رفتن به مطلب

deniz black

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    23
  • Points

    85 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد deniz black در 21 آذر 1394

deniz black یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

5 دنبال کننده

درباره deniz black

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    تعیین نشده
  • محل سکونت :
    تبریز

راه های ارتباطی

  • اینستاگرام :
    deniz__black
  1. درود: الآن خلاصه که باید دو گروه مقابل هم قرار بگیرند دوست عزیز و مطمئننا به ضرر هیچ کسی نیست.... رول زنی شما باید طوری قوی باشه انشاش که در داوری امتیاز بیشتری بگیره و جنگ نهایی رو از آن خودش بکنه.
  2. deniz black

    کدام کاربر ازکابان؟

    درود به نظرتون بهتر نیست پست های اسپم خور رو جمع کنید؟ این جا فقط تاپیک های آزاد و سرگرمی پست میخورن... برای پیشرفت باید موضوعات بی ربط و متفرقه رو بست. باز خود دانید
  3. deniz black

    چادر خونی

    درود و تحیت: دوستان، من این داستان رو در ایسفا گذاشته بودم و دوستان به خوبی خونده بودند و نظرات مفیدی داده بودند. اگه بشه لطف کنین شماهم بخونین و نظرات و انتقاداتون رو باهام در میان بذارین فصل اول، چادر خونی بازگشت ملکه سرمای جانسوزی،بر تنم موج می زند.آهسته چشمانم را باز می کنم.باریکه ی نوری از گوشه های تابوت بر چشمانم می تابد.چندین بار پلک می زنم تا چشمانم به نور عادت کند.صدای غژغژی همه ی توجهم را به خود جلب می کند. چشمانم را ریز می کنم تا بتوانم بهتر ببینم و از دیدن منظره ی جلویی ام جا می خورم.سه دختر بالای سرم ایستاده اند.ظاهری عجیب و تعجب آور دارند.با چشمان گشاد وحیرت زده شان به من نگاه می کنند. سعی می کنم، به یاد آورم که آنها را از کجا می شناسم. به یاد دارم که آنها را دیده ام. اما آن زمان لباس های متفاوتی بر تن داشتند، اکنون نیمه برهنه هستند. یکی از آنها با صدای بلندی می گوید:«ملکه بازگشته اند.» و هر سه شان بلافاصله بدون هیچ معطلی زانو می زنند.من هنوز بر کف تابوت خوابیده ام.حوادث دوروبرم آن قدر سریع افتاده اند که نمی توانم هیچ یک از اتفاقات را به آسانی هضم کنم.سعی می کنم از گوشه های تابوت بگیرم و خود را بلند کنم.صدای خرچ عجیبی گوش هایم را پر می کند. با تعجب به انگشتان دستم که به طرز تهوع آوری چروکیده اند، خیره می شوم. با ترس در جایم، جابه جا می شوم. تندتند نفس می کشم.یکی از دختران سعی می کند آرامم کند.دستان ظریفش را روی شانه هایم قرار می دهد و با لحن آرام بخشی می گوید:«آرام باشید، شما از خواب صدساله بیدار شده اید.باید آروم باشید.» لحن صدایش به نحوه ای دستوردهنده هست.با خشم نگاهش می کنم.با صدایی که اصلا شباهتی به صدای قبلی ام ندارد، می گویم:«حق نداری به من دستور بدهی.» از حرفم جا می خورد.سریعا عذرخواهی می کند:«معذرت می خوام.من چنین قصدی نداشتم.» همه ی بدنم را باندپیچی کرده اند.نمی دانم چند وقت است که خواب بوده ام.من مرده ام!چطور امکان دارد دوباره بیدار شوم؟سوالات زیادی در ذهنم می پیچد. اما ابتدا باید از این باندها، نجات یابم. چهره ام را در هم می کشم و سرجایم می نشینم. من در اتاقی قرار دارم.اشیای عجیبی در اتاق قرار دارند که هیچ آشنایی با آنها ندارم.همه شان به طرز باورنکردنی، تحسین برانگیز است. یکی از دختران توضیح می دهد:«شما باید برمی گشتید، ملکه ی من، حساب ناتمامی دارید که باید انجام دهید.» با صدای خدشه دارم می پرسم:«چند وقت است که خوابیده ام؟» هر سه شان لحظه ای تردید می کنند و سپس یکی از آنها که موی زردی دارد، با صدای زیری جوابم را می دهد:«بیش از سیصد سال.» سکوت می کنم.خبر عجیبی است که به من داده شده، باور نمی کنم که تا کنون در غفلت و خواب به سر برده باشم.لحظه ای به آخرین اتفاقی فکر می کنم که در زندگی ام افتاد.به خوبی به یاد دارم،قطعه ای چوب درست وسط قفسه ی سینه ام بود.آن تکه را فردی که واقعا دوستش داشتم، در قلبم فرو کرده بود و من در کمال ناباوری با چشمانی گشاد از ترس، در حالی که به چهره ی او نگاه می کردم، بیهوش شده بودم.کروزس؟! مردی که قرار بود با او ازدواج کنم.چندین بار نامش را زیر لب تکرار کردم، کروزس...کروزس...کروزس.... غیر ممکن بود.به خوبی چشمان فریبنده اش را به یاد دارم.آن روز چشمانش حالت دیگری داشت،ناراحت و دلواپس بود.حال که به یاد می آورم چندین بار خواسته بود من را نسبت به عمل خود آگاه کند.سرم را تکان می دهم تا فکرش را ذهنم بیرون کنم.فکر کردن به او، باعث می شود ضعف هایم به سراغم آیند و این من را آشفته تر می کند. به خوبی به یاد دارم برای چه چوب را در قلبم فرو کرد.من نفرین شده هستم و این تنها پاسخ قانع کننده اش است.صدای دختران من را از رشته ی افکار پریشانم بیرون می کشد.به همان دختر مو زرد چشم می دوزم که به دو دختر دیگر دستور می دهد که در را باز کنند. دختران از اتاق خارج می شوند و بار دیگر پنج نفر وارد می شوند. چهره ی هر سه دختر تازه وارد، عاری از هرگونه حسی است.گویا آنها را جادو کرده اند.یکی از دختران که گمان می کنم نامش اسپد بود،جلو می رود و از کنار تابوت من چاقویی را برمی دارد. حالت چهره ی تازه وارد ها تغییر نمی کند. می دانم که آنها هیچ اطلاعی ندارند تا دقایقی بعد قربانی خواهند شد.برای آنها متاسفم،اما این کار برای بازگرداندن من است.برای ترمیم جسم پوسیده و از دست رفته ام هست.من به خون قربانی ها احتیاج دارم. باید خونشان را بنوشم تا به عالم زنده ها بازگردم. در غیر این صورت من آن قدر می مانم تا کل جسمم بپوسد و روحم سرگردان شود. به کمک اسپد از تابوتم بیرون می آیم. خسته ام و زانوهایم می لرزد.نای ایستادن ندارم.روی صندلی چوبی می نشینم.اسپند و دو دختر دیگر، قربانی ها را وادار می کنند تا مقابلم زانو بزنند.اسپند بالای سر آنها می ایستد و دستور می دهد که:«شیلی،جام سرورمان رو بیار!» شیلی نسبت به خدمتکارم قد کوتاهی دارد و اندکی چاق است.چهره ای دوست داشتنی و پوست صافی دارد.سریعا فرمان برداری می کند و دو دستی، جام شرابی را از روی میز برمی دارد. هر سه خدمتکار قربانی ها را دوره می کنند و از دستان یکدیگر می گیرند.شیلی و آن یکی دختر که هنوز اسمش را نمی دانم چشمانشان را می بندند و اسپند کلماتی را زیر لب تکرار می کند،سپس از گلوی قربانی می گیرد. دختر اندکی تقلا می کند.هر سه خدمتکار با صدای بلندی می گویند:«باشد که خدایان خون تو را بپذیرد.» و سریعا چاقو را روی گردنش می گذارد و می برد.خون آهسته از رگ ها بیرون می زند و دخترک در تلاش برای نفس کشیدن تکان می خورد.اسپند جام را از شیلی می گیرد و مقداری از خون آن را جمع می کند.به ترتیب گردن دو قربانی دیگر را می برند و جام را پر از خون می کنند. با دقت به چهره ی قربانی هایم نگاه می کنم.آهسته زیر لب برای گناهانشان طلب بخشش می کنم. بعد از این که هر سه قربانی آهسته و با درد می میرند، شیلی جلو می آید و جلویم زانو زده و جام را دو دستی تقدیمم می کند.به سختی هم که شده، جام را می گیرم و تا قطره ی آخر بر سر می کشم.طبیعی است که هیچ مزه ی خاصی را حس نمی کنم.چون بدنم از کار افتاده است و حشرات و کرم ها آن را خورده اند. همین که محتویات جام را بر سر می کشم، به طرز دردآوری، رویش گوشت بر تمام وجودم را حس می کنم.درد جانکاهی که باعث می شود از صندلی بر زمین سخت بیفتم و بی وقفه درد بکشم.احساس می کنم زمان به طرز عجیبی، از جلوی چشمانم عبور می کند و همه ی خاطراتم از جلوی چشمانم عبور می کنند.نعره و جیغ های پی در پی می کشم و بارها مشتم را بر زمین می کوبم. بعد از دوباره در غفلت فرو می روم....
  4. درود و تحیت: دوستان این تاپیک، به منظور رفع نیازها و حل مشکلات رول زنی شما زده شده است. اول از همه باید چند نکته را توضیح بدم: اولا که وظیفه ی یک مدیر، خوب نظارت کردن هست، اما در صورتی که فعالیتی در گروه باشد، من می تونم تا جایی که در توان دارم، طرح های خوب و قوی بدم، اما به همکاری شما نیاز دارم. دوما رول هر کس نباید خوب باشه، این رو در نظر بگیرید که هیچ رولی به طور تصادفی به درجه ای عالی از نویسندگی نمی رسه و هیچ کس بدون تمرین نمی تونه رول بهتر بنویسه. پس ما منتظر شماییم که رول بزنین تا ایفای نقش جون بگیره نه این که فردا بگن مدیر ایفای نقش صلاحیت مدیریت را نداشت. هیچ کس، به هیچ وجه نمی گه که ما رول نزدیم، معمولا می گن مدیر خوب عمل نکرد. از جایی که ما نمی خواهیم چنین مشکلی پیش بیاد، پس به شما و رول زنی هاتون احتیاج داریم. سوما،سعی کنید، داستان نویسی های خودتون رو در این چنین رول زنی هایی، قوی تر کنید. نترسید، خجالت نکشید که رولم، به حد کافی قوی نبود.اگر حداقل هفته ای یک بار رول بزنید،متوجه پیشرفت آرام و متداول خود خواهید شد. هر کس هر سوالی، هر پیشنهادی در رابطه با رول زنی....اشکلات خودش و غیره، دارد در این تاپیک بیان کند. با تشکر
  5. درود و تحیت خدمت دوستان عزیز: دوستانی که هر گونه ای ایده ای دارند، با ما در میان بذارن، چون ما در حال ریختن طرح ها و ایده های کلی، برای رول زنی هستیم و نیازمند ایده های شماییم. طرح رول زنی عمومی و مشترک، به زودی گذاشته میشه و امیدواریم که همه تون شرکت کنین....
  6. deniz black

    مردگان متحرک

    من من هر پنج فصلشم دیدم، البته آخر فصل پنجمم و باید بگم جزیکی از عالی ترین سریال هایی هست که تو عمرم دیدم. خیلی قوی کردن روش.... عاشق تک تک کاراکتراشم، سریال هر قسمتش موضوعی مجزا اما به هم پیوسته داره، منظور اینه که آدم خسته نمیشه وقتی می بینتش. بعد از بریکینگ بد، من واقعا این رو پیشنهاد می کنم.... چون جالبه....
  7. deniz black

    جیغ اثر آر.ال.استاین

    درود و تحیت: به نظرم جیغ یکی از قوی ترین کتاب های آر.ال.استاین هست، من فکر می کنم، کلا یکی از موفق ترین اثرشه این کتاب، چون من به خوبی احساسات پسره رو درک می کردم. به نظرم باید خونده بشه مجموعه ی تالار وحشت، یه چند تا کتابش در کل خوبه، بقیه واقعا بد بودن و بچگانه.... مثلا مجموعه ی سه گانه ی بازی های ترس خوب بود.... حتی اگه فیلمشم دربیاد، فکر کنم به خوبی هانگر گیمز میشه....
  8. نام: دنیز سن: 19 سال حقوق ترم سه تبریز از طریق مامان مامانم کتاب هری پاتر رو وقتی 10 سالم بود واسه من گرفته بود، من نخوندم، نشست خودش خوند بعد 3 سال من خوندمش.... علایق: کتاب، داستان نویسی، فیلم، سرایل، واکینگ دد کتاب.... کتاب.... کتاب.... بیزاری: دروغ کوچیک ترین مسائل از دروغ شروع میشن....
  9. deniz black

    دروزاه های قصر

    هنگام عبور از پل چوبی، نور حیرت کننده ای، از قلعه به بیرون تابید. همه جا به شدت، نورانی بود و این باعث شد، من در کسری از ثانیه، تعادلم را از دست بدهم و از پل به پایین بیفتم. پل درست بالای پرتگاهی قرار داشت. پایین دره، چنان عمیق و گسترده بود، که چیزی غیر از سیاهی، به دید نمی آمد.همان طور که بین هوا و زمین دست و پا می زدم و بی وقفه تلاش می کردم، از فرود غیر منتظره ی خودم جلوگیری کنم، احساس کردم که بین زمین و هوا معلق مانده ام.موجود سیاه پوشی، از یقه ام گرفته بود و مانع سقوطم می شد. مثل این که فرشته ای در تاریکی بود.چند بار پلک زدم تا بتوانم آن موجود را بهتر ببینم.نه موجودی نبود. دختری بسیار جوانی بود. شنل سیاهی که به تن داشت، مانع سقوطمان می شد وبا این که غیر قابل باور بود، او پرواز می کرد. با سرعت از روی پرتگاه، گذشتیم و او من را در نقطه ای امن رها کرد. در کمال تعجب، تبرم را مقابلم روی زمین قرار داد و سپس خودش با ظرافت فرود آمد.نفس نفس زنان از او پرسیدم:«تو چی هستی؟چطور تونستی پرواز کنی؟» به او چشم دوختم. دختر عجیبی بود.بوی عجیبی می داد.می دانستم یکی شبیه خودم هست.از نژاد خودم. اولین چیزی که توجهم را به خود جلب کرد، چشمان قرمزش بود.چشمانش، به طرز عجیبی قرمز رنگ و ترسناک بود. بسیار رنگ پریده و لاغر بود و موهای صاف کوتاهی داشت. نمی دانستم باید چه واکنشی از خودم نشان دهم.با چشمانی از حدقه بیرون رفته، به او خیره شده بودم.نهایتا حرف زد، صدایش نازک بود:«واقعا فکر کردی، می تونی از اون پل رد بشی؟» صادقانه جوابش را دادم:«آره!» بعد از او پرسیدم:«اون نور رو دیدی؟» سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:«آره، این یعنی،شاه حقیقی، بر تختش نشسته.» با حیرت پرسیدم:«شاه؟چه شاهی؟» لبخند مسخره ای زد،گویا از این که من هیچ چیز نمی دانستم کیف می کرد، گفت:«معلومه، شاه خون آشام ها!» ادامه داد:«این جام سیاه بود که درخشید، پس یعنی شاه بر تختش نشسته.» تبرم را برداشتم.نگاه سرسام آوری به دره کردم وزیر لب من من کنان گفتم:«ممنون بابت پرواز!» چیزی نگفت و پشتش را به من کرد. صدای فریاد عجیبی از پشت سرم،باعث شد، وحشت زده بچرخم و به فردی چشم بدوزم که سعی می کرد، به سختی از دیواره ی صخره ای که اندکی قبل، در حال سقوط از آن بودم، بالا بیاید.او به شدت در تلاش بود، و سعی می کرد، خود را به هر نحوی بالا بکشد. فریاد بلندی کشید. به سمت او حرکت کردم.شاید می توانستم کمکی به او بکنم، در کمال تعجب به دختری چشم دوختم که همین چند لحظه پیش نجاتم داده بود. فریادی از روی آه کشیدم. هیچ سر در نمی اوردم.آن دختر مو سفید، هم زمن هم این جا بود، و هم آن طرف. دخترک که متوجه حیرت من شده بود، برای کمک فریاد بلندی کشید.مات و مبهم به او چشم دوختم.نمی دانستم باید چه واکنشی دهم.شاید مقداری گل شاه پسند که خورده بودم، باعث شده بود، مغزم چنین توهماتی را به وجود آورد.آب دهانم را قورت دادم. دختر اولی که نجاتم داده بود، به سوی همزادش آمد و سعی کرد او را از صخره به پایین بیندازد. دخترک، با صدای لرزانی گفت:«نه، نذار... اجازه نده...» مغزم بی گمان به من دستور داد که به دخترک کمک کنم. او را از کناره ی صخره بالا کشیدم و او با پاهای لرزانی سعی کرد، بایستد. دیگری پرسید:«چرا این کارو کردی؟» با خشم از هردویشان پرسیدم:«این جا چه خبره؟» یکی از آن ها که مسلح نبود، به سمت تبرم دوید و آن را از دستم بیرون کشید.به راحتی جا خوردم وبا تعجب به دخترک چشم دوختم. او با خشم گفت:«عقب وایسا، سلنا!» اسمم را از کجا می دانست، غریزه ای درونی به من می گفت که باید از او اطاعت کنم.چند قدم عقب رفتم و کنار درخت خشکی ایستادم. هر دوی آنها شبیه هم بودند. اما مشخص بود، یک جای کار می لنگد، مثل هم می جنگیدند، و هر دو حرکات یک دیگر، را از حفظ بلد بودند.وقتی یکی از آنها مشت می زد، دیگری سرش را می دزدید. لگد های هم دیگر را دفع می کردند.یکی از آنها با صدای بلند سعی کرد، با من حرف بزند، نفس نفس و بریده بریده حرف می زد و می گفت:«هی سلنا، کمکم کن، این دختره، یه اوله!» منتظر توضیح بیشتری شدم، با خشم ادامه داد:«اول، روح های مزاحمن که خودشون رو به هر شکلی بخوان در میارن! اون روی دست چپش، یه خال بنفش رنگ داره! همین باعث تفاوت من و اون میشه.» جلو رفتم.باید به یکی از آنها اعتماد می کردم.هردوی آنها کت بافتنی کرمی رنگی بر تن داشتند و آن چنان مشغول جگیدن بودند که من هیچ اهمیتی برایشان نداشتم.چشمانم را بستم.باید فکر می کردم، یکی از آنها کتش را بیرون آورد و مچ دستش را به من نشان داد. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. می فهمیدم، پس دشمن دیگری بود. او اول ol بود. آماده بودم. یکی از شمشیرهایم را از پشتم بیرون کشیدم و به سمت اول حمله کردم.او جا خورده بود. چون از سمتی،هم من هم او گیرش انداخته بودیم.برای اطمینان شمشیر دیگرم را نیز بیرون کشیدم.هنگام مبارزه با دخترک، متوجه شدم جنگجویی قوی بود. بلافاصله حرکت می کرد و لگد می انداخت و با شمشیرش سعی می کرد به ما ضربه بزند. اما او حرکات من را بلد نبود. به طور ناگهانی، یکی از شمشیر هایم را به سمتش پرتاب کردم. سعی کرد جاخالی دهد، برای همین مقداری عقب رفت.همین فرصت کافی بود تا او را گیر بیندازم. خنجری را از چکمه ام بیرون کشیدم و به سمتش پرتاب کردم.دختری که کنارم ایستاده بود، کمک می کرد و هر چیزی را به سمت او پرتاب می کرد. همزاد، لحظه ای ایستاد. چاره ی دیگری نداشت. به هر حال باید کشته می شد. نگاهی به دره کرد و سپس در عرض چند ثانیه تبر را به سمت من پرت کرد و خود را در دره رها کرد. با ناباوری به او نگاه کردم و جلو رفتم. در کسری از ثانیه، جسم دخترک را رها کرد و به شکل ماده ای سفید رنگ درآمد و مثل پری در هوا به سمت بالا رفت.به او چشم دوختم.دخترک کنارم ایستاد.با ترس می گفت:«اونا اولن.خیلی ها رو کشتن. هیچ وقت قابل اعتماد نیستن، می خواست تو رو بکشه.» جلو آمد،به چشمانش چشم دوختم.مردمک چشمانش، از شدت ترس، بزرگ شده و رگه های قرمز سفیدی چشمانش را پر کرده بود. جلو آمد. کاملا بی احساس دستش را جلو آورد و گفت:«ازت ممنونم.» جوابش را ندادم.هیچ وقت چنین چیز عجیبی ندیده بودم.سرم را آهسته تکان دادم. دخترک خودش را معرفی کرد:«من دیبریا هیلتون هستم.» آهسته گفتم:«من سلنام.» گفت که می داند من چه کسی هستم، از ورودی جنگل من و عملکردم را زیر نظر داشته است، به گمانم من آن قدر درگیر انسان ها بوده ام که بوی او را احساس نکرده ام. خوبی دیبریا در این جا بود که هر چیزی را به خوبی توضیح می داد:«بهتره به سمت قلعه حرکت کنیم.شاه منتظر خون آشام های تازه وارده! بیا بریم خودمون رو معرفی کنیم.»
  10. deniz black

    مرزبانی

    نام: سیلینا، سلنا منظور گروه: خون آشام ها ویژگی های ظاهری: سلنا دختر 19 یا هجده ساله ای است که قدش حدودا 170 است.موهای سیاه کوتاه به رنگ چشمانش دارد.اغلب کت های چرمی،شلوارهای تنگ سیاه، لباس هایی سیاه رنگ به تاریکی شب می پوشد تا بیشتر خودش را استتار دهد.معروف ترین سلاح او تبرش است که به سبک نینجایی به پشتش می اندازد و اغلب دستکش های چرمی ظریفش را به دست دارد.دنیز شنلی از استاد خودش داره که معمولا تغییر رنگ میده و خود رو به رنگ دیوار، یا اشیایی که در آن اطراف هستند در میاره تا طرف بیشتر فرصت پنهان شدن داشته باشه....اغلب آرایش چشماش سنگینه و پیرو هوی متاله، برای همین مثل اونا لباس می پوشه. ویژگی های اخلاقی: سلنا دختر سرسختیه. اغلب مواقع خون سرد و بداخلاق است.معمولا تنها است و هیچی دوستی ندارد.اخلاقش سرد است.بسیار کم حرف است.جوری که طرف مقابل بعد از مدتی،از سکوت آزاردهنده ی خسته می شود.موقع حرف زدن به شدت شمرده و سنجیده است. کلا همه چیز رو خیلی جدی می گیره، دوست داره، وقتی وظیفه ای رو بهش میدن،تا آخر انجام بده.هیچ وقت از کارهایی که انجام میده پشیمون نمیشه، چون اغلب می دونه که کار درست رو خودش انجام داده.میشه بهش گفت تا حدی هم مغروره و احساس خود بزرگ بینی داره....حرف باید حرف خودش باشه، معمولا از کامل گوش دادن به حرف های دیگران خودداری می کنه و دوست داره با روش خودش با مشکلاتش سروکله کنه. نقاط قوت: مهارت سلنا، در سلاح های سرد بیشتره. چون استادش یه استاد کاراته بوده، تمام سبک مبارزه، انواع کاتاها، نرمش ها رو بهش یاد داده، اما سلاح مورد علاقه اش، شمشیرهای نینجایی اش هستند که دوست داره به شکل ضرب دری پشتش قرار بده. کار کردنش با تبر هم خوبه و نشانه گیریش هم خوبه و می تونه، طرف رو از فاصله ی دور با چاقوش بزنه. دنیز مثل دزد ها مهارت حرکتش در تاریکی، جست و خیزش،بالا رفتن از روی دیوار و قابلیت استتار خودش رو به خوبی بلده، شنلی هم که داره تو این راه بهش کمک می کنه. نقاط ضعف: سلنا مقداری سرخود است، سریع عمل می کند و دوست داره حرف حرف خودش باشه.درسته سعی می کنه پشیمون نشه ولی نهایتا متوجه میشه که اگر گفته ی طرف مقابل رو انجام می داد، بیشتر موفق می شد. زندگی نامه: سلنا هیچ وقت مادر خود رو ندیده، و از وقتی به یاد داره، پدرش اون رو تو یه مدرسه ی هنرهای رزمی رهاش کرده و رفته.هیچ خبری از پدرش نیست،اغلب مردم فکر می کنن مرده. سلنا از شش سالگی در مدرسه، با استادهاش بزرگ شده و تمام مراحل قهرمانی رو طی کرده و روزبه روز بیشتر تمرین می کنه تا نهایتا شغل مورد نظرش رو به دست بیاره اما روزی، خون آشام خبیثی با استادش در می افته و به خاطر انتقام گرفتن و اذیت کردن استادش، سلنا رو تبدیل می کنه، از اون وقت به بعد سلنا سرگردان و تنها می مونه.... رول: تبری با دسته ی طلایی در گردن یکی از قربانیان فرو رفت.متیو با چشمانی از کاسه در رفته، به دوستش نگاه کرد که بر زمین افتاده بود و دست و پا می زد.باورش نمی شد، چنین ایده ی مسخره ای داده باشد.تازه ساعت یک شب بود، او و چند نفر از دوستانش تا خرخره مست کرده بودند و متیو ایده ی مسخره ی آمدن به جنگل را پیشنهاد داده بود. همه شان بدون هیچ مخالفتی قبول کرده بودند و اکنون در جنگل بودند. متیو باورش نمی شد.آنها جیپشان را در ورودی جنگل پارک کرده بودند و تا اعماق جنگل امده بودند. وسط راه، جولیت و جک از آنها جدا شده بودند و اکنون تبری روی گردن دوستش بود. تپش قلبش به درجه ای رسیده بود که به خوبی می توانست صدای قلبش را بشنود.تا این لحظه دوست نداشت به قاتل دوستش نگاه کند، اما بعد از ثانیه هایی کش دار به سمت قاتل برگشت و در کمال حیرت دختر 19 ساله ای را دید. دخترک موهای سیاه کوتاه بلندی داشت که حتی در تاریکی برق می زد.آرایش چشمان دخترک، سیاه و جذاب بود این باعث شده بود،چشمانش بیشتر به دید بیاید. متیو با ترس یک جمله را گفت:«من رو نکش!» صدای مخوف دخترک، به قدری ترسناک بود که باعث شد، متیو چند قدم عقب برود. دخترک گفت:«این سوالی نبود که ازت می خواستم بپرسی!» لبخند تهوع آوری داشت. لبخندش باعث می شد، دل و روده ی متیو به هم بپیچد.متیو راه فراری نداشت. به علاوه، از شدت ترس، پاهایش را حس نمی کرد.انگار فلج شده بود.دخترک با بی خیالی به سمت بنجامین حرکت کرد و روی او خم شد. تبرش را یک دستی از گلویش کند و با یکی از انگشتانش مقداری از خون پسرک را چشید. چهره اش را در هم کشید. تبرش را با قدرت در درخت فرو برد و به سمت متیو برگشت. فریاد زنان به او گفت:«خونش آلوده است.» چهره اش حالت دردناکی پیدا کرده بود.انزجار و نفرت... نفس نفس می زد و خود را به درختی می کوبید.متیو می شنید که او زیر لب نفس نفس زنان می گوید:«شاه پسند...گل شاه پسند.» دخترک بی اراده می لرزید. متیو جا خورده بود.از این شانسی که به او رو کرده بود. نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد.با پاهایی لرزان به جسد دوستش نگاه کرد و سپس رویش را برگرداند و به سمت جنگل گریخت.با دستان لرزان اشک هایش را که به سمت گونه هایش هجوم می آوردند را پاک می کرد.... حواس دخترک، به هم خورده بود. سعی می کرد، به سختی نفس بکشد و فکرش را روی نقطه ای تمرکز کند.همین که اثر دارو، از بین رفت، اولین چیزی که حواسش را به خود جلب کرد، بوی عرق پسر بود. حتی از این فاصله می توانست صدای نفس نفس زدن پسرک را بشنود. از تنه ی درخت گرفت و بلند شد.کمی هوای تازه باعث می شد، بهتر فکر کند. پسر داشت به سمت پرتگاهی می رفت. ورودی جنگل از سمت دیگر بود.لبخندش پر رنگ شد. با سرعت به سمتی حرکت کرد، که پسر به آن جا رفت. قدم هایش را تندتر کرد و از قدرت خون آشامی اش استفاده کرده و سرعتش را دوبرابر کرد. هر از گاهی، مانند یک شکارچی می ایستاد. بو می کشید.می دانست به پسر نزدیک است،همین باعث می شد، بگذارد، طعمه اش از او فاصله بگیرد. با پسرک بازی می کرد. اما اکنون وقتش بود، در فاصله ی چند قدمی پسر بود. ایستاد.هوا را بو کشید.بوی ترس، همه جا را پر کرده بود.با صدای بلندی که پسر بتواند بشنود، گفت:«هی، تو داری طولش میدی...» تبرش را در دست گرفت و جلو رفت.شاخه ی درختی را کنار زد و جلو رفت. پسرک را دید که پشت دسته ای از گیاهان وحشی خودرو ایستاده و شاخه ای را در دست داشت.پسرک فریاد کشید:«ازت متنفرم.» دخترک خندید.خنده ای آرام و بی احساس. پسر را از نظر گذراند.از او پرسید:«اسمت چیه؟» پسر برای لحظه ای تردید کرد.دختر چه قصدی داشت؟چرا با او بازی می کرد؟! پسر نهایتا نامش را گفت:«متیو.» دختر اسمش را تکرار کرد:«متیو!» متیو، با قاطعیت از دختر پرسید:«اسم تو چیه؟» دختر جواب داد که:«حق داری اسم قاتلت رو بدونی! سلنا!» متیو جوابی نداشت که بدهد.با بهت و حیرت به سلنا چشم دوخته بود. سلنا با لحن نارحت کننده ای ادامه داد:«می دونی متیو، واسه اتفاقی که واسه اون پسره افتاده عذر می خوام.» متیو سرش را پایین انداخت.نگاهی به کفش هایش کرد.کفش هایش هنوز خونی بودند.خون دوستش، بنجامین. سرش را بلند کرد، سلنا به طرز شگفت انگیزی جلویش ایستاده بود. متیو با ترس از سلنا پرسید:«خدای من، تو کی هستی؟» حالت چشمان سلنا، تغییر کرد. رگه های قرمز رنگی در چشمانش پدید آمد.همان خنده ی همیشگی را کرد.دو قدم دیگر جلو آمد.دندان هایش را بیرون آورد. پسرک بیچاره به گریه افتاده بود. دائما تکرار می کرد:«خواهش می کنم، کاری به کار من نداشته باش. بذار برم.» سلنا با خون سردی نگاهی به مچ دست پسر کرد.به او گفت که مچ دستش را جلو بگیرد.پسر چاره ای غیر از اطاعت نداشت. او با بی صبری دندانش را در مچ پسر فرو کرد و گاز محکمی گرفت. با خود فکر کرد که خوب است.خون تازه.متیو از شدت درد، تکان خورد. دختر نتوانست جلوی خود را بگیرد، جلو رفت و گردن پسرک را در کسری از آن ثانیه شکاند. بعد از تغذیه ی کامل از پسرک، او را بدن بی خونش را همان جا رها کرد.احساس سرشاری از لذت، وجودش را پر کرد. اطراف دهانش را پشت دستش پاک کرد.لحظه ای به اطراف نگاه کرد.این قسمت از جنگل برایش ناشناخته بود. درختان در این بخش، بلندتر بود.هرگز این قدر، از ورودی جنگل دور نشده بود.تنشی در وجودش پیدا شد. سعی کرد، توجه نکند.دوست داشت بداند، این جنگل به کجا ختم می شود.به سمت درختان حرکت کرد و خلاف جهتی را طی کرد که از آن آمده بود. با تبرش هر از گاهی درختان را قطع کرده و شاخه ها را کنار می زد. بعد از ساعاتی، پیاده روی، ایستاد.جنگل، به پرتگاهی ختم می شد. راه عجیب و پل ترسناکی، این قسمت از پرتگاه را به قسمت دیگر وصل کرده بود.قلعه ی عجیبی، با سبک معماری خاصی، آجرهای طلایی رنگ، از دور خودنمایی می کرد. آنجا دیگر چه جهنمی بود؟! تنها یک راه برای دانستن وجود داشت. به سمت پل حرکت کرد. نفس عمیقی کشید و اولین قدمش را برداشت. حس عجیبی به او می گفت، که جای مهمی را کشف کرده است!
×