• آخرین پرونده ها

    • افسانه الکساندر کورونیوس

      الکساندر کورونیوس مجاری رهبر جنگ که در اوایل قرن پنجم به قدرت رسید در همان سال شاهد نابودی قبیلش توسط طاعونی وحشتناک شد ولی یک چیز عجیب بود
      بدن او به شکل عجیبی توانسته بود بیماری را پس بزند و تبدیل به یک مزیتش کند مدتی  بعد در کنار جنگلی که به عقیده مردم نفرین شده بود قلعه ای می سازد و دوباره به قدرت می رسد .
      مدتی بعد صاحب پسری به اسم ویلیام می شود که او هم همانند پدرش یک فنا نا پذیر است دو سال بعد صاحب پسر دیگری به اسم مارکوس شد که او هم همانند پدر و برادرش فنا نا پذیر بود این دو برادر خیلی با هم صمیمی بودند هر شب به جنگلی که مردم میگفتند نفرین شده و تمام جانوران آنجا نیز نفرین شده اند می رفتند یک شب زمانی که ویلیام 18 ساله و مارکوس 16 ساله بود الکساندر کورونیوس خانه نبود پا به جنگل میگذارند الکساندر کورونیوس زمانی که خانه می آید می فهمد آنها حضور ندارند پسش چند سرباز را برای پیدا کردن آنها می فرستد سربازان زمانی که آنها را پیدا می کنند مشاهده می کنند  ویلیام را یک گرگ گاز گرفته زمانی که آنها را خانه برمی گردانند  متوجه میشوند  وضع ویلیام وخیم است ویلیام مدتی نزدیک به یک ماه بی هوش می ماند زمانی که بیدار شد مارکوس که تازه خیالش آسوده شده بود برای هوا خوری بیرون می رود و یک خفاش او را گاز می گیرد ولی او اهمیتی نمی دهد و خفاش را از روی گردنش بر میدارد و میکشد بلا فاصله حالش بد میشود و چند روز بعد میمیرد.
       پزشک دلیل مرگ او را خشک شدن خون اعلام کرده بود ویلیام از شنیدن این خبر بسیار اندوه گین می شود و خود را در اتاقش حبس می کند شب بعد مرگ هایی به همان شکلی که مارکوس مرده بود اتفاق می افتد چند شب بعد زمانی که ماه کامل بود ویلیام بیدار نشسته بود که مارکوس را می بیند که در مقابلش  ایستاده ابتدا می ترسد ولی احساسش جای خودش را به شادی می دهد ولی مارکوس ظاهری عجیب داشت پوستش رنگ پریده بود دندان های نیشش خیلی بلند تر شده بودند و دو بال خفاشی بزرگ داشت که چنگالی کنار آنها بود وقتی مارکوس برای او توضیح میدهد که چگونه از قبر بر خواسته و خون انسان هارا خورده ویلیام می فهمد که مرگ ها کار مارکوس است مارکوس از ویلیام کمک می خواهد و میگوید برادر کمکم کن من خون می خواهم خون بسیار زیاد در این لحظه ماه که تا کنون پشت ابر بود از پشت ابر بیرون می آید و نور آن از پنجره به داخل می تابد و ویلیام بی اختیار به سمت ماه نگاه می کند و ناگهان شروع به تغییر میکند و به گرگی بسیار بزرگ که روی دو پا ایستاده و دست هایی انسانی با چنگال های گرگی دارد و موی بسیاری بر روی تمام بدنش است تبدیل می شود و به مارکوس حمله می کند مارکوس اورا نگه می دارد و به یادش می آورد که برادرند و او به یادش می آید که مارکوس خون می خواهد و از پنجره به بیرون می پرد و مارکوس هم به دنبال او پرواز می کند آنها چند انسان را می گیرند و خونشان را مارکوس می نوشد و گوشتشان را ویلیام می خورد .
      زمانی که به حالت عادی بر می گردند تصمیم می گیرند افراد قلعه را همانند خودشان کنند مارکوس پسر عمویش ویکتور و همسرش امیلیا را خون آشام می کند و ویلیام تمام سربازان و مردم عادی شهر را به لایکن تبدیل می کند ولی الکساندر کورونیوس فرار می کند در غاری دوباره قدرت مند می شود و سعی می کند اولادش را کنترل کند می گویند که او هنوز زنده است و نمی گذارد مردم از وجود لایکن ها و خوناشامان با خبر شوند .
      این اتفاقات تمام می شود تا سال 1202 میلادی زمانی که ویکتور به دلیل ازدیاد سن رهبر خون آشامان می شود و آنها را ترقیب می کنند تا لایکن ها را نابود سازند اما مارکوس از این وضعیت رضایت نداشت.
      زمانی که آن ها  به روستایی می رسند که لایکن ها و گرگینه ها آنجا را تسخیر کرده و نابود ساخته اند  نا گهان مارکوس صدای ویلیام را می شنود و به سمت او میتازد سپس ویکتور هم به آنجا میرسد و به سربازان دستور می دهد که ویلیام را دستگیر کنند آنها به سمت ویلیام تیر های نقره پرتاب می کنند  تا توان مبارزه از او گرفته شود .
      سرانجام ویکتور ، مارکوس را راضی می کند که ویلیام خطر ناک است ولی چون برادر تو است اورا نمی کشیم و تنها در زندانی از نقره زندانی می کنیم ویکتور ویلیام را در جایی که هیچ کس نفهمد زندانی می کند ویلیام از این اتفاق به قدری عصبانی می شود که دیگر نمی تواند به صورت انسانی باز گردد و  بی هوش میشود و به ذلیل اینکه جنس قفس از نقره بوده بی هوش باقی می ماند تا زمانی که در قفس دوباره باز شود و او دوباره به هوش آید و تا آن زمان او به شکل طبیعی نخواهد مرد مگر آنکه کشته شود.
       ویکتور قسمتی از کلید قفس را در قفسه سینه خود می گذارد و قسمتی دیگر را به صورت گردنبند به گردن خود می اندازد میگویند مارکوس منتظر فرستی است تا برادر خود را آزاد کند.