رفتن به مطلب

Olivia

کاربر عضو
  • تعداد ارسال ها

    12
  • Points

    24 
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Olivia در 15 تیر 1394

Olivia یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

9 دنبال کننده

درباره Olivia

  • درجه
    کاربر تازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات کاربری

  • جنسیت :
    زن
  1. دروزاه های قصر

    در سکوت کامل دخترک را دنبال می کرد.لبخند طعنه امیزی بر لب داشت و هر لحظه منتظر بود تا دخترک متوجه ی حضور او شود.در خوناشام بودنش شکی نداشت و تبر بر روی دوشش نیز این را تصدیق میکرد.گویی ظاهر دخترک با صدای سکوت فریاد بزند:«این جا رو نگاه کنین!من یه خوناشامم.» دخترک انچنان غرق در سلاخی انسان ها بود،که متوجه او نشد.دخترک را تنها محض کنجکاوی دنبال میکرد.واضح بود که به سمت قلعه میرود.پوزخند کنایه امیزی به شاه و تمام دم و دستک ها و دبدبه کبکبه هایش زد.چند روزی از شاه شدنش نمیگذشت که ان شکلی همه ی خوناشام ها را دور خود جمع کرده بود. چشم هایش ثابت بر دخترک و ناخوداگاه به سمت قلعه کشیده میشد.پوتین هایش به نرمی بر زمین فرود میامد و برف را فشرده میساخت.دخترک به سمت پل چوبی رفت.چشمانش را در حدقه چرخاند.احمق تازه وارد!در کنار سایه ی درختان و زیر برف پنهان شده بود و منتظر پایان دخترک بود. ابرویی بالا انداخت.بدش نمی امد کمی هیجان داشته باشد.خوناشام های تازه وارد مدت زیادی دوام نمیاوردند و این یکی اگر زنده میماند بدش نمیامد او را بشناسد.از زیر سایه ی درخت بیرون امد.دخترک هنوز در حال راه رفتن بر روی پل چوبی پوسیده ای بود که رسما با دو تکه طناب پوسیده تفاوتی نداشت. در حال نظاره کردن دخترک بود که چگونه برای رد شدن از پل تلاش میکند که ناگه نوری زننده همه جا را پوشاند.چشمانش ناخواگاه بسته شدند و دندان هایش از فکش بیرون امدند.چشمانش را بر روی هم فشار داد و کمی اشک از شدت نور از چمش روان شد.شک نداشت دخترک سقوط کرده.به سمت پل دوید تا دخترک را نجات دهد. همانطور که دخترک را حمل میکرد زیر لب بد و بیراه روانه ی شاه و نسل اندر نسلش میکرد که با اعلامیه ها و نور های ماس ماسک های مختلفش،شبانه و بی موقع اینگونه او را درون دردسر انداخته بود.به ارامی او را بر زمین گذاشت و تبرش را نیز کنار او بر زمین انداخت و به نرمی فرود امد. دخترک با چشمانی گرد شده از تعجب رو به او گفت:«تو چی هستی؟چطور تونستی پرواز کنی؟»نفس نفس زدن و بریده بریده حرف زدن دخترک کاملا عمق تعجب و شاید هم وحشت او را نشان میداد. مثل تمام افراد دیگری که او را میدیدند،دخترک شروع به خیره شدن در صورت او کرد.زیر نگاه های خیره ی دخترک احساس ازار دهنده ای به او دست داد و سپس به قصد منصرف کردن دخترک از دید زدن او چشم غره ی نامحسوسی به دخترک رفت و با لحن نه چندان خوشایند و تمسخر امیزی گفت:«واقعا فکر کردی میتونی از اون پل رد بشی؟» معلوم بود دخترک از این سوال جا خورده. با کمی من و من جواب مثبت داد و بعد از کمی سکوت پرسید:«اون نورو دیدی؟»سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و همانطور که در ذهنش به قلعه ی کزایی و نور کزایی ترش چشم غره میرفت و بد و بیراه میگفت،کلمات بر روی زبانش روانه شدند:«آره این یعنی شاه حقیقی بر تخت نشسته.»با خود فکر کرد شاید کلمه ی شاه حقیقی برای او زیادی بود ولی به هر حال یک تازه وارد در همین حد بداند کافیست،لازم نبود از اوج اعتراض و تنفر او نسبت به پادشاهی خبردار باشد. دخترک با چشمانی که هر لحظه ممکن بود از حدقه شان بیرون بزنند پرسید:«شاه؟چه شاهی؟»پس دخترک راهش به قلعه افتاده بود و کاملا اتفاقی از کنار قلعه رد میشد.باورش برای او سخت بود ولی تا وقتی بتواند اطلاعات بیشتری از دخترک مرموز بدست اورد همین را پیش فرضش قرار میدهد که دخترک از پادشاهی ها و ولاد هیچ خبری ندارد. لبخند احمقانه و تمسخر امیزی بر روی لبان خود جای داد و همان طور که نا اگاهی دخترک را در ذهنش به چالش میکشید گفت:«این جام سیاه بود که درخشید،پس یعنی شاه بر تختش نشسته.»دخترک به سمت تبرش که بر روی زمین افتاده بود خم شد و تبر را از روی زمین برداشت.دخترک کلمه ی تشکر امیز زیر لبی ای به او گفت که نادیده گرفتنش را شایسته تر دانست و پشتش را به دخترک کرد تا ادامه ی راه را از سر گیرد. با صدای فریاد بلندی به صورت غریزی به سمت مقابل روی برگرداند.دخترک سرگردان بود.چشمش به ال(olموجوداتی که توانایی تغییر شکل دارند و بر سر راه مسافران قرار میگیرند)شبیه به خودش افتاد که به صورت نمایشی در حال تقلا برای بالا امدن از صخره بود. ال فریاد دیگری برای کمک کشید. لحظه ای گویی ماتش برده باشد از آن همه شباهت،مکث کرد و سپس به خود امد.به سمت ال حجوم برد و با پا سعی کرد او را از صخره پایین بیندازد.ال به سمت دخترک تازه وارد برگشت و با صدایی ملتمس گونه از او خواهش کرد.لحظه ای با کار دخترک جا خورد،او را هل داده بود و ال را بالا کشیده بود. به سمت دخترک تشر رفت:«چرا این کارو کردی؟»دختذک که گیج تر از هر زمانی به نظر میپرسید با صدای بلندی پرسید:«میشه بگید اینجا چه خبره؟»ناگهان به سمت دخترک دوید و تبر را از دستش بیرون کشید تا سلاح درست و حسابی ای برای محافظت داشته باشد.رو به دخترک فریاد زد:«عقب وایسا.سلنا!» اسم دخترک که سلنا نام داشت را کمی دیر تر بر زبان اورد،گویی استرس زیاد اسم دخترک را که به کلی ،از چهار ساعت پیش که دنبالش کرده بود فراموش کرده بود،به یادش اورد. به نفس نفس افتاده بود و سلنا تنهها کاری که میکرد نظاره کردن انها بود.ال هر کاری که فکرش را میکرد،از روی او تقلید کرده بود و جنگیدن با ال تقریبا بی فایده بود.نفس نفس زنان گفت:«هی سلنا.کمک کن.این دختره یه اله» سلنا که منتظر توضیح بیشتر بود کمی مکث کرد.نسبتا عصبی شده بود.با عصبانیت و فریاد ادامه داد:«ال ها روح های مزاحمن که خودشون رو به هر شکلی بخوان در میارن! اون روی دست چپش، یه خال بنفش رنگ داره! همین باعث تفاوت من و اون میشه.» سپس مچ دستش را به نمایش دراورد و جلوی چشم سلنا تکان داد تا سلنا تشخیص دهد که او واقعیست.سلنا شمشیر خود را بیرون اورد و بالاخره به کمک او امد. او با تبر سلنا و چاقو های ریز و درشتی که داشت و سلنا با شمشیر هایش سعی در عقب راندن ال داشتند.ال راه فراری نداشت و میدانست سر انجامش نابودیست.سلنا چاقویی به سمت ال پرتاب کرد،پرتاب کردن چاقو هماهنگ شد با پرت شدن ال درون دره که او خوب میدانست از قصد بود و تنها راه فرار ال. در کسری از ثانیه، جسم او را رها کرد و به شکل ماده ای سفید رنگ درآمد و مثل پری در هوا به سمت بالا رفت.انکار نمیکرد که ترسیده بود.با چشمانی گشاد شده رو به سلنا گفت:« اونا الن.خیلی ها رو کشتن. هیچ وقت قابل اعتماد نیستن، می خواست تو رو بکشه.»و خب صد البته نگرانیش کشته شدن سلنا نبود.با اینکه سلنا ناوارد بود ولی در جنگ حرفه ای عمل میکرد و خوب میدانست اگر ال سلنا را میکشت او نیز نفر بعدی بود. با سردی دستش را به سمت سلنا بیرون اورد و کلمه ی تشکر امیزی بر زبان اورد که با بی پاسخی سلنا مواجه شد.برایش مهم نبود.دستش را انداخت.سلنا سری تکان داد که پاسخ کوتاهی برای تشکرش بود.خودش را معرفی کرد:«من دیبریا هیلثون هستم.»سلنا زیر لب گفت:«منم سلنام»
  2. کدام کابین اردوگاه دورگه؟

    Apollo آپولو کابین:7 -______________- جهت کوتاه نشدن پست: اپولو خدای روشنایی (خورشید)، موسیقی، کمانداری (اما نه برای جنگ یا شکار)، پزشکی، هنرها و پیشگویی در اسطوره‌های یونان و رومی است.آپولون فرزند زئوس و لتو و برادر دوقلوی آرتمیس بود. زادگاهش جزیرهٔ دلوس است. وی در معبد دلفی پرستش می‌شد و یونانیان باستان، پیشگوی آن را روشن‌بین می‌دانستند. از القاب او می‌توان به لوکئوس، فویبوس و ناموئیس اشاره کرد.
  3. مرزبانی

    نام: دیبریا هیلتون گروه: خوناشام خصوصیات اخلاقی: شخصیتی دمدمی مزاج و غیرقابل پیش بینی تا حدودی بداخلاق و کم حرف،حساب گری عالی و شخصی مرموز،به شدت مغرور و متنفر از نژاد انسان و قاتلی خونسرد خصوصیات ظاهری: اندامی کشیده و متناسب،پوستی رنگ پریده و سفید،موهای کوتاه و صاف شیری رنگ متمایل به سفیدو چشمانی به رنگ قرمز که ظاهری متفاوت از او در چشم دیگران میسازد،به همین دلیل علاقه ای به دیده شدن دارد نقاط ضعف: بی اعتمادی زیاد به همه ی اطرافیانش ،مورد تمسخر قرار دادن او،تنها راهیست که میتوان او را عصبی کرد،درد را حس نمیکند و اگر زخمی شود تنها از روی خونی که از جای زخم بیرون می اید متوجه می شود. نقاط قدرت:تمرکز بالا و دید کامل،سرعتی زیاد و خشمی تا حدودی کنترل شده و فرذی خونسرد و بی احساس رول: با چشمانش هشیارش به ورودی شهر ذل زد.شهر سبز بود و تنها سبز بود!میتوانست کثیفی های درون کوچه ها و آدم های ژولیده را به خوبی ببیند.پوزخند نصفه و نیه ای به شهر زد و از دروازه رد شد که سرباز محافظی سر راهش سبز شد.با همان پوزخند مسخره رو به سرباز گفت:«عه؟نه بابا!اینجام امنیت داره؟» و با قهقهه ای نمایشی کار را به اتمام رساند.سرباز با خشم به او خیره شد و گفت:«نمیتونی رد شی خوناشام!برگرد به همون جهنمی که بودی.»چشمانش را در حدقه چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:«هی!من تازه از جهنم اومدم کجا برم؟»پوتین های ساق بلند مشکی اش را که بر روی شنلی از خز سبز تیره پوشیده شده بودند،تکان داد و با خنده خم شد تا به ظاهر بن های کفشش را محکم کند. از درون پوتینش چاقوی بلندی بیرون اورد و به سمت گلوی نگهبان شنانه رفت،ثانیه ای بعد چاقو درست تا نصفه درون گلوی سرباز فرو رفته بود و خون قرمز رنگ بر روی برف سفید نشست.سرباز جا خورده قدمی عقب رفت و با صدای نسبتا آرامی بر روی زمین افتاد.با تحقیر به سمت سرباز رفت و چاقوی بلند و نگین کاری شده را از گلوی سرباز بیرون کشید و با شنلش شروع به پاک کردن چاقو کرد. از نظر او خون سرباز حتی ارزش خوردن هم نداشت.تنهاهدفش انتقام بود و بس!از آدم هایی که تک به تک خانواده اش را سوزاندند.با قدم هایی مغرورانه وارد شهر شد.باد سردی می وزید و مردم اکثرا در خانه های گرم و راحت خود در خواب ناز بودند!با قدم هایی محکم به سمت قلعه ای که در انتهای شهر قرار داشت حرکت کرد. _______________________________________ پ.ن:با عرض شرمندگی بنده تو مسافرت به سر میبرم و این فرم سر جمع طی پنج دقیقه نوشته شده و خود رول فقط دوبار خونده شده یه بار موقع نوشتن روی کاغذ یه بار موقع تایپ و اصلا قرار نبود این فرم من باشه کمی کثری ای ایرادی دیدید شرمنده و کوتاهی رول هم به دلیل کمبود زمانه ولی به حداقل رسوندمش ولی فک کنم لپ مطلب رو رسوندم
  4. محبوب ترین و منفورترین شخصیت پرسی جکسون

    محبوب ترین؟اوممم فک کنم انابث چون همه جوره هوای پرسی رو داشت بعدشم خود پرسی از نظرم.....ثالیا هم موجود فداکاری بود:دی ولی خب درخت ثالیا توی جلد دوش اگه اشتباه نکنم کم کم داشت اثر خودشو از دست می داد و اینا و خب پرسی هم که شخصیت اصلی و اینا مگه می شه دوست نداشت؟:دی ولی اوایلش احساس می کردم دست و پا چلفتی ترین شخصیته منفور ترین شخصیت: اوایلش من از پوسایدون متنفربودم یعنی سر جلد یک و دو و اینا هس می کردم هی می خواد بندازه گردن پسرش که حتی یه بارم ندیدش و خودشو برای این معرفی کرد و پسرشو نجات داد تا نمیره و بندازن گردن اون ولی بعد دیدم خدای خوبیه بعد حسابی از لوک متنفر شدم برای اون کارش توی جلد دو و این که از اولشم طرف پرسی نبوده و خب خیلی تعجب کردم که چرا لوک اصن؟بیشتر فکر می کردم انابث یا گراور باشه اون کسی که خیانت می کنه. ______________________ پ.ن:در کل مجموعه ی خوبی بود به کسایی که نخوندن پیشنهاد می شه
  5. معرفی و اشنایی کاربران با هم

    نام: نگار سن: 14 میزان تحصیلات : خب الان تابستونه دیگه؟دو ماه دیگه می رم هشتم:دی شهر: کرج نحوه اشنایی با هری پاتر: از اول اول اول یادمه کلاس سوم بودم تلوزیون فیلمشو بخش کرد از وسطاش که من رسیدم دیدم ولی خب به طور جدی وقتی با فانتزی اشنا شدم ینی کلاس چهارم یا شایدم تابستون سوم دقیق یادم نیست جلد یک و دوشو خوندم جلد سهشو یادمه نصفه خوندم!ولی فیلماشو کما بیش کامل نه ولی خب حدودا تا هری پاتر و محفل ققنوس دیدم باید فیلم چهارمش باشه یا پنجمش یه چیزی تو همین حدودا علایق: کتاب،اهنگ،نت،موبایلم،گیتارم،چیپس لیمویی،نمایشگاه بهمن بیزاری ها: تاریکی،میوه های اب دار مث هلو و هندونه و اینا،ماهی و میگو،سازای محلی،آینه
×