رفتن به مطلب

harrit*potter

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    123
  • Points

    100 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد harrit*potter در 28 اردیبهشت 1394

harrit*potter یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

درباره harrit*potter

  • درجه
    گریفیندور
  • تاریخ تولد 9 مرداد 1369

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    زن
  • محل سکونت :
    دهکده سایه ها

راه های ارتباطی

  • یاهو :
    harritpotter@yahoo.com
  1. دروازه های شهر

    اساسا هیچ کس خوشش نمی آید مدت زیادی را در بازار بیگانه ها بگذراند. هریت هم از این قاعده مستثنی نبود. ترجیح میداد مراقب تنها پول هایی که دارد باشد. و همچنین تیر و کمانش. چند باری مجبور شد از کلک های دزدی کودکانی که در پشت دروازه پرسه می زنند، خودش را کنار بکشد. بعضی هاشان خیلی ناشی به نظر می رسیدند. آنقدر که هریت با دو انگشت می توانست تمام مایملک درون جیبشان را مال خود کند. ولی دلش نمی آمد. بعلاوه! علاقه ای نداشت که توجه مامور ثبت نام را به خودش جلب کند. بلاخره روی در روی مامور زشت و بد اخلاق قرار گرفت. - نام و نام خانوادگی - هریت لنی پاتر - سن؟ هریت مجبور شد فکر کند. چند سال داشت؟ بادش نمی آمد.ولی به نظر نمی رسید بیش از بیست و چند سال داشته باشد. سرانگشتی حسابی کرد و گفت: -23 -پدرت کیه؟ این نامی نبود که هریت فراموش کند. کسی که به نظر می رسید هریت عاشقش باشد. - جیمز! مرد گذرنامه ای به دستش داد. - مراقب سایه ها باش. بعدی!!! هریت وقت نکرد بپرسد چرا مراقب سایه ها باشد.از صف که بیرون آمد، ازاد بود تا از دروازه بگذرد. اما ترجیح می داد این کار را با ظاهر بهتری بکند.گرگ کوچک پشت سرش زوزه ای کشید. هریت خم شد تا نوازشش کند که دید یک دختر کوچک به طرز ناشیانه ای سهی در دزدیدن یک قرص نان دارد. کوچک تر از آن بود که هریت دلش بخواهد گیر بیافتد پس جلو رفت و مرد نانوا را با بحث درباره پای سیبش به بحث گرفت. دخترک متوجه کمک شده بود. هریت در نهایت با قرصی نان از مغازه بیرون آمد. انتظار نداشت سینه به سینه مرد سیاه پوشی قرار بگیرد. - دستای فرزی داری. گرگ کوچک زوزه کشید. هریت نجوا کرد. - آروم باش لینیا! خب که چی؟ - دوست داری یه سایه باشی؟ - سایه؟ منظورت دزده؟ البته الان که فکر میکنم همون سایه شیک تره! بدم نمیاد. خب که چی؟ مرد بازوی او را گرفت و به سمت یک خیابان رفت. هریت ترجیح داد خنجری را که در مسیر، کش رفته بود آماده نگه دارد.مرد وارد خرابه ای شد و در زد. لینیا دندان قروچه می کرد. - گرگت از من می ترسه؟ - نه بهت اعتماد نداره. دستتو بکش. تحسین نگاه مرد را پر کرد. - فکر نمیکردم حسش کنی. ارباب فکر میکنم این دختر به درد بخوره! مرد از درون سایه شاهد این مذاکره بود. - باهات موافقم گیبن. به خانواده سایه ها خوش آمدی دخترجان اسمت چیه؟ - هریت! - خوبه. ولی بهتره دنبال یه لقب باشی. گیب خونه ات رو نشون میده. سایه ها مرموز بودند و هریت این رمز و راز را دوست داشت/
  2. سه...دو...یک... حرکت!

    هیــــــــس اینجا سرزمین سایه هاست. مثل سایه بی صدا. مثل باد سبک و مثل نور سریع باش. دست های زیادی منتظرن که گیرت بندازن. من هریتم. ملکه سایه ها! ولی خیلی به این عنوان ملکه اش توجه نکنین. اونایی که عضو سایه ها میشن به یک خانواده پیوستن. توی خانواده همه مراقب همدیگه اند. همه پشت همن و همه به هم کمک می کنن. بیایید قدرت رو معنی کنیم...
  3. عضویت در کلاس های اموزش رول زنی

    خانم معلم. ایسم ما ره بنویسید
  4. مرزبانی

    نام: هریت لنی پاتر گروه: سایه ها ویژگی های ظاهری: دختری با چشم های سبز-عسلی. عینکیه ولی بیشتر برای مطالعه عینک میزنه. قدش 172 سانتی متره. موهای بسیاااااااااااااار بلندی داره. تا نوک پاهاش. موهاش در حالت عادی طلایی اند ولی با توجه به احساساتش تغییر رنگ میدن ( اگه عصبانی شه قرمز میشن. بترسه مشکی میشن و اگه ناراحت باشه یا مریض باشه عسلی روشن) یه زخم روی پیشونیشه که یادش نمیاد برای چی به وجود اومده. ویژگی های اخلاقی: مغرور مهربون زودرنج و فوق العاده حساسه. مثل سایه بی صدا حرکت میکنه. وقتی باهاتون حرف میزنه ممکنه فکر کنید عصبانیه اما در واقع داره با ارامش حرف میزنه. اگه ببینه کسی در خطر و موقعیت خوبی نیست کمکش میکنه. اما اگر ان شخص دشمنش باشه این کمک مستقیم نیست. زندگی نامه: خیلی چیزا رو به یاد نمیاره.نمیدونه چرا اینجاس.یه قاب آویز داره که نمی دونه از کجا اومده. و یه قاب عکس که اگه ازش بپرسی ادمای توی عکس کی هستن میگه من و برادرم. یه توله گرگ سفید ونهو خاکستری باهاشه که لینیا صداش میزنه. و هیچ وقت ازش جدا نمیشه. میدونه که دزد به دنیا نیومده ولی الان از زندگی اش راضیه.عاشق برف و سرماست نقاط قدرت: خیلی بی صداست. هرگز نمیفهمی چطور میاد و چطور میره. خیلی سریعه. به خاطر همین بهش میگن سایه.و تیرانداز بی نظیریه. هرگز تیرهاش خطا نمیرن نقاط ضعف: نقاط ضعفش کسانی هستن که عاشقشونه. روی بچه ها حساسه و اگه کسی بچه ای رو اذیت کنه می کشتش. یک رول کوتاه: {حد اقل سه پارگراف } چشم هایش را که باز کرد، زیر یک درخت افرا افتاده بود. نمی دانست کجاست و چرا اینجلست. ایستادن سخت شده بود، اما بعد از چند بار تلاش و با کمک درخت موفق شد بایستد. هنوز وقت راه رفتن تلو تلو می خورد. خیلی علاقه داشت بفهمد کجاست و ظاهرا برای فهمیدنش باید از این جنگل بیرون می رفت. و تصمیم داشت برود! البته پیش از آنکه صدای زوزه دردناکی را بشنود.بی اختیار راهش را کج کرد...پیش از آنکه بفهمد صاحب زوزه ها، توله گرگ کوچکی است که کنار جنازه مادرش در تله گیر افتاده، کمانش را بالا گرفته بود. گرگ کوچک نگاه دردمندی به او انداخته و باز زوزه کشیده بود. هریت اهسته جلو رفت. کمانش را آماده کرد و وقتی تیر را رها کرد چیزی را زمزمه کرد که خودش هم نفهمید چه بود. گرگ جوان از ترس زوزه کشید اما چند لحظه بعد خلاص شده بود.هریت لبخند زد و مسیرش را ادامه داد. روی درخت عقب تر، یک تابلو دیده بود. هریت به سمت جاده خاکی رفت که با بوته های تمشک احاطه شده بود.دروازه گچ بری شده شهر را، از همانجا هم میشد دید. وقتی هریت خم شد تا تمشک بچیند، متوجه توله گرگی شد که گوشه ردایش را می کشید. هریت تعجب کرد. - تو همه این راه رو دنبال من اومدی؟ توله گرگ زوزه کشید. ( نکنه توقع داشتی حرف بزنه؟) هریت با فکر کردن به این جمله به خنده افتاد. خم شد و سر گرگ را نوازش کرد. - خیلی خوب باشه بریم. هریت به معماری دروازه خیره شده و دوست داشت بداند به کجا می رود. به نظر می رسید چیزی تا غروب افتاب نمانده باشد.مرد گاری سواری که از کنارشان می گذشت گفت: - اگه مبخوای شب توی شهر باشی بجنب. - شب دروازه شهر رو می بندن؟ - می بندن دختر! - میشه ما رو برسونین؟ - شما رو؟ من فقط یک نفر رو می بینم! هریت توله گرگ را بغل کرد. - من و این! - مرد اخمی کرذ - باشه ولی براش یه سکه می گیرم. هریت سری تکان داد و سوار شد. - ببینم اینجا کجاس؟ - خب اینجا شهر ماست. پایتخت. ببینم گذرنامه که داری؟ دست انداز جاده به هریت فرصت داد کیف پولی را که کش رفته بود مخفی کند. نمی داند چرا چنین کاری کرده بود اما ظاهرا مفید به نظر می رسید. او بدون پول نمی توانست در شهر بماند. ولی حرف مرد او را ترساند. - چی چی؟ - مگه از پشت کوه اومدی دختر جان؟ گذرنامه! اگه نداری باید توی دروازه بمونی. هریت فقط سری تکان داد. مبهوت دیوارهای اجری، قلعه های بلند و سر و صدای شهر شده بود. نمی فهمید چرا باید نیمی از شهر را طی کنند تا به دروازه برسند. - ببینم مگه این شهر نیست؟ - نه اینجا بازار بیگانه هاس. جای دزدها و گاهی خون آشاما. این جا باید مراقب جیبات باشی. هریت بی اختیار نیشخند زد. مرد فریاد زد. - سلام تامن. یه مسافر دارم! چشم هریت به قصر مرکز شهر خیره ماند.
  5. کدوم شخصیت هری پاتر از همه بیشتر به تو نزدیک تره؟!

    فکر میکنم الان دیه هریت از ساختگی بودن ارتقا پیدا کرده باشه... قطعا هریت
  6. به نفر قبلیت یک جادو بزن

    خب چکاریههه. آوادا می زنیم خلاص!
  7. پایان داستان; خوب یا کلیشه ای؟؟

    خطر اسپویل داستان من این پایان رو دوست نداشتم. نه اینکه پایان خوب، چیز بدی باشه. اما روش بدی رو برای نوشتن پایان خوب انتخاب کرده بود. ولی من به شدت احساس میکنم که پایان داستان با عجله نوشته شده بود. از اون جنگی که ناگهانی رخ داد. از صحنه هایی که باید نوشته میشد و نشد. از کشته شدن بیهوده و حتی بدون توصیف پریم. ( احتمالا با این توجیه که لزوما باید یک نفر می مرد.) و یه جورایی میشه گفت اون اعدام شتابزده اسنو! شاید ظاهرا صحنه قشنگی نوشته شده بود. اما توی تمام صحنه های پایانی کتاب، عجله موج میزد. انگار نویسنده تصمیم داشته به سرعت خودش رو از شر کتاب خلاص کنه. و اون زیادی رویایی بودن آخرش. رسیدن به یه آرامش مطلق. بدون هیچ جور مقدمه ای! اینو منو راضی نکرد.
  8. *_* کافه شرافت*_*

    نه نه نه به هیچ وجه! شرایط دنیاها یکی نیست! اصلا درست و عاقلانه و منصفانه نیس تو مثلا کتنیس رو بذاری جلوی هرمیون! کتنیس در مقابل طلسم چکار می تونه بکنه؟ آریا استارک چه قدرتی در مقابل بلاتریکس داره ! و امثالهم! اینجور دوئل ها نابرابرن! وقتی شرایط نوشتن متفاوت باشه داوری فوق العاده مشکل میشه و امکان قضاوت خیلی سخته! بهتره هر دنیا سر جای خودش باشه! در ضمن دیگه اینجا اسپم نده!
  9. *_* کافه شرافت*_*

    سفیر کبیر کار میکنی؟؟؟؟ خو پس منم ریتا هستم ! دی: البته گفتم که توی هر دنیا شخصیت فرد متفاوت هست مثلا اگه الان بیام به اسم مورگانا تو رو دعوت کنم باید شخصیتت هری پاتری باشه
  10. بهترین قهرمان ؟

    مممم هر کس به نوعی قهرمان بود! کتنیس به عنوان زاغ مقلد! پریم به عنوان یک درمانگر و شهید کوچک اون شورش! پیتا به خاطر حرف های متقاعد کننده اش... گیل و اون آتش تند انقلابش....و سینا! با لباس زاغ مقلدش علاقه خاصی به این شخصیت دارم!
  11. شخصیت ها....

    در کمال تعجب، کتنیس! بیش از چیزی که تصور میشه به من شبیهه! اون ترسش در مقابل مشکلات! اون حس فرار عجیبش و اینکه میخواد از اون مشکلات به جای امنی بره. عشقش به پریم ( هرچند که تلاشش برای حفاظت از خواهرش بیهوده بود) و حاضر جوابی اش! اینکه از خودش کنار نمی کشید و اینکه نمیخواست بازیچه دست افراد باشه کاملا قابل لمس بود.و البته تیر اندازی اش.... کتنیس به خوبی این رو فهمیده بود که اگر میخوای تیرت خطا نره باید محکم بایستی! کوچکترین لغزش ینی از دست دادن هدف! این خصوصیات کتنیس رو برای من قابل احترام میکنه! و سینا! سینا به خوبی می فهمید چه چیزی برای چه زمانی مناسبه. در چه موقعیتی باید چی گفت و چطور تاثیرگذار شد. سینا بیش از یک طراح یک روانشناس بود پریم دخترک کوچیک خواستنی بود که چیزی جز امنیت از جامعه اش طلب نداشت! دلیل نفرت از پریم رو نمیفهمم. و در کمال تعجب برای خودم فینیک، پیتا هیمیچ و گیل در یک رده قرار می گیرن! گیل یک دوسته! هر وقت می خوایش هست ولی چیزی بیش از این نیست. همیچ موجود به ظاهر نفرت انگیزیه که تو رو برای فعالیت تحریک میکنه! زنده بمون دلبرکم! می فهمی که؟ و البته کتنیس می فهمید. به احساسات فینیک احترام می ذارم! و پیتا... قربانی دوست داشتنی داستان! و اون احساسات عاشقانه اش! تا مدتها فکر می کردم اون بیشتر از کتنیس نقش بازی میکنه! موجود غیر قابل درکی بود.
  12. بازی تاج و تخت

    جالبه اما شرایط خاصی داره! توی این کتاب قهرمان مطلق وجود نداره! و چیزی نزدیک 31 نفر روایت میکنن. این گاهی گیج کننده اس ! ناخواسته به بعضی ها شخصیت ها وابسته میشی .... و بهتره که نشی. دست به کشتار نویسنده بسیار خوب است!!!!! اگر روزی فرزندی داشته باشم، به خاطر شرایط خاص کتاب تا 18 سالگی اجازه خوندنشو بهش نمیدم!
  13. مالیفیسنت

    شناخت چندانی روی آنجلینا نداشتم اما بعد از این فیلم به راحتی می تونم بگم موجود قابل ستایشیه! مالیفیسنت از معدود فیلم هایی بود که منو به گریه انداخت! و البته ارزش دیدن داره!زیباست
  14. *_* کافه شرافت*_*

    سرپرست بنمون نکنه صلوات! خوب به میدان مبارزه سر زدید؟ اونجا همه چیز به دقت گفته شده! با هر کس میخواید دوئل کنید میاید اینجا لینک پروفش رو می گید و دعوتش میکنید. و بهتره قبلا ازش پرسیده باشید که میخواد چه شخصیتی باشه! ( مثلا یه نفر بیاد منو به اسم سنسا استارک به دوئل دعوت کنه عمرا بذارم زنده بره! عاخه سنسا عییییـــــــ ) کلا اینکه هماهنگ باشید دیه! دیـــــ : یه سری شخصیت ها هم هستن که معروفن مثلا! مث هریت و امثالهم! وقتی هر دو طرف درخواست رو تایید کردن! داور میاد یه سوژه و یه مهلت تعیین میکنه! مثلا تا فلان شنبه فلان تاریخ! بعدش اگر پست بزنید قبول نیس! حالا یه چیز گفتم مسابقات فصل! جریان چیه؟ داستان اینه که از 15 ماه اخر هر فصل( مثلا همین بهار ینی از 15 خرداد) هرکس که میخواد توی مسابقات شرکت کنه( هم میتونه تیمی باشه هم فردی) میاد ثبت نام میکنه! داورها هم میان قرعه کشی می کنن ( کاملا عادلانه البته) اون کسی هم که ثبت نام میکنه باس یه بیوگرافی کامل بده از خودش( اینجا اگر دنیاها یکی نباشن اشکالی نداره! ولی باید با دقت کامل نوشته بشه) مسابقه از روز اخر ماه شروع میشه و تا هشت روز ادامه داره! در نهایت شخص یا اشخاصی که برنده بشن بهشون یه لقب تعلق میگیره بنام "استاد مسلم مبارزه" من در تلاشم یه مدال برای این استاد مسلم طراحی کنم که تا سه ماه در اختیار اون شخص یا اشخاص می مونه! در ضمن! اینجا دوئل نمی کنید ها! اینجا فقط درخواست میدید! خوب دیگه! می تونید بزنید همدیگه رو پودر کنید. . . . . اهم... یه نکته ای یادم رفت! دوئل ها فعلا انجام میشن ( ینی درخواست می تونید بدید !) ولی تا وقتی داور تعیین نشده باشه موضوع نخواهید داشت . . . . خوب دیگه خدافس امیدوارم زنده بمونید ( هااااااااهاااااااااا....خنده شیطانی هریت)
  15. *^*میدان مبارزه*^*

    خوبین؟ چیزی از دوئل شنیدین؟ به طور اخص دوئل شرافت!؟ جریانش اینه که یه نفر میاد یکی دیگه رو به مبارزه دعوت میکنه! سر هر جریانی که ممکنه اونا رو خشمگین کرده باشه یاهرچی! چون این تاپیک برای رول نویسیه البته یه رول عمومی نیست. ینی نمیشه همینجوری یهویی بیاییم بنویسیم! قک کنم بد توضیح دادم دی: بذار از اول می گم ما یه تاپیک داریم به اسم کافه شرافت! هرکس میخواد با هرکی دوئل کنه. می ره تو کافه و درخواست میده! از هر دنیایی هم میتونه باشه مثلا راب استارک میتونه جافری رو دعوت کنه یا مثلا هری دراکو رو یا پیتا گیل رو و..... ولی یه نکته ای هست! شخصیت ها باید از یک دنیا باشن. و ترجیحا خود طرف مقابل رو دعوت نکنین مثلا اگر الان من برم با عسل درخواست دوئل بدم ما باید با مشت و لگد بیافتیم به جون هم یا اینکه مثلا جرج ویزلی نمیتونه بیاد با رابرت برتیون دوئل کنه! وقتی که درخواست دادین طرف مقابلتون باید بیاد پست بده و قبول رو اعلام کنه ! ( توی تاپیک کافه شرافت) و بهتره که اگر کسی رو دعوت میکنین لینک پروفشم بذارین توی دعوتتون! اگر طرف مقابلتون دعوت رو بپذیره، داور میاد و بهتون یه موضوع میده! که با توجه به شخصیتی که برای دوئل انتخاب کردید و دنیای اون شخصیت ها، باید با توجه به موضوع یه رول تکی بنویسید. ینی یه داستان کوتاه با محوریت موضوع دوئلتون! اگر احتمال بدین که ممکنه نتونین توی تایم دوئل سر وقت حاضر بشین باید توی دعوتتون برای خودتون جانشین تعیین کنید. من از همینجا از فرصت سو استفاده میکنم و از دو سرپرست عزیز، درخواست می کنم که داور ما باشن. اها بعد یه چیزی. تا وقتی یه کاربری خودش در جریان یک دوئل هست، ( ینی پست خودش و طرف مقابلش هنوز ارسال نشده) نمیشه مجددا ازش درخواست کرد. در ضمن این تاپیک( میدان مبارزه) فقط برای خود دوئل هاست ینی کسی اینجا درخواست نمیده. اینجا فقط برای مبارزه های تک نفره یا مسابقات فصلی هست( اینکه مسابقات فصلی چیه رو توی کافه شرافت می گم) بسه دیگه برید کافه درخواست دوئل بدید. یه نوشیدنی کره ای هم برا من سفارش بدین دهنم خشکید د برو د نشسته منو نیگا میکنه! بوقی!
×