رفتن به مطلب

Mr.naki

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    18
  • Points

    22 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

درباره Mr.naki

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  • تاریخ تولد 1 اردیبهشت 1377

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    مرد
  • کتاب های مورد علاقه:
    جلاد لاغر - ارباب حلقه ها - هابیت
  1. Mr.naki

    روابط عمومی ایفای نقش

    غرض از مزاحمت! خواستم بدونم کدوم تاپیکا رول ادامه دار و کدوم پست تکی هستن! علی الحساب بگین این دنباله داره یا تکی! متشکرم
  2. Mr.naki

    این عکس مال کدوم قسمته ؟

    لو رفته جوابش ولی خوب به هر حال! آخرای شاهزاده دورگه که هری فلیکس فلیسیس خورده از خود بی خود شده! اگه درسته بریم عکس بعد
  3. نام: عباس هستم سن: 17 میزان تحصیلات : دانش آموز سوم دبیرستان(تجربی) شهر: تهران نحوه اشنایی با هری پاتر: فایل فیلمشو اشتباهی به جای آپدیت dota بهم دادن علایق: اینکه به جا dota دوتا اشتباهی بهم فیلم بدن و البته رول نویسی و ایفای نقش! بیزاری ها: فعلا بیزار نیستم میشه اینو بعدا پر کنم؟
  4. Mr.naki

    مشاعره با ترانه

    تَرَک خورد اما نذاشتم بشکنِ نذاشتم بهم بگن چی از چی بهتره وجدان لخت کردم زدم توی رگم حالا ارتباطش با دلم شده یکسره تا حالا ریخته از دستت یک ذره؟ من دادم مورچه ها ببرن سره سره پنیر، نون، کنارشم یک کمی تره جای همه تو خاکِ حالا کی بالاتره ؟ رض/رنگی از آلبوم رنگی
  5. Mr.naki

    کاربر برتر ماه

    تبریک میگم ایشالله صد ساله شی(خودمم میدونم ربطی نداشت نباید به روم بیارین که)
  6. Mr.naki

    مرزبانی

    نام: کامیروس کلینتون گروه: شکارچی ویژگی های ظاهری: کافیست مردی با موهای ژولیده و ریش های بلند را که قدش حداقل دو برابر یک مرد عادیست از بین مردم تشخیص دهی تا با کامیروس کلینتون آشنا شوی. شکم چاقش فضای زیادی را اشغال می کند. ویژگی های اخلاقی: مانند دیگر شکارچیان اژدهاست. سر و کله زدن با موجودی که چند برابر تو است و هربار که دهان می گشاید، آتشش موهای بدنت را کز می دهد و موهای بخش دیگری نیز از شدت ترس می ریزد، انسان عادی را مجنون می کند، چه برسد به یک دیوانه! البته دیوانه ای که نیاز جامعه است. دیوانه ای که کار های خنده دار می کند و بی منت به دیگران کمک میکند... دوست نداشتن این دیوانه غیر ممکن است. زندگی نامه: هنوز چهارده ساله نشده بود که پدر و مادرش را از دست داد. از شدت شیطنت و ترس مدرسه از واگیردار بودن خنگی اش، او را از مدرسه اخراج کردند.در همان زمان بود که با استادش از جنگل تاریکی آشنا شد و برای همیشه زندگی عادی را رها کرد. نقاط قدرت:هیکل بزرگ و ماهیچه های قوی اش، او را از نظر جسمی بسیار قدرتمند کرده. شمشیرش سنگین تر و بزرگ تر از یک تبر است و کمانش، برابر طول یک نیزه است. نقاط ضعف: از نظر خود او، بی عقلی نقطه ضعف نیست. هرچند شاید این نظرش از روی بی عقلی اش است. یک رول کوتاه: {حد اقل سه پارگراف} از همان کودکی هم چند برابر یک بچه معمولی بود. در مدرسه از همه هم سالانش بزرگ تر بود. حال آنکه چند سال تجدیدی، اختلاف هیکلش را با هم کلاسی هایش بیشتر می کرد. احتمالا به همین دلیل هم بود که هرکسی که از پیاده رو رد می شد، سعی می کرد مسیرش را عوض کند تا با او برخورد نکند. گویی روی پیشانی اش نوشته شده بود"من یک لولوخورخوره هستم! نزدیک نشوید". در ذهنش اتفاقات امروز را مرور می کرد. در خواب دوباره همان کابوس لعنتی را می دید.مدت ها بود که پدر و مادرش، هر روز در خوابش می مردند و زنده می شدند و باز هم موقع خواب می مردند. صبح هم مثل همیشه از اتوبوس مدرسه جا ماند. در مدرسه هم تا پایان زنگ اول دوام نیاورد واخراج شد. تا اینجای روزش عادی بود اما انگار اخراجش با بقیه روز ها فرق داشت. انگار از تهدید گذشته بود و مدیر چاق و قد کوتاه مدرسه دیگر تحمل دیدنش را نداشت. این شد که با حالت گیجی از مدرسه بیرون رفت و حال در پیاده رو جلوی بستنی فروشی بود... دستش را در جیبش کرد و طبق پیش بیینی اش، در جیبش چیزی جز یک خودکار بی نوک نبود. احتمال می داد لگد های مدیر چاق مدرسه نوکش را شکسته باشد و پایش را کبود کرده باشد. به ویترین رنگارنگ بستنی فروشی و فروشنده ای که حدس می زد دلیل خلوتی دور مغازه اش ،پسرک باشد ولی از هیکل تنومند پسرک می ترسید نگاه می کرد که ناگهان دستان گرمی را روی شانه اش احساس کرد. به عقب برگشت و پیر مردی با ظاهر عجیب دید. از معدود دفعاتی بود که در زندگی اش می ترسید. به پیر مرد گفت: -س...سلام.شما؟ -این مهم نیست که من کی هستم. مهم اینه که تو کی هستی. و کی میتونی باشی. -من؟ -آره تو... میتونی قهرمان مردم باشی. -من هیچ پخی نمیشم. اینو معلممون گفته. -راستش این که معلمتون چی گفته هم مهم نیست. ببینم تو چیزی از اژدها می دونی؟ به یاد داستان هایی افتاد که مادر مهربانش، شب ها برایش می خواند. -فقط توی داستانا درباره ش خوندم. -گوش کن پسر جان. تو قراره وارد جایی بشی که دیدن حیواناتی که برای انسان های معمولی افسانه ای هستند یک امر عادیه. حالا دستم رو بگید. بدون فکر کردن دست پیرمرد را گرفت. خیلی راحت به او اعتماد کرد گویی سال هاست که او را می شناسد. با هم به سمت دنیایی تازه رفتند در حالی که جوهر خودکار شکسته شده پسرک که به دستش مالیده شده بود، حال دست پیرمرد را نیز کثیف کرده بود...
  7. منم درخواست عضویت دارم. شربت هم میدین به اعضا؟
  8. Mr.naki

    گفتگو با آزکابان

    با سلام و عرض خسته نباشید! من نمی تونم پست ورودی ایفای نقشم رو ارسال کنم. نه ارور و نه اخطاری رخ نمیده در حالی که توی بقیه انجمن ها تونستم پست ارسال کنم. فقط توی انجمن ایفا نشد.
  9. Mr.naki

    لی لی اونز کی رو بیش تر دوست داشت؟

    لیلی اول بهترین و تنها دوستی که داشت اسنیپ بود. بعد از اینکه وارد گریفیندور شد فاصلش یکم زیاد شد با اسنیپ و برعکس به جیمز نزدیک تر شد. توی هاگ هم جیمز هی کرم میریخت رو اسنیپ بیچاره و لیلی هم طرف اسنیپ بود تا وقتی که اسنیپ ورداشت لیلی رو فحش کش کرد و اینا... در نتیجه عاخرش قطعا جیمز رو بیشتر دوست می داشت.
×