رفتن به مطلب

voldemort

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    24
  • Points

    18 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

درباره voldemort

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  • تاریخ تولد 20 دی 1376

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    زن
  1. voldemort

    دیوانه ساز و پاترونوس؟

    دمنتور ها نماد افسردگی و نا امیدی هستند . ولی لزوما یه انسان پلید نا امید نیست و میتونه پاترونوس های دیگری داشته باشه . دمنتور جزئی از ویژگی های افراد نا امیده ولی یه فرد بی انگیزه وقتی در برابر یک دمنتور قرار میگیره هیچ امیدی نداره و نمیتونه پاترونوسی بسازه ولی احتمالا اگه موفق بشه بسازه به شکل یه دمنتور در میاد. به نظرم میشه بگیم یه فرد وقتی تسلیم قدرت دمنتور ها میشه که پاترنوسش یعنی بخش عظیمی از ویژگی هاش به شکل یه دمنتور شده باشد. پ ن : سنگین حرف زدم،ولی امیدوارم مفهوم مورد نظرم رو انتقال داده باشم.
  2. voldemort

    آواتار قبلیت چه طوره ؟

    خیلییییییییییییییی آواتارت عالیه . با عظمت مثل خون آشام های واقعیه .بهتر از قبلیه اصن از قبلی خوشم نمی اومد. آفرین خوش سلیقه تر شدی. نمره : 10 عکس آواتار :
  3. voldemort

    پایان خوب یا بد ؟

    خوب بود. ولی خیلی غیر منطقی و قابل پیشبینی بود به خصوص مرگ ولدمورت. برای همه ی جانپیچ هاش یه ردپایی گذاشته بود.
  4. عاخه اینم سوال داره؟ معلومه دادلی جادوگره. درواقع دادلی یکی از مرگخاران نفوذی ولدی بود که با معجون مرکب پیچیده شبیه دادلی شده بود و میخاست هری رو محو کنه اما به خاطر یک سری طلسم باستانی نتونست اونو بکشه و فقط به آزار و اذیت هری پرداخت تا انتقام لرد سیاه رو بگیره. واقعا تا حالا از خودتون نپرسیدید کدوم پسری این قدر پسر خالشو اذیت میکنه ؟ هیچ وقت به این موضوع شک نکردید؟
  5. voldemort

    مشاعره

    دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است زعاشقی تا صبوری هزار فرسنگ است . تاپیک بسی زیباست +
  6. voldemort

    مرزبانی

    نام : سابرینا گروه : شکارچی ویژگی های ظاهری : قد : 170 cm - لاغر – موهای سیاه مجعد بلند - چشم های آبی تیره – پوست سفید – 17 ساله ویژگی های اخلاقی : معمولا از کشتن و قتل و بی عدالتی بیزار است اما با کمال خشنودی گرگینه ها رو میکشه . خیلی به خاطر بقیه قهرمان بازی در نمیاره .به دیگران به سختی اعتماد میکنه و خودمحور است و از کار های گروهی خوشش نمیاد . فنون جنگ رو بلده اما بی تجربه است و اگر حریفش قدرتمند باشه ترجیح میده فرار کنه . نقاط قوت : میشه بعدا بنویسیم ، چیزی به ذهنم نمیرسه . نقاط ضعف : قدرت زیادی نداره و اگر سلاحی نداشته باشه هیچ شانسی در مبارزه ندارد . زندگی نامه : او تا سن 15 سالگی ، همراه مادر و پدرو خواهر بزرگترش ، در دهکده گرین فال زندگی میکرد و علاقه ی زیادی به کتاب خواندن و کشاورزی داشت . دهکده مجاورشان ، دهکده ی گرگینه ها بود ، اما این موجودات هیچ وقت مزاحمشان نمیشدند ، در واقع با وجود نیکلاس پیر ، جادوگر قدرتمند دهکده گرین فال ، گرگینه ای حتی این فکر به سرش هم نمیزد که به 10 کیلومتری گرین فال نزدیک شود .اما همیشه همه چی خوب باقی نمیمونه . تنها فرزند نیکلاس ، استیون نام داشت ، انسانی بسی بی خرد و نادان بود که برای رسیدن به قدرت و ثروت از هیچ کاری دریغ نمیکرد ، ایشان که از فضل پدر کاملا بی حاصل بود ، به طور پنهانی با رییس قبیله گرگینه ها ، آرتور ، که او هم جادوگر پلیدی بود اما قدرت هایش به اندازه ی نیکلاس نبود ، توطئه ای بر علیه پدرش ریخت . ظاهرا آرتور اورا متقاعد کرده بود که تنها راه رسیدن به قدرت در این جهان با قتل و غارت است .استیون پدرش را در خواب کشت و جادویی نامرئی که سال ها دهکده ی گرین فال را از گزند گرگینه ها نجات میداد ، از هم گسست . اون شب قتل های فراوانی در دهکده انجام شد و تنها سابریناو خواهرش لیدیا موفق به فرار شدند .بعد از اینکه کیلومتر ها از آنجا دور شدند ، در اوج خستگی ، زیر درخت کاجی به خواب رفتند و صبح ، وقتی سابرینا بیدار شد ، خواهرش در کنارش نبود . در نهایت ناامیدی با یک گروه شکارچی مواجه شد و مجبور شد برای ادامه زندگی به آنها بپیوندد و توانست در طی این 2سال در مهارت های رزمی پیشرفت کند . چون شنیده بزرگترین جادوگر جهان در پایتخت زندگی میکند ، قصد دارد تا برای یافتن خاهرش به آنجا برود و از او کمک بخاهد . (ببخشید که اندازه شاهنامه شد ) رول (نه چندان کوتاه ) : دوباره به نقشه ای که فایرنز بهم داده بود نگاه کردم از اینکه همه چیز طبق نقشه پیش میرفت خوشحال شدم . اینطور که معلوم بود اگر از روی این پل سنگی که زیرش دریای خروشانی بود ، رد میشدم و از تپه بالا میرفتم ، وارد جنگل تاریک میشدم و بعد جنگل هم مقصد بود . * پایتخت * بوی دریا و ماهی ها ، صدای امواج و خش خش برگ های درختان ، انعکاس ماه کامل در آب . دوست داشتم ساعت ها روی همون پل بشینم و غرق عظمت صحنه شم ، اما کارهای مهمتری در پیش بود . تا وسطای تپه کم شیب دویم و به پشت سرم نگاه کردم . - تای سریعتر لطفا ، عجله داریم . تایتان ، اسم ققنوس باشکوه و زیبایم بود که پرهایی به رنگ سرخ آتشین داشت و پارسال در یکی از مأموریت های شکار آن را در جنگل یافتم و از اون به بعد همیشه همراهم بود . تایتان که گویی طلسم دریا هیپنوتیزمش کرده بود ، با فریاد من به خودش آمد و به سمتم پرواز کردو روی شانه ام نشست . قبل از جنگل ایستادم ، اینطور که معلوم بود ، به دلیل ازدحام درختان در جنگل ،‌ همین اندک نور مهتاب هم اجازه ورود نداشت . نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. با قدم های بلند و سریع به پیش رفتم . شمشیرم رو از غلاف در آورده بودم ، زیرا طبق اطلاعاتی که به من رسیده بود ، جنگل پربود از موجودات ماوراء الطبیعه . سکوت ترس آوری بر فضا حاکم بود و قلبم به شدت میتپید ، هر لحظه منتظر دیدن موجودی عجیب الخلقه بودم ، هوشیاری کامل.در همین التهابات بود که گوشم پر شد از نوای اسرار آمیز و نوید بخش ققنوس . همیشه آهنگش مثل یک هجوم آرامش در قلبم بود . ولی الان ترجیح میدادم ، به جای صدای تای گوشهامو وا کنم ، تا متوجه تکان خوردن ، کوچکترین جنبنده ای در اطراف شوم . با اینکه میدانستم تای برای آرامش دادن به من آواز میخاند ،‌با ملایمت گفتم : - میشه بزاری برای بعد الان وقتش نیست . نگاه سرزنش آمیزی به من کرد و محکم با نوکش محکم به گوشم ضربه زد . خیلی بی جنبه است . با خودم گفتم . یک ساعتی در راه بودم و هرچه پیش میرفتم ، صداهای بیشتری شنیده میشد ،‌مثل زوزه های گرگ . احساس کردم قدم هایی به سمتم می آیند ، به سرعت به پشت یکی از درختان پنهان شدم و در دل دعا کردم که بخیر بگذرد ، از کنار درخت قطور ، یواشکی نگاه کردم ، گرگی که جثه اش بسیار بزرگ تر از گرگ های معمولی بود ، داشت عبور میکرد ، اولش میخواستم قایم شم تا رد بشه ، ولی با دیدن چیزی که شبیه یک تیکه از دست آدم بود در دهانش ، قلبم ریخت و کنترل از دستم خارج شد ، یه لحضه یاد خانوادم افتادم . کمانم را برداشتم و تیری به سمتش پرتاب کردم ، تیر به پایش خورد ( تا اونجایی که یادمه من تیرو به سمت سرش نشونه گرفته بودم ) زوزه ای کشید و به سرعت سرش را به سمت من برگرداند و به طرفم دوید . از شدت ترس سر جایم میخکوب شدم ، مطمئن بودم کارم ساخته است ، نهایت سرعت من به یک دهم سرعت او هم نمیرسید ، ولی کمک همیشه زمانی که انتظارشو نداری به سراغت میاد . تای به سمت چشم گرگ هجوم برد و گرگ که عصبانی شده بود غرید و پنجه اش را در هوا تکان داد . دیگر وقت برای فکر کردن نداشتم ، به سمتش حمله کردم و با شمشیر گردنش رو از تنش جدا کردم . زوزه ی بلندی کشید و فواره ی خون از تنش بیرون پاشید و تمام صورت و شنلم غرق خون شد . محکم از روی جسدش رد شدم ( که این کار بهم حس خوبی داد ) و با بیشترین قدرتی که داشتم از آنجا فرار کردم . مطمئن بودم زوزه ی گرگ ، بقیه دوستانش را هم به آنجا میکشاند . خیلی حماقت کردم ، فراموش کردم امشب ماه کامل است و جنگل هم خانه ی گرگینه ها .تا آخر جنگل دویدم ، وقتی دوباره آسمون پر ستاره رو بالای سرم دیدم ، نفس راحتی کشیدم . رو به رویم دروازه سنگی باشکوهی قرار داشت ، از دروازه رد شدم و وارد جاده ای سنگفرشی شدم ، 2 طرف جاده پر از مغازه ها و خانه های غالبا چوبی بود . با اینکه اون موقع شب خیابان خلوت بود اما من با وجود یک ققنوس روی شانه ام و سراپای آغشته به خون ، خیلی جلب توجه میکردم . بار دیگر نقشه رو در آوردم تا دنبال مکان شکارچی ها در پایتخت بگردم ، یه شکارچی وقتی میتونه زنده بمونه که گروه داشته باشه ، یه شکارچی تنها ، یه شکار بیشتر نیست. پ ن :‌ واییییی مزخرف شد . امیدوارم فقط خوابتون نبرده باشه . من گفته بودم تا حالا رول نه نوشتم نه خوندم . خودتون آگاه باشید دیگه همینم خیلی هنر کردم نوشتمه .+ یه معذرت خواهی به گرگینه ها که اگه الان اینو میخوندن خودشون نسل خودشونو منقرض میکردن .و چه سر هایی که به دیوارها نمیکوبیدن + لطفا نقدش کنید .
  7. voldemort

    به نفر قبلیت یک جادو بزن

    * له جی لی منس *
  8. voldemort

    به نفر قبلیت یک جادو بزن

    آوداکداورا. * همین *
  9. voldemort

    آواتار قبلیت چه طوره ؟

    خعلی باحاله. 10 میدم.
  10. voldemort

    آواتار قبلیت چه طوره ؟

    خب خیلییی قشنگه. خوش به حالش، واقعا دوست داشتم به جا آواتارت باشم الان. نمره :9/9999 (حسش نیست 10 بدم ) تصویر آواتار : تصویر بالای بالایی . که خانم هرمیون گرنجر گذاشته.
  11. voldemort

    مشاعره

    دل میرود ز جسمم مرگخاران خدارا !!! ** دردا که جان پیچ پنهان خاهد شد آشکارا ** پ ن : این همون زمزمه ایه که ولدی در واپسین لحظات عمرش میخاند. همون صحنه ای که منتظر هری تو جنگل بود و هری گمان کرد که داره دعا میکنه یا میشمره _ * باز هم جنگل *
  12. voldemort

    به نفر قبلیت یک جادو بزن

    ** کروووشیو **
  13. من من من اصن نمیدونم رول زنی چی هست . در این حد هستم
  14. voldemort

    کل کل بین گروهی

    بچه ها بسی خندیدم بر این اعتماد به نفساتون. توی هاگوارتز کلا یه گروه وجود داره که اونم گریفه. بقیه هم هویجن. خخخخخخخخخ. ریونی ها که به کمک دیهیم یه خورده هوشی یافتن که دیهیمشونم گم شد. هافلیا هم کلا از هاگوارتز اخراج شدن. ظاهرا اساتید شکایت کردنه که اینا نه هوش دارن نه جاهطلبن واز همه مهمتر شجاعم نیستن. فقط الکی مهربونن. عاخه ما به اینا چی یاد بدیم. قبلنا یه گروهی هم بوده اسمش اسلی بوده. متاسفانه منقرض شد. فقط گریف.
  15. voldemort

    مشاعره

    یاد باد ولدی که از ما وقت خطر یاد نکرد به دوئلی دل بی حوصله ی ما شاد نکرد. پ ن : این شعرم خطاب خودمه به ولدی. خب حوصلم سر رفته اندکی هیجان. !!! پ ن 2 :تایپک خوبیه. خوشم آمد شعراتونم خوب بود، بعضیاشم بهتر بود. آفرین.
×