر جای خود خشکش زد و کمرش خم شد .خون از قلبش جاری می شود و لباس او را خونی می کند . پلک می زند و رنگ قرمز شدیدی درون پلک هایش پخش می شود . دوباره پلک می زند و لبخند زیبای آریانا جلویش ظاهر می شود . ابرفورث را میبیند در حالی که سر او داد می زند . هیچ گاه وقت نکرد ازآن ها طلب بخشش کند و این بزرگترین نگرانی اش در آن لحظه بود . او ابتدا بر روی زانو های خود افتاده و دستانش در کنارش آویزان می شود و سپس همچون عروسکی پارچه ایی از پهلو نقش بر زمین می شود . او بی حرکت است و نفس نمی کشد . کریستینا دستانش را بر روی دهانش می گذارد و جیغ می کشد . صدای دامبلدور در گوش های جیمز طنین می اندازد که می گوید : شجاع باش . شجاع . سنگ های تیز زانوان سوزان را می خراشد و به این فکر می اندازد که شاید شروع زندگی اش خیلی زود تر از آنچه که فکرش را می کرد به پایان رسید . شکارچیان همزمان درست مانند زمانی که از دیوار آتش گذشتند از روی بدن بی جان دامبلدور عبور کردند . اما این بار دیوار آتشی درکار نبود . بلکه دیواری بسیار قدرتمند تر حضور داشت . دیواری از جنس فداکاری ... دیواری از جنس شجاعت ... دیواری از جنس عشق . هر هفت شکارچی همزمان و بدون اختیار روی زمین افتادند . ابتدا هر سه نفرشان متعجب و بهت زده به شکارچیان زل زدند سپس کریستینا به خود آمد . دست جیمز و سوزان را گرفت و به سمت دروازه دویدند . هر سه آن ها در سکوت داشتند تنها به یک چیز فکر می کردند . آخرین حرف دامبلدور ... وتصمیم گرفتند آخرین وصیت او را اجرا کنند . آخرین وصیت آن مرد بزرگ . آن مردی که جانش را فدای دنیا کرد . مردی با قلبی پر از محبت . مردی دارای شجاعتی به اندازه فداکاری . مردی که قلبش به وسعت دریا بود . به وسعت عشق . و زیر لب زمزمه کردند : -من شجاع هستم .
  4. HHRA

    تجمع اساطیر

    از تاخیر بسیار طولانی او عذر می خوام ... آخه مدرسه ها واسه من الان یک هفته است که شروع شده ... ( منم دانش آموز درس خون ... ) به زودی بقیه اش رو می زارم بازم ببخشید
  5. HHRA

    تجمع اساطیر

    -جیمز لطفا بس کن. اگه کسی ببینه برامون دردسر درست می شه ها ... جیمز گوی آتشینی که بالای دستش معلق بود را ناپدید کرد و بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد . دامبلدور به جیمز گفته بود که احتمالا اون باید بتونه بقیه را پیدا کند. جیمز نمی دانست چطور اما وقتی کاری را که دامبلدور گفت انجام داد چیز هایی حس کرد . -خودت رو آزاد کن جیمز . راحت باش . نترس من نمی زارم چیزی رو بسوزونی . البته سعی خودم رو می کنم که نزارم . بزار ذات واقعی درونت تو رو کنترل کنه . حسش کن جیمز . درکش کن . این تمام کاریه که باید انجام بدی . دقیقه ایی بعد جیمز گفته بود که : -حسش می کنم . نمی دونم چی رو حس می کنم فقط یه حسی بهم می گه که باید برم اونجا . -کجا جیمز ؟ کجا ؟ -نمی دونم . فقط می دونم که باید بریم اونجا ... - خیل خب . پس بهتره تو بری و من پشت سرت بیام . جیمز راه افتاد و دقایقی بعد دامبلدور متوجه شد که آن ها درست در همان بن بستی هستند که دامبلدور ساعاتی پیش آن جا بود . دروازه .دستانشان را روی دیوار گذاشتند و وارد دنیای دیگر شدند . روی کوهی بلند بودند و تابش گرم نور نشان از روز می داد ولی وقتی دامبلدور خواست تا ساعت را به کمک سایه خورشید بفهمد با چیزی مواجه شد که تا به حال ندیده بود . درآسمان آن جا دو خورشید بود . یکی بسیار بزرگ و یکی بسیار کوچک . -خیلی عجیبه انگار می تونم کاملا حسشون کنم . - به خاطر اینکه اون ها هم یک جور گوی آتشینن جیمز . - مطمئنم که هستن ... - هنوزم حسش می کنی ؟ - آره . خیلی بهتر و خیلی قوی تر . - پس راه بیافت . من درست پشت سرتم . پس از اینکه از کوه پایین آمدند ، دامبلدور گفت : -طبق کتاب اینجا باید آندروف* باشه . سرزمین دو خورشید . بیشترش رو کوه هایی تشکیل داده که برای ما غیر قابل تصورن . احتمالا کوچیکترینشون اندازه بزرگترین کوه ما باشد . شما تو سرزمینتون کوه دارید ؟ - آره یه چند تایی . پس از ساعاتی پیاده روی بالاخره جلوی خانه ایی با آجر هایی نیلی و سقفی قرمز که درخت بزرگی درست بغلش قرار داشت ایستادند . خانه به نظر خیلی قدیمی می آمد . نرده هایی چوبی با فاصله ایی بنچ متری از درب خانه به پیاده روی سنگی متصل شده بودن و پاغچه ای نه چندان مرتب این فاصله را با گل ها ی قرمز و زرد و چمن های نامساوی پر کرده بود . -خودشه . -مطمئنی ؟ پس بریم زنگ بزنیم . دامبلدور از مسیر سنگ فرش شده ایی که به در چوبی سفید رنگی می رسید به سمت خانه راه افتاد . عطر دلپذیر گل ها همه جا را پر کرده بود . دختری با لباس نیلی رنگ و موی سفید و بلند پشت در ظاهر شد . چشمانش رنگ خاکستری عجیبی داشت که احساس مرده ها را به انسان القا می کرد . پوست بدنش بیش از حد سفید بود . مطمئنا اگر کسی او را در حال خوابیدن می دید ، فکر می کرد مرده است . -بله ؟ - سلام . من آلبوس دامبلدور هستم . می تونم چند کلمه ایی با هاتون حرف بزنم . -بفرمایید . - اگه ممکنه بریم داخل ؟ دختر یه نگاهی به پیرمرد شنل پوش و پسر بچه ایی که همراهش بود انداخت و سپس گفت : -حتما . بفرمایید ... و از جلوی در کنار رفت تا آن ها وارد شوند . دیوار های داخل خانه برخلاف بیرون آن از الوار های پهن چوب ساخته شده که کاملا به رنگ سفید در آمده بودند . راه پله ایی درست رو به روی در ورودی قرار داشت که به طبقه ی بالا می رفت . دختر آن ها را به سمت راه رویی که به اتاق پذیرایی می رسید راهنمایی کرد . -خونه ی قشنگیه . - ممنون . بفرمایید . چیزی میل دارید ؟ - نه . نه . ممنون . -خب . با من چی کار دارین ؟ - راستش ما اینجا اومدیم تا مطلب مهمی رو بهتون بگیم . ولی قبلش باید از یه سری چیزا مطمئن بشیم .راستی پدر و مادرت کجان ؟ - نمی دونم . تا قبل از اینکه شما بیاین از بالا صداشون رو می شندیدم . احتمالا رفتن خرید . - تا حالا شده اتفاق عجیبی برات بیافته ؟ برای مثال معمولا وقتایی که از خواب پا میشی ؟ - از وقتی بچه بودم بیشتر اوقات وقتی از خواب بیدار می شدم اتاقم کاملا به هم ریخته بود . طوری که انگار دزد اومده بود . ولی این موضوع به شما چه ربطی داره ؟ چرا می خواین بدونین ؟ - ناگهان چهره جیمز برافروخته شد . - چی شده جیمز ؟ - سریعتر دامبلدور . باید هر چه زودتر بریم ... دامبلدور بدون هیچ معطلی ایی تمام قضیه رو گفت . زیرا آخرین کاری که می خواست در این دنیا انجام دهد نادیده گرفتن هشدار یه محافظ بود . جیمز هم برای اثبات چند تا آتش کوچک راه انداخت . -توضیحات بیشتر رو بعدا بهت می دم . الان باید از این جا بریم . زود باشید . هر سه به سرعت سمت در ورودی رفتند ولی وقتی وارد حیاط شدند فهمیدند که دیگر خیلی دیر شده است .هفت موجود که به ظاهر شبیه انسان بودند ولی دامبلدور خوب می دانست که آنان هر چه باشند انسان نیستند با لباس هایی از خز سیاه و سلاح هایی از جمله کمان و شمشیر و تبر دور تا دور حیاط را محاصره کرده بودند . دامبلدور یا یک دست ، دست جیمز را گرفت و دست دیگرش را پشت گردن دختر گذاشت و به نزدیک کوه آپارات کرد . همینطور که از کوه بالا می رفتند ابتندا در مورد دختر پرسید . اسمش کریستینا بود و 19 سالش بود . سپس دامبلدور در مورد آن سیاه پوش ها گفت : -بهشون می گن شکارچی . ولی نه یه شکارچی معمولی . طبق کتاب طبیعت اون ها با جادوی سیاه ساخت برای همچین موقعی . برای زمانی که محافظان خواستند دور هم جمع بشن . نمیدونم منظور کتاب چی بود ولی نوشته بود طبیعت از قدرتی که تجمع هر چهار محافظ می تونه آشکارش کنه می ترسه . یه پیشگویی هم بود که موفق نشدم همه اش رو بفهمم . - خب اون پیشگویی چی بود ؟ - و آنگاه که اساطیر گرد هم آیند طبیعت خواهد گریخت چرا که تجمع اساطیر قدرتی را آزاد خواهد کرد که حتی طبیعت هم توانایی رویارویی با آن را ندارد . و طبیعت تمام قدرتش را به کار می گیرد تا نگذارد اساطیر آن را بیابند ولی زمانی می رسد که قدرت نهایی کشف می شود . ولی در این راه باید فداکاری هایی شود . زمانی که هستی به نیستی تبدیل شده پنج شروع می کند . چهار می یابد . سه می جنگد . دو پیروز می شود و یک زنده می ماند زمانی که نیستی به هستی تبدیل می شود .
  6. HHRA

    صندلی داغ آزکابانی

    الان باید چیز خاصی بگــــــــــــــــــــم ؟ نگم ؟ خواهم گفت ؟ گفته بودم ؟ اصلا مگه من بیکارم . همین جواب دادن به سوال ها هم دو ساعت با خودم جر و بحث کردم تا خودم رو راضی کردم که جواب بده ... زندانیانش کمه ... نمی دونم پس این کاراگاه ها چی کار می کنن ... اگه گاراگاهان بزارن آره ... نزاشتم خودم خودکشی کنه ... الان فهمیدم که اشتباه کردم باید می زاشتم خودکشی کنه ... فیزیکدان ... تحقیق در مورد سفر در زمان چیز خوبیه ... فقط بعضی مواقع خیلی بی جنبه می شه ... هیجانی . پر از سفر . جادویی سوتی که حساب نمی شه ولی خب ... یه روز جشن تولد فک کنم 8 سالگی ام بود . رفته بودیم تو پارکینگ بازی . یه پسر عموی دیوونه ام رفت یه اسپره ی رنگ رو برداشت فک کرد خالیه آورد زد تو چشمم . منم گریه ام گرفت رفتم توی اتاقم در هم بستم . داداشم اومد تو اتاق که بادکنک مورد علاقه ام رو که با کلی زحمت بادش کرده بودم رو بده بهم منم عصبانی ... گرفتم بادکنک رو ترکوندم . یعنی هنوز که هنوزه دارم حصرتش رو می خورم . آره خودکشی که چون خلاف دین هست نمی تونم خودم رو راضی کنم ولی یه بار همین چند هفته پیش . جدی جدی ( واقعا می گم جدی ها ) تقریبا خودم رو راضی کردم که در یک تصادف ساختگی ( افتادن از پله ها ) ... بعدش هم که تو بیمارستان بیدار شدم خودم رو بزنم به اون راه و تظاهر کنم که حافظه ام رو از دست دادم . واقعا فکر همه جاش رو کرده بودم ... ولی نشد انجام بدم ... البته فعلا همون بادکنکه توی کاری که می کنید ( حالا هر چی که هست ) باور داشته باشید ... باور ... باور همه چیزه .... 19.12 خیر سرم نفر اول کلاس ... هنوز چیز مشخصی ندارم چون توی ماه رمضان هستیم ... به زودی خواهد افتاد : سفر در زمان دوستان شعر های قشنگی نوشتن ( البته همه اش رو بلد بدم هیچ کدوم جدید نبود ) در ضمن پارسا جان : لطفا شعر ها رو مسخره نکن نسخه اصلی شهری که پارسا گذاشته : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند اینم شعر من البته این یکی از چند تا است : تنها . بجز یکسری دوست مجازی هیچ دوست دیگه ایی ندارم نه ولی خیلی دوست دارم برم دوستان من رو ببخشین چون به کسانی که سفر خارجه رفتن فحش دادن . تمام ورزش های رزمی ... کاراته و تکواندو بلدم . بقیه ام دارم یاد می گیرم ( تای چی هم دارم تمرین می کنم ) کار با تمامی سلاح ها ( تیر کمان دارم و به صورت حرفه ایی کار می کنم البته در حیاط خونمون ) با شمشیر هم توی خونه تمرین می کنم . من از فوتبال بدم می آد پس نظر نمی دم والیبال خوب بود ولی من انتظار بازی بهتری رو جلوی آمریکا داشتم . خدا = دلسوز ترین پدر . مهربان ترین مادر . صمیمی ترین رفیق .محکمترین تکیه گاه . فقط آهنگ های خالی ( بی صدا ) و آرامش بخش . ( نزدیک به 1000 تا از این آهنگ ها دارم اگه دوستان خواستن در خدمتشون قرار بدم ) بعضی از آهنگ های خارجی که تقریبا همشون آهنگ های توی فیلم ها هستن ... . . . با تشکر از مانی عزیز به خاطر طرح سوال ها ... کاری ندارین ... فدا مدا مانی دمت سوز . . .
  7. نام: علی سن: 19 روز دیگه میرم تو 17 میزان تحصیلات : می رم واسه سوم دبیرستان شهر: آلودگیستان نحوه اشنایی با هری پاتر: نمی دونم چرا هر چی فکر می کنم یادم نمی آد . نه . واقعا چطوری ؟ علایق: دارم روش کار می کنم . بیزاری ها: با کمال احترام امید داش گلم .
  8. HHRA

    تجمع اساطیر

    تمام مردم داشتند به پیرمرد ریش درازی که با قدم هایی بلند حرکت می کرد و حرکتش بیشتر شبیه حرکت یک جوان شاداب بود تا یک پیرمرد ، نگاه می کردند . دامبلدور چندین سال پیش بر حسب اتفاق کتابی پیدا کرد با جلدی از جنس چرم و رنگ مشکی . برخی ورق های آن پوسیده و برخی دیگر به تازگی یک برگه نو . او تمام اطلاعاتی که در مورد سرزمین ها و محافظان آن داشت را مدیون آن کتاب بود . کتابی به نام کودکس* . اطلاعات و نوشته های باور نکردنی زیادی در کودکس وجود داشت . پیشگویی ها ، طلسم ها ، سرزمین ها و خیلی چیز های دیگر که دامبلدور نتوانسته بود از بیشتر آن ها سر در بیاورد اما خوشحال بود که همین چیز های کوچک را متوجه شده . چیز های کوچکی که خطرات بزرگی ایجاد می کنند . دامبلدور امیدوار بود که بتواند او را در جایی که انتظارش را دارد پیدا کند . او از روی کتاب چیزی فهمیده بود ... که البته به آن شک داشت . او متوجه شده بود که اصلی ترین قدرت محافظان ، اصلی ترین عناصر حیات است . یعنی آتش ، آب ، باد و خاک . اما هر یک قدرت های دیگری نیز دارند که دامبلدور نتوانسته بود از آن ها سر در بیاورد . فردی که دامبلدور به دنبالش بود کاملا برایش ناشناخته بود . نه می دانست اسمش چیست . نه می دانست کیست و حتی نمی دانست کدام یک از آن چهار نفر است . اسم آن سرزمین کاشالوت* بود . سرزمینی که بیشتر آن را زمین های خشک و صحرا تشکیل داده بود . پس از چند ساعت جستجو دامبلدور جلوی خانه ایی کوچک که بر خلاف بیشتر خانه های آن جا که چوبی بودند از سنگ ساخته شده بود ، ایستاد . در زد و منتظر ماند . نور سفید رنگ مهتاب چهره ی سفیدش را درخشان تر از همیشه کرده بود . باد گرمی از پشت سرش از میان درختان نخل سر به فلک کشیده به گردنش می خورد و احساس آرامش به او می داد . آرامش قبل از طوفان . پس از دقایقی انتظار درب چوبی خانه با صدای جیر جیر آزاردهنده ای باز شد و نوجوانی با چشمان آبی و مویی قرمز رنگ ، که دامبلدور را به یاد ویزلی ها می انداخت در آن سوی در پدیدار شد. -سلام مرد جوان . -سلام آقا . می تونم کمکتون کنم . - بستگی به خودت داره . می تونم بیام تو ؟ نوجوان بیچاره که شکه شده بود از ترس در را محکم بست . بعد از چند دقیقه متوجه شد که رفتارش بسیار عجیب و بی ادبانه بود . پس دوباره رفت تا در را باز کند . هر چند که اطمینان داشت آن مرد تا آن موقع رفته بود . ولی وقتی در را باز کرد ، پیرمرد هنوز همان گونه آن جا ایستاده بود . -من واقعا ازتون عذر می خوام آقا . آخه خیلی وقته که دیگه کسی اینجا نیومده و این رفتار من به خاطر ... به خاطر ... - ترسه . پسر جوان به چشمان دامبلدور زل زد و سرش را به آرامی تکان داد . -بفرمایید داخل . خانه بسیار کوچکی بود .نه اتاق خوابی و نه آشپزخانه ایی . اتاقی یک دست که گوشه ایی دیوار کشی شده که احتمالا دستشویی و گوشه پر از ظرف کثیف که احتمالا آشپزخانه بود . تعدادی صندلی در وسط اتاق و شومینه درست روبه روی صندلی ها قرار داشت .یک تبر بزرگ و چند کنده درخت نیز کنار در بود . تنها پنجره اتاق کنار شومینه قرار داشت که آن هم با تخته هایی چوبی و میخ هایی فولادین بسته شده بود . -خیلی ممنون . آ . این جوری بهتره . اسم تو چیه مرد جوان ؟ -جیمز* . به خاطر شلوغی این جا عذر می خوام . و شروع کرد به جمع کردن لباس ها از روی میز و صندلی ها . -نگران نباش . به شلوغی عادت دارم . پدر و مادرت کجان جیمز ؟ جیمز ناگهان از حرکت ایستاد . لباس ها را روی یکی از صندلی ها گذاشت و به سمت دامبلدور برگشت . در حالی که مستقیم به چشمان دامبلدور زل زده بود گفت : -فکر کنم فراموش کردید خودتون رو معرفی کنید و بگید با من چی کار دارید ؟ -آه. ببخشید . من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور هستم . اما می تونی دامبلدور صدام کنی . لبخندی زد و روی صندلی خالی نشست . -نگفتی پدر مادرت کجان ؟ آرام زمزمه کرد : -مردن . - اوو. من واقعا متاسفم . پس تو الان تنها زندگی می کنی ؟ - همینطوره . احتمالا این اطراف تنها نوجوون چهارده ساله ایی باشم که تنها زندگی می کنه . - جیمز . من وقت زیادی ندارم .من اومدم این جا تا چند تا سوال مهم ازت بپرسم . اشکالی نداره که ؟ جیمز ابتدا دامبلدور را با تردید و شک نگریست اما سپس تصمیم گرفت که به آن پیر مرد اعتماد کند و این را با تکان سرش به دامبلدور فهماند . -اول فکرکن بعد جواب بده و در ضمن جیمز ... ازت خواهش می کنم حقیقت رو بگو . چون این به نفع خودته . خب ؟ - باشه . - تا حالا شده که چیز عجیب غریبی واست اتفاق بیافته ؟ - آره . - کی ؟ - هر چند وقت یه بار . - چه اتفاقی ؟ - آتش سوزی ... هر دفعه و هر دفعه آتش سوزی . معمولا وقتی از خواب پا میشیم یه چیزی آتیش گرفته . - به خاطر همین خونه ات رو ... - از سنگ ساختم ؟ آره . به همین خاطر . - ببین جمیز چیزی که الان می خوام بهت بگم ممکن قبول کردنش برات سخت باشه ولی ازت می خوام که با دقت به تمام حرفام گوش بدی و وسط حرفم هم نپری . دامبلدور ابتدا از دنیای جادویی خودش گفت و کمی هم نشانش داد . وسپس در مورد ماهیت و ذات درونی اش و اینکه در اصل کیست برایش گفت . وقتی حرف های دامبلدور تمام شد او هنوز بهت زده و متعجب به دامبلدور خیره شده بود اما از آن جایی که تمام حرف های دامبلدور با مدرک همراه بود و تمام آن ها با عقل جور در می آمد ، کم کم حرف هایش را باور کرد . جیمز پسری خیالاتی بود و دوست داشت همیشه در مورد چیز های غیر ممکن تخیل کند و همیشه بر این باور بود که تخیل آغاز واقعیت هست ... و برای اولین بار تخیلاتش در دستانش قرار داشت ... شعله ایی کوچک در کف دستش ...
  9. HHRA

    تجمع اساطیر

    -لوموس . تاریکی گریخت . موجودات درون آن نیز به همراه آن گرختند و پیرمرد را با درختان ساکت تنها گذاشتند . دامبلدور هر شب به آن جا می رفت و مسیری طولانی را طی می کرد به طوری که وقتی به آن جا می رسید دیگر آفتاب طلوع کرده بود . یعنی مکانی که دروازه در آن قرار داشت . میلیارد ها سال قبل ، قبل از اینکه موجودات زنده به وجود بیایند ، طبیعت دروازه ها را ساخت . دروازه هایی که دنیا های مختلف را به یکدیگر متصل می کرد . اما طبیعت این کار را غیر مستقیم انجام داد . ذات طبیعت بر این باور بود که دنیاها نیاز به کسانی دارند که آن ها را رهبری کنند پس اولین موجودات زنده را خلق کرد . چهار موجود زنده که هر یک ویژگی و محبتی مخصوص به خود را داشتند اما آن ها به طبیعت خیانت کردند و طبیعت به عنوان مجازات آن ها به چیزی تبدیل کرد که آن ها بیش از همه از آن بیزار بودند . انسان . طبیعت جاودانگی آن ها را از آنان گرفت ولی آن ها طلسم شده بودند که پس از مرگ دوباره به زندگی باز گردند . پس هر بار که مرگ آنان را می یافت ، آن ها به شکل انسانی دیگر متولد می شدند ... بدون اطلاعی از قدرت هایشان . ولی حالا مشکلی به وجود آمده بود ، دروازه ها باز شده بودند و این واقعا وحشتناک بود زیرا بدون چهار فرمانروا که دنیا ها را کنترل کنند ، باز شدن دروازه ها مانند باز شدن در های جهنم بود چون که خدا می دانست که در دنیا های دیگر چه موجودات وحشتناکی زندگی می کردند . دامبلدور تنها یکی از آن ها را می شناخت و امیدوار بود که او بتواند در پیدا کردن بقیه آن ها کمکش کند . تقریبا به محل دروازه رسیده بود که متوجه صدای گریه ایی از سمت دروازه شد . با تمام سرعت به سمت دروازه دوید . وقتی به آن جا رسید دختر جوانی را دید که به درختی تکیه داده بود و گریه می کرد . دروازه در محوطه ایی بسیار بزرگ و خالی از هرگونه درختی قرار داشت . در مرکز محوطه علاءم باستانی ایی روی زمین و میان چمن های سرد و علف های هرز آنجا وجود داشت . درختانی که محوطه را محاصره کرده بودند ، همگی یه طرز غیر عادی بلند بودند و به سمت داخل محوطه خم شده بودند . دامبلدور مستقیم به سمت دخترک رفت . وقتی دخترک او را دید گریه اش متوقف شد . بلند شد و طوری به دامبلدور نگاه کرد که انگار او خطرناک ترین موجود دنیاست . تنها چند قدم مانده بود تا دامبلدور به او برسد که دخترک عقب رفت و به تنه ی درخت دیگری خورد . -نترس . نترس . من به تو صدمه ایی نمی زنم . فقط می خوام بهت کمک کنم . -ت ... تو ... تو کی هست ؟ -من اومدم تا کمکت کنم . این جا چکار می کنی ؟ - نمیدونم . من فقط به یه دیوار لعنتی دست زدم . همین . - خیل خب . آروم باش . می خوای برگردی به خونت ؟ دخترک با تکان دادن سرش به نشانه مثبت جواب او را داد . -پس دستت رو بده من . دخترک دستش رو با تردید به سمت او دراز کرد . دستش از شدت ترس به لرزه افتاده بود اما وقتی دستش ، دست گرم و چروکیده دامبلدور را لمس کرد ناگهان احساس آرامش به قلبش هجوم آورد . دامبلدور در حالی که دست دخترک را محکم گرفته بود ، آرام آرام به سمت دروازه حرکت کرد . به محض اینکه گامهایشان بر روی نوشته های باستانی قرار گرفته درختان ناپدید شدند و سطل زباله روبه رویشان پدیدار شد . اولین کاری که کرد اصلاح کردن حافظه دخترک بود . آدرس خانه اش را از او پرسید و سپس شخصا او را تا دم در خانه همراهی کرد اما وقتی دخترک خواست تا از او تشکر کند ، او دیگر آنجا نبود . او کار های مهمتری داشت . مهم تر از شنیدن یک تشکر . مهم تر از صبر کردن . مهم تر از استراحت کردن . حتی مهم تر از جانش .
  10. HHRA

    تجمع اساطیر

    از همگی دوستان عذر خواهی می کنم . باید بگم که به خاطر یکسری مشکلات از جمله اینکه ممکنه بعضی ها داستان های مورد استفاده مانند پرسی جکسون و ... را نخوانده باشند ، مجبور شدم که روند داستان رو تغیر بدم . آخرین پست دیگر جزو داستان محسوب نمی شود ( اگر امکانش هست مسولین پست رو حذف کنند ) پس از ویرایش و دوباره نوشتن داستان به زودی قرار می دم . خیلی ممنون از توجه تون . چشم ملیکا جان . حتما
  11. HHRA

    تجمع اساطیر

    دختر بیچاره خیلی سردش شده بود .همین چند ساعت پیش با پدر و مادرش دعوا کرده بود و بخاطر غرورش از خانه فرار کرده بود . درست چند دقیقه بعدش در حالی که داشت برای خودش گشت می زد باران شروع شده بود . در حالی که درمانده زیر باران گیر کرده بود بن بستی را دید که بخاطر ایوان های مشرف به آن مانند پناهگاهی شده بود .با عجله به سمت بن بست رفت وقتی وارد آنجا شد موج عجیبی از انرژی او را در بر گرفت . در انتهای کوچه رو دیوار علاعم عجیب و غریبی دیده می شد . در سمت دیگر یک سطل زباله بزرگ و سبز رنگ قرار داشت حس عجیبی در درون او می گفت که باید هر چه زودتر به خانه برگردد و با تمام سرعت از آن بن بست فاصله بگیرد . ولی او توجهی نکرد و به حرکتش ادامه داد . وقتی به نزدیکی سطل زباله رسید خواست که کنارش کز کند ولی حسی وسوسه کنند او را به رفتن به انتهای بن بست و بررسی علاعم روی دیوار ترغیب می کرد . به سمت دیوار نزدیک شد . هر چه نزدیک تر می شد آن حس عجیب نیز قوی تر می شد . لحظه ایی که به دیوار رسید ابتدا فقط به علاعم نگاه کرد ولی بعد از آن دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و دست لرزانش را به سمت دیوار نزدیک تر کرد . نزدیک و نزدیک تر . انگشتانش تنها چند سانتی متر با دیوار و علاعم عجیب روی آن فاصله داشت . نا خود آگاهش به او می گفت که به آن دیوار دست نزند ولی نمی توانست در برابر آن حس عجیب مقاومت کند . و بالاخره انگشتان سردش دیوار را لمس کرد . دیوار به طرز عجیبی گرم بود . ابتدا اتفاق خاصی نیافتد ولی ناگهان حالت تهوع گرفت و زانوانش سست شد . و ناگهان شب ، روز شد و دیگر احساس سرما نکرد . وقتی به اطرافش نگاه کرد خبری از دیوار و سطل زباله و ایوان های خانه ها نبود . تنها چیزی که می دید درخت بود و درخت . او در یک جنگل بود .
  12. HHRA

    شخصیت ها....

    من از همه بیشتر از هیمیچ خوشم میاد بعدش از پیتا کتنیس هم بعضی موقع ها خیلی احمق می شد ولی خب از کمانداری و ... خوشم می آد
  13. HHRA

    تجمع اساطیر

    5 سال بعد ... سال نو شده بود و 5 سال از اولین باری که اولین کتاب داستان عمرم رو خونده بودم می گذشت . الان دیگر یک کتاب خوان حرفه ایی هستم . و خیلی از کتاب ها را چند بار خوانده بودم . قرار بود با پدر و برادرم برای خرید کتاب به کتابخانه برویم . برادرم زیاد اهل کتاب نیست و بیشتر بازی های کامپیوتری را می پسندد . وقتی وارد کتاب فروشی شدم اولین چیزی که دیدم یک چهره شیرین و مهربان بود که از انتهای کتاب فروشی برایم دست تکان می داد . آن کتاب فروشی کوچک الان دیگر وجود نداشت ولی آن فروشنده الان مسؤل بخش کودک و نوجوان یک کتاب فروشی خیلی بزرگ بود . یکی دو سالی می شد که از این کتاب فروشی خرید می کردم . نمای بیرونی آن طوری بود که فکر می کردی از کاغذ است . قفسه هایی که تا کمرم بودند داخل آن جا را مانند یک هزار تو کرده بودند و قفسه هایی که دوبرابر قد من را داشتند و دور تا دور آن جا پوشانده بودند طوری نشان می دادند که انگار آنجا دیواری ندارد . بعد از یک ساعت پرسه زدن در کتاب فروشی که دیگر برادرم داشت روانی می شد . با چند جلد کتاب برای خداحافظی پیش همان خانوم رفتم . -خب من دیگه دارم می رم . ممنون از پیشنهادتون بابت کتاب ها . - خواهش می کنم واندر . ولی اگه می شه یه دقیقه همین جا صبر کن تا من بیام . - باشه من که مشکلی ندارم . برادرم هم می تونه قبل از اینکه به چیزی صدمه بزنه بیرون منتظر بمونه . لبخندی زد و رفت . بعد از چند دقیقه سر و کله اش با دو تا کتاب پیدا شد . کتاب ها را به سمت من گرفت و گفت : -واندر یکیش رو انتخاب کن . منم می خوام یه هدیه ایی بهت داده باشم دیگه . بعد بررسی دو کتاب یکی اش رو انتخاب کردم ولی کتاب دیگر را هم برداشتم و گفتم : -این رو انتخاب می کنم ولی این یکی رو هم خودم می خرم . لبخنی زد و گفت : -خیلی خب. بدش به من ببینم . کتاب رو از من گرفت و در صفحه اول آن با خودکار مشکی رنگی چیزی نوشت . دیگر به خاطر برادرم وقت نکردم که نوشته اش را بخوانم . سریع پول کتاب های دیگر را در صندوق پرداخت کردم و به سمت درب خروجی رفتم . وقتی به خانه رسیدم اولین کاری که کردم چیدن کتاب ها در قفسه کتاب خانه شخصی ام بود . سپس کتابی را که هدیه گرفته بودم برداشتم و صفحه ی اولش را باز کردم . نوشته ایی با دست خط زیبا و ظریفی در کنج صفحه ی کاهی به چشم می خورد . زیر نوشته امضا و تاریخ بود . پس از خواندن نوشته حس عجیبی پیدا کردم . تا چندین ساعت بعد هر چه فکر کردم معنی نوشته و منظور آن را نفهمیدم . از افراد کتاب خوانی که می شناختم پرسیدم که آیا آن را جایی دیده اند یا نه ؟ ولی آن ها هم معنی آن را نفهمیدند . حتی بعضی گفتند که بی معنی است . تصمیم گرفتم تا فردا در اولین فرصت به کتاب فروشی برم و از خودش معنی را جویا شوم . فردا صبح که به کتاب فروشی رفتم از ندیدنش تعجب کردم . از یکی از مسؤلان آنجا پرسیدم و گفتند که او دیگر آن جا کار نمی کند و از آن جا رفته است . اولش باورم نمی شد ولی کم کم متوجه شدم که این اتفاقی است که افتاده . او رفته است و من را با این جمله مرموز تنها گذاشته بود . جمله ای که احتمالا فقز من خودم آن را درک می کنم و در نظر بقیه فقط یک جمله بی معنی است . جمله که در تمام مسیر خور به خانه آن را زیر لب تکرار می کردم . در کنج کتاب نوشته شده بود : برای پسری که آینده اش نزدیک است
  14. HHRA

    تجمع اساطیر

    در حالی که به سمت خانه می رفتم ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت . تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد . با خود گفتم احتمالا از آن مدل باد هایی هست که ناگهان می آیند و ناگهان می روند . وارد اولین مغازه ایی که دیدم ، شدم . تازه بعد از اینکه وارد شدم فهمیدم که یک کتاب خانه است . کتاب خانه شاید هم یک کتاب فروشی کوچک . خیلی کوچک بود . شاید چیزی حدود 12 متر . یک نردبان کوچک در کنج دیوار قرار داشت که می شد به وسیله آن از سوراخ کوچکی که رو سقف قرار داشت وارد مکانی که احتمالا انباری است شد . وقتی به دور و برم نگاه کردم کسی را ندیدم به همین خاطر شروع به بررسی قفسه های کتابی که دور تا دور کتاب فروشی چیده شده بودند کردم . تاریخ . حوصله سر بر . علمی . حال نمی ده . فلسفی . چی هست ؟ . روانشناسی . شاید واسه برادرم . فانتزی . فانتزی ؟ فکر کنم همون تخیلی خودمون باشه . نگاهی به قفسه انداختم و چشمم به کتاب رنگا رنگی با قطر بسیار کم که در طبقات پایین بود افتاد .همین که کتاب را از قفسه بیرون کشیدم صدایی زنانه مرا از جا پراند . -کتاب قشنگیه . واسه ی سن تو مناسبه . به قیافت می خوره که ده دوازده سالت باشه درسته ؟ در حالی که داشتم به یک چهره ظریف زنانه با دندان های سفید می نگریستم به خود آمدم . با صدایی که مشخص بود ترسیده گفتم : -بله خانوم . دوازده سالمه . - خوبه . پس به نظر من انتخاب خوبی کردی . کتاب خیلی قشنگیه البته فعلا فقط ده جلدش چاپ شده ولی بقیه اش هم داره چاپ می شه . بعد از چند دقیقه که از مغازه بیرون آمدم و آخرین تلاش های باد به صورتم سیلی هایی بسیار دلچسب می زد به خودم آمدم . چند قدمی راه رفتم و به درخت بیدی که در آن نزدیکی بود تکیه دادم . تازه متوجه شدم که نه تنها کتاب را خریده ام بلکه یک فرم عضویت هم پر کرده ام و عضو شده ام . کارت عضویت را در دستم گرفتم . در بالای آن با رنگ سبز نوشته شده بود ، فانوس 4 . کارت را در جیبم گداشتم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم .
×