رفتن به مطلب

Milanna

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    74
  • Points

    170 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد Milanna در 23 مرداد 1394

Milanna یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

7 دنبال کننده

درباره Milanna

  • درجه
    pค໓r໐ຖē
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    زن
  • محل سکونت :
    Ƙ-ρσρ Lαηɗ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

471 بازدید کننده نمایه
  • avA

  1. Milanna

    به پروفایل نفر قبلی چند می دی ؟

    نام کاربری: 8 اواتار : 3 سن: ؟ اقامت: 9 شغل: ؟ علایق: ؟ امضا:3
  2. And Now I Know My Heart Is A Ghost Town

  3. Milanna

    انیمه چیست؟

    درود... اول یه تشکر از وبمستر عزیز که درخواست بنده رو برای باز کردن انجمن انیمه و انیمیشن رد نکردن (: حالا...انیمه چیه... شاید بیشتر شماها بدونید...ولی برای کسانی که نمیدونن میگم.. انیمه به کارتون های ژاپنی میگن...بسیار بسیار جذاب تر از انیمیشن و چیز های دیگه ان.. معمولا از روی مانگا ساخته میشن..مانگا هم کمیک ژاپنیه... ! انیمه یه جورایی همون انیمیشنه...ولی با داستان های جذاب تر و گرافیک خیلی جالب... که باز ترین خصوصات انیمه ها چشمای درشت و بدن ظریف کاراکتر هاست... از اینجا به بعدش رو به ویکی پدیا میسپارم تاریخ انیمه از اوایل سدهٔ ۲۰ آغاز می‌شود که فیلم‌سازان ژاپنی با واژه انیمیشن که در آن زمان در کشورهایی مانند فرانسه، آلمان، ایالات متحده و روسیه استفاده می‌شد آشنا شدند. قدیمی‌ترین انیمه، انیمه‌ای است ۳ ثانیه‌ای از یک ملوان در سال ۱۹۰۷. برخلاف آمریکا، فیلمسازی ژاپن به صورت سازمانی کوچک بود که با مشکلاتی از قبیل کمبود بودجه، مکان و محدودیت دست به گریبان بود. با مطرح شدن انیمیشن، هنرمندان قادر به ساخت هر نوع کاراکتر و صحنه‌ای شدند. در طی دهه ۷۰، درصد محبوبیت مانگا بسیار بالا رفته بود که معمولاً بعداً انیمیشنی بر اساس آنان نیز ساخته می‌شد. از کارهای اوسامو تزوکا (Osamu Tezuka) که بعداً معروف به «افسانه» و «خدای مانگا» شد، می‌توان در این زمینه نام برد. به‌خاطر این چنین فعالیت‌هایی انیمه امروز به عنوان یک هنر شناخته می‌شود. برای مثال، نوع روبات‌های بزرگ که با نام مکا (Mecha) شناخته می‌شود، با تزوکا شروع، توسط گو ناگائی (Go Nagai) و ... رشد پیدا کرد و با یوشیوکی تومینو (Yoshiyuki Tomino) متحول شد. انیمه‌های رباتیک مانند گاندم و ماکروس در دهه ۸۰ به عنوان کلاسیک‌های این نوع نام گرفتند و این نوع انیمه هنوز هم یکی از مطرح‌ترین انواع انیمه هستند. در دهه ۸۰، انیمه در رسانه‌های ژاپن قبول و به‌سرعت به یک رشته تولید موفق تبدیل شد. از برخی از محبوبترین انیمه‌ها در ایران می‌توان به ناروتو، بلیچ، وان پیس، روزهای میدوری، گینتما و فری تیل اشاره کرد. این یه chibi ئه..راجبش اگه خواستید توضیح بدم :
  4. Milanna

    اسمش را نبر دوم

    خب...من انتظار داشتم یه چیز تاپ ببینم... یه سری متن که معلومه خیلی ویرایش شده باشه یک باره و کاملا با بی حوصلگی نوشته شده... مقدار نوشته خیلی کمه طوری که اصلا نمیشه فصل به حساب اورد. پرش توی داستانت به وفور پیدا میشه...توی داستان نباید از شکلک استفاده کرد. کلا متن رو مثل داستان هایی که برای یه بچه 4 ساله مینویسن میکنه. نباید از سر و ته کلمات توی نوشته بزنی...نباید چه رو چ بنویسی یا که رو ک... نوشته هات پارگراف بندی ندارن...عشقی مینویسی و اصلا توجهی به خواننده هات نداری... نوشته های اولت بهتر بودن..چرا من توی هر قسمت پس رفت میبینم؟ واقعا چرا؟ رنگ و فونت توی قسمت اول...رنگ باید جوری باشه که خواننده اذیت نشه...توی نوشتن اول از هر چیز راحتی خواننده مهمه... چرا فیکت فصل مشخص نداره؟ ادبی مینویسی یا محاوره ای؟ مشخص کن... چرا فعل هات بیش از اندازه تکرار شدن؟ تکرار فعل متن رو از ریخت میندازه.... دیالوگ اضافه توی هر قسمت خیلی زیاده....این نمایشنامه اس؟ یا فن فیکشن؟ این نوشته هارو اگه برای خودت بنویسی هیچ مشکلی نداره....ولی وقتی توی یه جای عمومی به انتشار میذاری اولین فکری که خواننده میکنه اینه که ایا تو این متن رو توی خواب نوشتی؟ تو واقعا استعداد داری...یکم روی قلمت کار کنی عالی میشی...چرا بی حوصلگی به خرج میدی.. موضوع فیکت عالیه...استعدادت عالیه....چرا ازش استفاده نمیکنی؟ وقتی برای کسی مینویسی...یعنی میدونی کسی اینو میخونه باید تمام سعیت رو بکنی که عالی باشی... امیدوارم بهتر بشی... با تشکر M.C
  5. Milanna

    شخصیت ها....

    گیل رو دوست داشتم. هم توی کتاب هم توی فیلم عالی بود. از پیتا بدم میومد....نمیدونم چرا. گیل اروم بود. محکم بود. بر عکس پیتا که اگه یه باد میومد پیتا پرت میشد یه طرفی...
  6. Milanna

    ازدواج به سبک کنکوری

    ای بابا... بازم استاد خوشگل و خوشتیپ و یه دختر حاظر جواب و ناز !! نمیدونم نویسنده چا اصرار به یه سری موضوعات خاص علاقه دارن. این رمان میتونست به جور دیگه نوشته بشه و هم تراز همسایه من قرار بگیره. ولی جدا از اشکالات خود نویسنده موضوعش تکراری بود. اگه توی ارشیوم بگردم حدود صد تا رمان با این موضوع پیدا میکنم... نویسنده ها تورو خدا یه موضوع جدید خلق کنید!
  7. Milanna

    توسکا

    اوه ... خانم هما پور اصفهانی شخصیتی که به خاطر رمان نیمه نوشته شده و ول شده ی سیگار شکلاتی ستایشش میکنم. این جلدش...بازم یه سری اتفاقاش مربوط به قرار نبوده. من رو جذب نکرد. جدی میگم. وقتی خوندم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. گفتم این واقعا قلم هما خانم بود؟ واقعا؟ هما شاهکاره....ولی توی این رمان...چیز خاصی نبود که تا خط اول رو بخونم بگم واووووو این رمانه هماست
  8. Milanna

    مناسب ترین موسیقی متن

    یادگاران مرگ یک و دو رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. یعنی موسیقیش نسبت به بقیه قسمت هاش واقعا روش کار شده بود.
  9. Milanna

    نظرتان درباره فیلم زن سیاه پوش

    آآمممم...فکر نکنم این یه فیلم باشه یا اگه باشه دنباله داره...چون ومن این بلک دو هم خیلی وقته اومده که باز راجب خرابکاری ها و کار های اون زن سیاه پوشه. وقتی دیدم هری بازی میکنه خب...شکه شدم....شخصیتش با هری پاتر کاملا فرق میکرد یه مرد پخته و متاهل که یه بچه داره... فیلم خوبی بود...دومیش هم خوب بود. اینکه هری و پچش اخرش مردن یکم تحت تاثیر قرارم داد.
  10. Milanna

    قهرمانان المپ

    اگه ادرس هزار تو رو میخواید... اینه : fiction.1000tu.ir
  11. Milanna

    ایا میتونه جادوگر باشه؟

    فک نکنم... بیشتر شبیه افرادیه که توی پزشکی قانونی کار میکنن!!
  12. Milanna

    جمله هری پاتری

    مرده ها؟ دلت به حالشون نسوزه...نگران زنده ها باش..مخصوصا اونایی که بی عشق زندگی میکنن
  13. choki choki ckokiwa choa choki choki wa wa :))))

  14. Milanna

    Emotions

    واو...مرسی برای نظراتتون! فکر نمیکردم استقبال بشه....تشکر! سوژه ای دفعه...دختریه که جنون داره! کارش دست خودش و نیست و به زبون عامیانه روان پریشه. حالا فکر کنید خود ازاری(مازوخیسم) هم داشته باشه! روزی که قراره به تیمارستان ببرنش و تحت درمان قراره بگیره رو نوشتم. کارهایی که دوست داره روز اخر انجام بده و رفتار هاش رو نوشتم. این یکی سخت تر بود. خامش رو از قبل داشتم. ولی خیلی روش کار نکردم. و اگه بگید بد شده بهتون حق می دم.... اگه بد بود....شرمنده! __________________________________________________________________________ چشمانش را به آرامی باز و برای سومین بار خود را در آینه بر انداز کرد. مردمک های بی فروغ و میشی رنگش بی خوابی را فریاد می زدند. چنگی به موه های بی حالت و بلندش زد و با دست آزادش پوست سرد و سفید صورتش را لمس کرد.با فکر به اینکه قرار بود تا چند ساعت دیگر برای همیشه از آن خانه و اتاق دلگیرش خارج شود لبخند زد. هنوز آن لبخند محو کامل روی لبانش شکل نگرفته بود که مردمک چشمانش گشاد و سرش گیج رفت. پیش رویش سیاه شد. دیوار های اتاقش در حال ریزش بودند. چشمانش را بست و بعد از چند ثانیه باز کرد... در آن اتاق با دیوار های صورتی ملایم نبود و جای آن هارا گوشت و استخوان گرفته. وحشت زده به اطرافش نگاه کرد. خون در رگ ها قدم می زد. ماهیچه ها چرت می رفتند وعضلات با کوچیک حرکتی می لرزیدند. غده چربی زرد رنگی از دور برایش دست تکان داد. آرام عقب رفتم با برخورد به جسمی لزج و سرد چشمانش گشاد شد.برگشت و نگاه سرگردانش را روی قلبی که به آن برخورد کرده بود نگه داشت. با دیدن قبلی مشکی رنگ که با هر بار پمپاژ کم فشار خون را به اطراف می پاشید نفسش را حبس کرد.دهانش برای فریاد زدن باز شد. دوباره همان سرگیجه و همان سیاهی رفتن.... جلوی آینه ایستاده بود. کل بدنش لرزش داشت. عرق سرد و خنکی از روی شقیقه هایش پایین امد و از روی چانه اش خورد و روی زمین ریخت.همان جا نشست. صبر کرد به اتفاق چندثانیه قبلش فکرد و نکند و ریتم دم و بازدمش را ثابت نگه دارد. آرام که شد کم کم حوصله اش رفت. نگاهش دور اتاق می چرخید و دنبال وسیله ای برای سرگرمی. روی چاقوی جیبی براقروی تختش ثابت ماند. بهترین کار برای پر کردن آن چند ساعت نقاشی کشیدن بود. لبخند زد و به طرف تخت رفته و رویش نشست.بعد از برداشتن چاقو پاهایش را درون شکمش جمع کرد. لبه ی تیز چاقو را بین دو انگشتش گرفت و با برق نوک تیزش دلش لرزید. نوکش را روی ساعد دستش قرار داد و با فشار خط صاف کوچکی کشید. لبه های پوستش از هم باز شد و از دردی که به سرعت وارد بدنش شده بود چشمانش درخشید. آن جایی که قرار بود برود اجازه ای برای نقاشی کشیدن با آن چاقوی ظریف رویدستانش را نداشت. مادرش گفته بود جای خوبی می رود. همه آنجا اورا دوست دارند و اورا سرگرم می کنند. چند خط دیگر.... با هر خطی که می کشید چشمانش از درد روی هم فشرده و لبخند بزرگ تر می شد.درد را دوست داشت. درد آرامش می کرد. درد هم اورا دوست داشت. درد همیشه کمکش می کرد پسدوستش داشت. اگر دوستش داشت که کمکش نمی کرد. بعد از پایان کارش و تمام شدن آخرین خط نقاشی و یادگاری روی دستش پتوی روی تختش را بلند کرد و روی ساعدش کشید.خانه ی خون آلود کوچکی نمایان شد. اخم کرد. دوستش نداشت. خط هایش موازی نبودند....و یکی از خط هارا اشتباهی روی مچش کشیده بود! مادرش می گفت نباید روی مچش خط بکشد. حس عجیبی داشت. خون با فشاری خاص از داخل بدنش بیرون می آمد. آن را هم دوست داشت. دوباره چاقو را برداشت و خانه را خط خطی کرد. بدون اینکه خون های جاری روی دستش را پاک کند از روی تخت بلند شد. بعد از چند لحظه مکث طرف خون آلود دستش را روی دیوارکشید و اسمش را نوشت. از ترکیب رنگ صورتی دیوارد با قرمز تیره خونش خوشش آمد.یک دفعه مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشد دستش را برداشت. جایی که قرار بود برود نمی توانست اتاقش را رنگ آمیزی کند! با صدای ضربه کسی به در اتاقش سرش را چرخاند.دستگیره کروی شکل در سفید اتاقش چرخید و مادرش آرام وارد اتاقش شد. با دیدن صحنه رو به رویش لحظه ای چشمانش گشاد شد ولی زود به همان حالت طبیعی و خونسرد خودش بازگشت. از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد با کاسه کوچکی آب و یه پارچه تمیز سفید بازگشت. به طرف دخترش رفت و اورا روی تخت نشاند. پارچه وارد کاسه کرد و بعد خیس شدن و چلاندنش به آرامی روی زخمش کشید. همان طور که خون ها را پاک می کرد زمزمه کرد: _ اومدن دنبالت. من که رفتم میان پیشت. قول بده دختر خوبی باشی ؛ بقیه رو اذیت نکنی ، شیطونی نکنی ، غذات رو خوب بخوری و سالم بمونی.منم قول می دم وقتی خوب شدی سریع بیارمت خونه...باشه؟ لبانش را به پیشانی سرد دخترش چسباند. از روی تخت بلند و به سرعت از اتاق خارج شد. بازدمش را به شدت بیرون داد. ایستاد و دامن پیراهن قرمز رنگش را با دست صاف و دست زخمی اش را پشتش پنهان کرد. دوباه از همان زخم روی مچش خون با همان فشار بیرون می آمد.آمده بودند دنبالش. نمی دانست کجا می رود. ولی هرجا که بود اورا راضی می بردند. با آن هایی که برای بردنش آمده بودند مقابله نمی کرد. دیوانه نبود که! مثل آن ها داد و فریاد نمی کرد و چنگ نمی انداخت و جیغ نمی زد.آرام بود. مادرش می گفت فقط متفاوت است. با بقیه فرق داشتن بد نبود. احساس گیجی می کرد. تنش کرخت شده بود و نمیتوانست به درستی سر پا بماند. با ورود دو زن سفید پوش افکارش را جمع کرد. یکی از آنان که قیافه خندانی داشت به سمتش امد. نا خودآگاه اخم کرد. چهره های خندان را دوست نداشت. زبانش را روی لب هایش کشید.زن لب زد: _ آماده ای؟ برای آخرین بار نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند.سرش را به نشانه "بله" تکان داد و با آن دو از اتاق خارج شد. چند ساعت بعد مادرش درحالی که فریاد می زد و به طرف اتاقش می رفت خطاب به اون گقت: _ اون هایی که قرار بود بیان...امروز مشکلی پیش اومده براشون باید صبر کنی تا شب که سرشون خلوت بشه و.... همان طور که حرف می زد در اتاق دخترش را باز کرد.. خواست حرفش را ادامه دهد که با دیدن جسد بی جان دخترش روی تخت حرف در دهانش ماسید. _________________________________ آممم..هیچی نگم بهتره!!
  15. درود و صد بدرود! بیشتر ماها با خدایان یونانی اشنایی داریم. دوازده تاشون همونطور که خودشون میگن توی بالا ترین سطح هستن و توی المپ اقامت دارن. میگن که این کوه هر چند صد سال یک بار (دقیق نمی دونم ) جا به جا میشه... که البته واقعا غیر ممکنه. بعضی از افراد هم میگن کوه توی شب ناپدید میشه و صبح دوباره بر میگرده سر جاش ولی هنوز تایید نشده. اینجا دوازده ایزد المپ نشین رو معرفی میکنم. برای بقیه ایزد ها و نیمه ایزد ها تاپیک جدا میزارم چون واقعا با این دوازده تا فرق دارن. خیلی خب اولین ایزد: زئوس: پادشاه پادشایان! میگن یه تخت بزرگ داره که بیشتر وقت ها روش نشسته و یه تیر از اذرخش توی دستش داره و عقابی که حیوون خونگیش محسوب میشه همیشه کنارشه. زئوس بچه کرونوس و رئاست (توی تاپیک جدا راجبشون توضیح میدم). اینطوری که من میدونم کوچیک ترین بچشون بوده و یه تیتان(حالا چطوری یه تیتان خدا شده بماند)! اون خدای هرچیزیه که به بارون و رعد و برق و ابر و کلا اسمون مربوط میشه اس. خب...حالا چطوری زئوس خدا شده؟(دروغ چرا اینو من نمیدونستم از ویکی پدیا گرفتم :/) میگن که به کرونوس پدر زئوس گفته بودن که با دست یکی از بچه هاش کشته میشه. برای همین همه بچه هاش رو میخورد(یا قورت میداد؟) ولی زئوس به کمک رئا و گایا نجات پیدا کرد. رئا به جای زئوس یه سنگ به کرونوس داد و اونو توی یه غار مخفی کرد. وقتی که بزرگش کرد زئوس کرونوس رو از بین برد و بقیه برادر هاش (هیدز و پوسایدون) رو از شکم پدرش با معجونی که یکی از خدایان درست کرده بود بیرون اورد. اونا هم کرونوس رو توی تارتاروس زندانی کردن و وقتی برای فرمان روایی قرعه کشی کردن اسمون برای زئوس افتاد! پوسایدون: این هم یکی از برادر های زئوسه. موقع قرعه دریا به پوسایدن افتاد و برای همین هرچی که به اب مربوط میشه مال پوسایدونه! پوسایدون کارش تقریبا مثل نپتونه ولی این کجا و ان کجا !!!!! نماد هاش یکیش نیزه سه شاخه که از همه معروف تره و یکی دلفین و یکی ماهی...من خودم نیزه سه شاخ رو دوست دارم! هستیا(وستا): بزرگ ترین خواهر زئوسه...هرچی به خانواده و خونه و این طور چیزا مربوط بشه مال اونه! آیریس: آیریس خدای جنگه...پسر زئوس و هراست و موجودی بس مزحکه :/ من خوشم نمیاد ازش..ولی اینکه تا اخر عمر عاشق یکی موند جای ستایش داره وگرنه خدای خشنیه! هفانیستوس: ایشون خدای آهنه و آتیش! روایت داریم جناب هفاتیستوس بسیاز زشت بود و لنگ میزد! ولی خدای خوبی بود(برعکس اون بالایی) و توی هیچ جنگی شرکت نمیکرد! هرمس: خدای سفر! خودشیفته! بچه مایا و زئوسه(میدونید که همه زن زئوسن در اصل :/) دزدی میکرده...از گاوهای آپولو دزدی کرده بوده و با روده هاشون چنگ ساخته بوده که آپولو بخشیدش:// آپولو: ایشون خدای ترکیبیه! خدای خورشید و پزشکی و موسیقی و غیره ! پسر زئوس و لتو(ای بابا:/) بوده و توی پیشگویی مهارت خاصی داشته. در کل خیلی بی ادب بود :/ اصن زن نداشت ولی نصف بیشتر خداها و ادما عاشقش بودن:/ هرا: بخش مورد علاقه من (: ایشون دختر کرونوس و رئا و زن زئوسه (خواهرشه به عبارتی زنش هم هست :/) خیلی حسود بود و عادت داشت معشوقه های زئوس رو اذیت کنه! میگن بیش از اندازه خوشگل بوده! آتنا: هرچی که به عقل هوش مربوط بشه رو اتنا داره. اولین زن زئوس(!) بوده! آرتمیس: الهه شکار و حیات وحش و ماهه. خواهر دو قلوی آپولوئه ( باز هم این کجا و آن کجا :/) گوزن و ذره بین براش مقدس بودن و یه هلال ماه روی پیشونیش داشت(ماه پیشونی که میگن اینه ها 0__0) آفرودیته: دوس دارم اینو (: دختر زئوس و دیونه (!!) الهه عشق و زیباییه! دمتر: پسر کرونوس و رئا بوده! خدای نون و غلات و از این جور چیزاست. ________________________________________ تاپیک های بعدی یعنی بقیه خداهارو اگه شما از نوع نگارش من راضی باشین میزارم. از این جور نوشتن من خوشتون میاد بگین تا بقیه خداهارو معرفی کنم. ولی اینجا فقط واسه دوازده تا خدای المپه. اگه چیزی ازشون میدونید بگید 0__0
×