رفتن به مطلب

minibermuda

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    134
  • Points

    276 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد minibermuda در 1 اسفند 1396

minibermuda یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره minibermuda

  • درجه
    زئوس
  • تاریخ تولد 26 دی 1378

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    زن
  • محل سکونت :
    جای خاصی نیستم عادت دارم روح سرگردون باشم.روح جا نداره
  • علایق :
    کزم ریختن،سوتی دادن،کتاب،آهنگ،موهای کوتاهم وچشای مشکیم
  • کتاب های مورد علاقه:
    همشو بگم؟زیادنا!!!!!
  1. minibermuda

    منفور ترین شخصیت کتاب

    سلام به نطر من ولدمورت اه اه با اون دماغ داغونش کلا همه چیش حال به هم زن بود
  2. minibermuda

    آیا من گرگینه شده ام

    @@mohamad124 : دوست عزیز شما خیلی شبیه یک گرگینه هستی .......ولی من قول میدم که شما گرگینه نیستید. گرگینه ها اصولا خوی وحشی گری هم دارند . 5 مورد اول تون هم عادیه هرکسی ممکنه این قابلیت ها رو داشته باشه. بعدم اگه بخواهیم منطقی فکر کنیم شما صد در صد نمی تونی گرگینه باشی چون اصلا همچین موجودی وجود خارجی نداره و اینها همه یک افسانه است. و درباره دوستتون اینکه ایشون هم خون آشام نیستن و شبیه ترین موجودی که ما تو افسانه ها به عنوان خون آشام و دراکولا و لولو خان خوندیم و شنیدیم و دیدیم خفاش خون خواریا خون آشامه و هیچ مدرکی بر ثابت شدن موجودیت خون آشام ها وجود نداره. و اینکه اگر بخواهیم از نظر افسانه ای فکر کنیم تو هر افسانه به یک شیوه زهر خون آشام بر روی یک گرگینه رو توصیف کردن .....فلج گرگینه .....اسیب شدید گرگینه ....... کشته شدن گرگینه........راستش من تا حالا مطلبی درباره زخمی شدن و خونریزی گرگینه نشنیدم ....... من مطمئا هستم که شما یک گرگینه نیستید ولی صلا مملکت خویش خسروان داند موفق باشید .
  3. minibermuda

    آزکابان دو ساله شد

    خیلی خیلی مبارککککککککککک
  4. دمش گرم چه حوصله ای داشته ................ یادم باشه خونه هرکی رفتم خواستم اتاق یکی رو تشخیص بدم یه نگاه به کتابخانه اش بندازم....................خیلی به نظرم جالب بود .چون اینجوری میتونیم شخصیت فرد مورد نطرمون هم کشف کنیم. .......
  5. minibermuda

    راز

    @@AMIIIIR @@admin 2 واقعا ممنون که داستانم رو خوندید و اشکالاتش رو بهم گفتید راستش من اول که شروع کردمش امید زیادی بهش نداشتم و با این تفکر بودم که اگر مشکل های زیادی داشت دیگه ادامه اش ندم..........با اینکه الانم مشکلاتش زیاده ولی سعی می کنم ایرادات فصل دوم رو تا حدی کاهش بدهم و حتما این دفعه در قالب pdf می گذارم
  6. minibermuda

    راز

    سلام راستش برای اولین باره که شروع کردم داستانی خیالی و ترسناک می نویسم ، هیچ تجربه حرفه ای هم تو این قضیه ندارم .در شب ها قسمت هایی از اون رو می سازم وبهم وصل میکنم ودر روز به قلم میارمش .......لطفا کمکم کنید و اشکالاتم روبگید تا انشالا اگه به امید خدا از خودم نا امید نشدم ادامه اش بدم ..................ممنون.......منتطرنظرات خوب شما دوستان عزیز میمونم ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- فصل اول سرنوشت دیگه نفسش بالا نمی اومد،خسته بود.ولی پویا همچنان داشت می کشیدش و به دویدن تشویقش میکرد ،ولی واقعا دیگه نمی کشید.ذهنش قفل شده بود، از ترس خشکش زده بود ،نمی تونست حتی بفهمه که چرا پویا ایستاده بود و دیگه نمی دوید .........فقط جلوش رو دید ......یه خونه که یه متروکه بیشتر نبود. ولی برای اینکه یه مدت اون تو استراحت کنند و از دست اون فراری باشن بد نبود .........ولی اینا تماما تفکرات پویا در مورد خونه بود نه پروانه ای که خشک شده به خونه خیره شده بود وداشت تو هر تیکه از افکارش اون تصاویر رعب انگیز رو مرور میکرد و دور از چشم های برادرش به خود می لرزید .اینقدر ترسیده بود که حتی جرئت گریه هم نداشت ،می خواست هم نمی تونست گریه کنه. پویا به هیچ وجه به خونه حس خوبی نداشت ،ولی نمی تونست کار دیگه ای انجام بده. الان فقط باید به خواهری که 6سال ازش کوچکتر بودو داشت از ترس و سرما میلرزید فکر میکرد،به اینکه الان باید از دل و جون برای محافطت از تنها خواهرش مایه می ذاشت. از چیزایی که داخل خونه می دید بیشتر به شکش و اون حس بدش دامن زده می شد ،ولی همچنان باید روی خواهرش و سلامتیشون و اینکه از اینجا سالم و زنده برن بیرون تمرکز می کرد.....اون خونه فقط از بیرون متروکه بود ولی از داخل......انگار فقط یه هفته یا چند روز بیشتر نبود که ترک شده باشه،چرا که تمام وسایل سر جاشون بودوتمیز باکمی گرد و خاک. آروم کاپشن خودشو پروانه رو درآورد و روی صندلی انداخت و پروانه 18ساله رو روی مبل نشوند.. شروع کرد به فکر کردن ،از اونجایی که حداقل شاید چیزی دستگیرش بشه وبتونه بفهمه اینجا چه خبره .از دیروز ساعت 3 بعد از ظهر شروع کرد12ساعت قبل.: تو خونه بود داشت پروژه دانشگاهش رو با لبتابش تکمیل می کرد و شدیدا تو کارش غرق شده بود و فقط می دید که پروانه هم داشت قاب عکس مادر مرحومشون که3 سال پیش به خاطر سرطان خون به رحمت خدا رفته بود و تمیز میکرد که یک دفعه در با شدت به دیوار برخورد کرده و پدرشون با سراسیمه و ترسی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودن وارد خونه شد وهمو نجور که داشت از پله بالا می رفت با لرزشی که تو صداش بود و با لحن آمرانه ای گفت که حداکثر تا یک ساعت دیگه با چمدون های بسته شده آماده سفر وزندگی توی یک شهر دیگه باشن ،و جای هیچ سوال دیگه ای رو نذاشت. آنها درست سر یک ساعت با چمدان های بسته شده توی ماشین بودندو داشتند به جایی که حتی خودشان نمی دونستند کجاست می رفتند .......دوساعت بعد در زمانی که داشتند از روی پل رد میشدند ،ماشین آقای خسروی که به همراه همسر و پسران دوقلویش به نام وحید و ونداد را که هم سن پویا بودند رو دیدند که باعلامت پدر پشت ماشینشان حرکت کردندو با هم داشتند یک مسیر رو طی می کردند که بعد از یک پیچ دیگر دیده نشدند و از آن زمان تشویش پدر دو صد چندان شد ولی باز هم حرفی نمیزد. هیچ کدام هم جرت پرسیدن سوالی رو نداشتند........ساعت1 بعد از نصفه شب بود و هنوز هم از ماشین اقای خسروی خبری نبود.ماه توی اسمان کامل بود ولی سر درخت های کاج و چوب درختان که توسرمای آذر ماه تمام برگ هایش ریخته بود جلوی آن را می گرفت و فضا را کمی ترسناک می کرد.......بعد از دقایقی ماشین به طور ناگهانی ایستاد ورنگ پدر به وضوح پرید ولی جوری که بخواهد نشان دهد این یه اتفاق کاملا عادی بوده گفت:ای بابا باز چی شد؟ من برم ببینم چی شده؟------پویا هم در همین زمان گفت :می خواهین منم بیام .و پدر با لبخندی گفت :اصلا مگه تو از این چیزا سر در میاری؟ تو که از همون بچگیت کله ات تو کتاب های تاریخی و خوندن وتاریخ و اینا بوده و الانم که به حمد اله رشتتم همون باستان شناسی انتخاب کردی . منم آرزو به دل گذاشتی که حداقل بتونی یه سرسیلندر درست و عوض کنی.(پدر یه مکانیک بود وعاشقانه شغلش رو دوست داشت و خیلیم دوست داشت که پویا شغل اون رو ادامه بده ،ولی هیچ وقت پویا رو مجبور نکرد.)بعدشم با خنده از ماشین پیاده شدو پویا و پروانه داخل ماشین موندن........هردو به خوبی فهمیده بودند که قصد پدر فقط عوض کردن جو آنها بوده وگرنه اصلا به حالت های پدر شوخی و خنده تو این زمان نمی اومد.......در کاپوت که باز شده بود کل دیدشون نسبت به جلو رو گرفته بود .تقریبا 15 دقیقه گذشت که پدر هنوز در سکوت داشت ماشین رو تعمیر میکرد که پویا سایه ای که خیلی سریع بود رو دید ولی دوباره هر چه سعی کرد چیزی ببیند هیچ چیز جز کوه و جنگل که او نطرف اون جاده جنگلی بود ندید واون سایه رو به پای حرکت شاخه و برگ هایی که با باد حرکت میکردند،گذاشت............ولی طولی نکشید که با صدای داد بلند بابا مرگ سکوت چند دقیقه پیش اعلام شد و بعد داد های پی در پی ..........همینکه پویا برای اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده که پدر با این وحشت و عجز کلمه (نه)رو فریاد میزند در ماشین رو باز کرد ولی صدای داد بابا که میگفت (نه .....نه ،تو رو خاک مریم (مادرشون)از ماشین پیاده نشید.)قسم پدر، پای رفتن پویا رو سست کرد و فقط توانست سریع در را ببندد و از فاصله بین دو صندلی به عقب پیش خواهرش برود و سرش رو بغل کند و سعیش را برای آرام کردنش بکند . در حالی که درون خود غوغایی برپا بود و یکی باید خود اورا آرام. میکرد. صد در صد یکچیز داشت پدرشان را میکشید زیرا از صدای لباس پدر با زمین و برگ های خشک صدای خش خش به طور واضح حس می شد.................بعد از چند دقیقه دیگه هیچ صدایی به گوش نمی رسید ،نه صدای خش خش برخورد لباس پدر با زمین ،نه صدای فریاد های(نه)او .......واین موقع بود که پویا باشنیدن اسمش از دهان خواهرش که با آرامی آن را ادا میکرد به خود آمده بود ،تصمیم گرفت تا خواهرش را مجاب کند تا دنبال پدری که حال هیچ از سر گذشت سیاهش نمیدانستند بگردند،ولی نمی دانست که پروانه ترسیده از او مشاق تر است .................با ترس ونگرانی از ماشین پیاده میشوند و وقتی به جلوی ماشین میرسند ،این لخته خون هاست که جیغ خفه پروانه را درمیاورد.........زیاد نبود ولی سرخی اش روی قیر سیاه رنگ به خوبی نمایان بود و مثل راهنمایی به درون جهنم هدایتشان میکرد. در آن زمان پویا نمی دانست که آن راه فقط به یک چیز بیشتر نمی رسد وآن.............. خون را دنبال می کردند ،از سنگ ها و تپه های کوچک میگدشتندتا رسیدن به جایی که نباید می رسیدند.......کوه مرگ ..................
  7. جالبه..... ولی راهکار های ساده تری هم وجود داره کتاب رو قبول کنید، یه لبخند بزنید و تشکر کنید وبعد برید بذاریدش تو کتابخونه........ وقتی می خواستی به یکی يه چيزي کادو بدی از همون کتاب استفاده میکنید.....طرف مقابل هم کتاب رو قبول می کنه و از روش شما در صورت اینکه کمی فکر کنه کپی میزنه ومیتونید امیدوار باشید که این چرخه تا جایی ادامه داشته باشه که کتاب به همون فرد اولیه برسه و خودش بفهمه که چه کتاب داغونی رو هدیه داده
  8. minibermuda

    کار اموز رنجر

    میتونم بپرسم نویسنده اش چه کسی است؟
  9. دنیا نداره ارزشش و که جدی بگیری تزش رو

  10. با اینکه هیچ زمینه ای تو عشق ندارم ولی این و میدونم توی عشق آدم نباید نه زیاد عجله کند ونه زیاد تعلل..........توجمله دوم برداشت من این بود که اگه عاشقی زود تر از اینکه معشوقه اش فکر های خودش روجمع بندی کنه و به حس واقعی اش برسد اعتراف به عشق کنه،معشوقه اگرحتی جوابش آره باشه به طور نا خودآگاه همون لحظه جواب منفی میدهد واین باعث میشه معشوقه ای بایک دقیقه عجله عاشق همیشه اندوهگین وپشیمون بمونه وعاشقش رو از دست می ده.............توجمله اول هم برداشت من این بود که اگر عاشق تعلل بسیار کنه معشوقه فکر میکنه هیچ علاقه ای بهش وجود نداره ..........واین جا باز هم به نکته وقت شناسی میرسیم
  11. ممنون خیلی جالب بود........حالا با اجازه من سبک 90%بچه درس خوان های ایران و بگم: ما بچه خفنای ایرونی سوسول بازی نداریم که مال خودمون اسم بذاریم و گروه بندی بشیم واز اینجور صحبتا......اگر هم خر خونیم ادم گوشه گیری نیستیم .(لطفا به90% توجه کنید).......اگه بخوایم درس بخونیم دیگه هر جا باشه درس میخونیم ،از کتابخونه ملی گرفته تا وسط کوچه و حیاط و اسفالت ودستشویی و جشن عروسی و جشن تولد و مراسم عزا ودشت و کوه و بیابون و دریا و(در مواردی هم دیده شده تو کانال کولر(شخص شخیص خودم کلاس دوم ابتدایی ))خلاصه همه جا می خونیم ،کلا کتاب بخیه میشه به دستمون....ولی از اونجایی که نخوایم بخونیم تو مدرسه شبانه روزی با شصتا مراقب هم می پیچونیم.(مثل آب خوردن).اگه واقعا اهل کتاب و این چیزا باشیم دیگه اینقدر هم گیر نمی دیم به جلد وکیفیتش و اینا چون میخوایم بخونیم ویه چیزی ازش بفهمیم ،نمی خوایم جز میراث فرهنگی تا 400 سال بعد نگهش داریم وبعد تحویل موزه اش بدیم که.......بعدشم اینکه ما بچه درس خونا (که من یکی جزش نیستم و باز هم توجه به 90%)وقتی دور هم میشینیم به جای حرف زدن درباره چقدر خفن بودن فیلما واثر حرفه ای فلان کارگردان ،در باره اینکه چقدردرس می خونیم و اشکال میپرسیم وآخرشم بحث به فلانی که روزی فلان ساعت درس می خونه میکشه وخیلی جنگی تصمیم میگیریم که از اون 3ساعت بیشتر درس بخونیم.(این قضیه تا جایی که من دیدم بیشترتو دخترا شایع می باشد ...ولی این قضیه کل انداختن در بین پسرا جایگاه ویژه ای دارد ) (تخصص ما ها در اینجور موارد ،کل انداختن است).......و..........هزار چیزدیگه........ فقط دیگه بگم که واقعا سبک خیلی از بچه های به قول خودمون خر خون همینه یا شاید یه کمی اینور اونور.......... واما اینکه کلا نا ایرانیا یه گونه به شدت کمیاب و باحال هستیم وبه شدت خاکی می باشیم (یکیمون بره تو باغچه دیگه نمی تونی پیداش کنی ....ینی در این حد...) بقیشم بیخیال ...هر جور دوست داری کار خودتو کن .
  12. قوانین خنده داری که تو زندگی همه مون هست: کافیه سیم جاروبرقی رو جمع کنی! اون موقع است که آشغالا یکی یکی خودشونو بهت نشون بدن. ادکلن ۲۰۰ هزار تومنی میزنی سه ساعتم بوش نمیمونه. بعد یه سیگار ۲۰۰ تومنی میکشی تا سه روز بوش میمونه. دقیقا وقتی داری با بابات راجع به گرفتن ماشین حرف می زنی، همون لحظه تلویزیون یه برنامه پخش می کنه در مورد تاسف بارترین تصادف های تاریخ بشر با ماشین؛ کلی هم خانواده ها رو نصیحت می کنه. همیشه توی تاکسی او کسی که اون ته نشسته، زودتر پیاده می شه. یک هفته رژیم حرفه ای شما با یک ساعت پرخوری برمی گرده. هندزفری رو اتو هم بکشیم بعد از دو دقیقه گره می خوره. اگه اسمت میرزا شمس الدین گل کلمیان هم باشه، وقتی می خوای ایمیل درست کنی می گه قبلا با این اسم ساخته شده. کیلو کیلو آلبالو و آناناس و هلو و پرتقال تو یخچال باشه نمی خوریم اما یه رانی که می خری گیر می دی به او تیکه میوه که تهش مونده. دلت می خواد با کلید درش بیاری. اگه تنها باشی همه ماشینا خالیه اما اگه دو نفر باشید ۶۰ تا ماشینم بیاد فقط جا برای یک نفر دارن. موقع رایت کردن سی دی یا ۳۰۰ مگ خالی می مونه یا پنج مگ زیاد میاد که چون یه دونه فایله کاریش نمی تونی کنی. یک ساعت اضافه می خوابی تا دو روز خوابت نمیاد، یک ساعت کمتر می خوابی تا دو روز خواب آلودی قوانین عجیب کشورها !!!! ٭ استفاده از اینترنت ممنوع است مگر اینکه از تمام وزارت های کشور مجوز بگیری. کره شمالی ٭ اگر تا 27سالگی جایی استخدام نشدی، مستقیم به ارتش ملحق میشوی. کره شمالی ٭ اگر کلمه ی اسلام را سر زبان بیاوری اعدام میشوی. بورما ٭ اگر روز یکشنبه کار کنی مورد بازجویی قرار میگیری، مگر اینکه پلیس باشی. ایتالیا ٭ اگه آلمانی باشید و ماشین ساخت آلمان بخرید، فقط نصف قیمت ماشین را پرداخت می کنید، نصف دیگر آن را دولت پرداخت میکند. آلمان ٭ غیر از روز جمعه دو روز دیگر هم بدون عذر موجه می توانی سر کلاس حضور پیدا نکنی. نیجریه ٭ ممنوع است کسی را از خواب بیدار کنی، چون خواب مقدس است. کره جنوبی ​ - آخرین نفری که بلند میشه سفره رو جمع میکنه. ایران​ داشتم کتاب قوانین میخوندم
  13. یعنی من مطمئنم که سر مجلس تدفینمم یکی مياد میگه.(آخه الان وقت مردنه؟ پاشو پاشو باید بری امتحان بدی.) :/

  14. کوروش بزرگترین خدمات رو به ما ایرانیان وفارسی زبانان کرد ولی ما داریم بزرگترین خیانت رو در حق او میکنیم. چون او هر چه برای پارسی بودن ما تلاش کرد و به هدر می دهیم و حتی نام اورا به زبان عربی بزرگ یاد می کنیم ودرحال ما باید به او بگوییم کورش بزرگ حاکم افتخار آور ایرانی نه کورش کبیر که اونقدر تلاش کرد تا آخر ما اسمش رو هم به عربی بگوییم
×