رفتن به مطلب
سالازار اسلیتل

راز

پست های پیشنهاد شده

سلام

 راستش برای اولین باره که شروع کردم داستانی خیالی و ترسناک می نویسم ، هیچ تجربه حرفه ای هم تو این قضیه ندارم .در شب ها قسمت هایی از اون رو می سازم وبهم وصل میکنم ودر روز به قلم میارمش .......لطفا کمکم کنید و اشکالاتم روبگید تا انشالا اگه به امید خدا از خودم نا امید نشدم ادامه اش بدم ..................ممنون.......منتطرنظرات خوب شما دوستان عزیز میمونم :)  :)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

فصل اول

سرنوشت

 

 

دیگه نفسش بالا نمی اومد،خسته بود.ولی پویا همچنان داشت می کشیدش و به دویدن تشویقش میکرد ،ولی واقعا دیگه نمی کشید.ذهنش قفل شده بود، از ترس خشکش زده بود ،نمی تونست حتی بفهمه که چرا پویا ایستاده بود و دیگه نمی دوید .........فقط جلوش رو دید ......یه خونه که یه متروکه بیشتر نبود. ولی برای اینکه         یه مدت اون تو استراحت کنند و از دست اون فراری باشن بد نبود .........ولی اینا تماما تفکرات پویا در مورد خونه  بود نه پروانه ای که خشک شده به خونه خیره شده بود وداشت تو هر تیکه از افکارش اون تصاویر رعب انگیز رو مرور میکرد و دور از چشم های برادرش به خود می لرزید .اینقدر ترسیده بود که حتی جرئت گریه هم نداشت ،می خواست هم نمی تونست گریه کنه.

پویا به هیچ وجه به خونه حس خوبی نداشت ،ولی نمی تونست کار دیگه ای انجام بده. الان فقط باید به خواهری که 6سال ازش کوچکتر بودو داشت از ترس و سرما میلرزید فکر میکرد،به اینکه الان باید از دل و جون برای محافطت از تنها خواهرش مایه می ذاشت.

از چیزایی که  داخل خونه می دید بیشتر  به شکش و اون حس بدش دامن زده می شد ،ولی همچنان باید روی خواهرش و سلامتیشون  و اینکه از اینجا سالم و زنده برن بیرون تمرکز می کرد.....اون خونه فقط از بیرون متروکه بود ولی از داخل......انگار فقط  یه هفته یا چند روز بیشتر نبود که ترک شده باشه،چرا که تمام وسایل سر جاشون بودوتمیز باکمی گرد و خاک.

آروم کاپشن خودشو پروانه رو درآورد و روی صندلی انداخت و پروانه 18ساله رو روی مبل نشوند..

شروع کرد به فکر کردن ،از اونجایی که حداقل شاید چیزی دستگیرش بشه وبتونه بفهمه اینجا چه خبره .از دیروز ساعت 3 بعد از ظهر شروع کرد12ساعت قبل.:

تو خونه بود داشت پروژه دانشگاهش رو با لبتابش تکمیل می کرد و شدیدا تو کارش غرق شده بود و فقط     می دید که پروانه هم داشت قاب عکس مادر مرحومشون که3 سال پیش به خاطر سرطان خون به رحمت خدا رفته بود و تمیز میکرد که یک دفعه در با شدت به دیوار برخورد کرده و پدرشون با سراسیمه و ترسی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودن وارد خونه شد وهمو نجور که داشت از پله بالا می رفت با لرزشی که تو صداش بود و با لحن آمرانه ای گفت که حداکثر تا یک ساعت دیگه با چمدون های بسته شده آماده سفر وزندگی توی یک شهر دیگه باشن ،و جای هیچ سوال دیگه ای رو نذاشت.

آنها درست سر یک ساعت با چمدان های بسته شده توی ماشین بودندو داشتند به جایی که حتی خودشان نمی دونستند کجاست می رفتند .......دوساعت بعد در زمانی که داشتند از روی پل رد میشدند ،ماشین آقای خسروی که به همراه همسر و پسران دوقلویش به نام وحید و ونداد را که هم سن پویا بودند رو دیدند که باعلامت پدر پشت ماشینشان حرکت کردندو با هم داشتند یک مسیر رو طی می کردند که بعد از یک پیچ دیگر دیده نشدند و از آن زمان تشویش پدر دو صد چندان شد ولی باز هم حرفی نمیزد. هیچ کدام هم جرت پرسیدن سوالی رو نداشتند........ساعت1 بعد از نصفه شب بود و هنوز هم از ماشین اقای خسروی خبری نبود.ماه توی اسمان کامل بود ولی سر درخت های کاج و چوب درختان که توسرمای آذر ماه تمام برگ هایش ریخته بود جلوی آن را می گرفت و فضا را کمی ترسناک می کرد.......بعد از دقایقی ماشین به طور ناگهانی ایستاد ورنگ پدر به وضوح پرید ولی جوری که بخواهد نشان دهد این یه اتفاق کاملا عادی بوده گفت:ای بابا باز چی شد؟ من برم ببینم چی شده؟------پویا هم در همین زمان گفت :می خواهین منم بیام .و پدر با لبخندی گفت :اصلا مگه تو از این چیزا سر در میاری؟ تو که از همون بچگیت کله ات تو کتاب های تاریخی و خوندن وتاریخ و اینا بوده و الانم که به حمد اله رشتتم همون باستان شناسی انتخاب کردی . منم آرزو به دل گذاشتی که حداقل بتونی یه سرسیلندر درست و عوض کنی.(پدر یه مکانیک بود وعاشقانه شغلش رو دوست داشت و خیلیم دوست داشت که پویا شغل اون رو ادامه بده ،ولی هیچ وقت پویا رو مجبور نکرد.)بعدشم با خنده از ماشین پیاده شدو پویا و پروانه داخل ماشین موندن........هردو به خوبی فهمیده بودند که قصد پدر فقط عوض کردن جو آنها بوده وگرنه اصلا به حالت های پدر شوخی و خنده تو این زمان نمی اومد.......در کاپوت که باز شده بود کل دیدشون نسبت به جلو رو گرفته بود .تقریبا 15 دقیقه گذشت که پدر هنوز در سکوت داشت ماشین رو تعمیر میکرد که پویا سایه ای که خیلی سریع بود رو دید ولی دوباره هر چه سعی کرد چیزی ببیند هیچ چیز جز کوه و جنگل که او نطرف اون جاده جنگلی بود ندید واون سایه رو به پای حرکت شاخه و برگ هایی که با باد حرکت میکردند،گذاشت............ولی طولی نکشید که با صدای داد بلند بابا مرگ سکوت چند دقیقه پیش اعلام شد و بعد داد های پی در پی ..........همینکه پویا برای اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده که پدر با این وحشت و عجز کلمه (نه)رو فریاد میزند در ماشین رو باز کرد ولی صدای داد بابا که میگفت (نه .....نه ،تو رو خاک مریم (مادرشون)از ماشین پیاده نشید.)قسم پدر، پای رفتن پویا رو سست کرد و فقط توانست سریع در را ببندد و از فاصله بین دو صندلی به عقب پیش خواهرش برود و سرش رو بغل کند و سعیش را برای آرام کردنش بکند . در حالی که درون خود غوغایی برپا بود و یکی باید خود اورا آرام. میکرد. صد در صد یکچیز داشت پدرشان را میکشید زیرا از صدای لباس پدر با زمین و برگ های خشک صدای خش خش به طور واضح حس می شد.................بعد از چند دقیقه دیگه هیچ صدایی به گوش نمی رسید ،نه صدای خش خش برخورد لباس پدر با زمین ،نه صدای فریاد های(نه)او .......واین موقع بود که پویا باشنیدن اسمش از دهان خواهرش که با آرامی آن را ادا میکرد به خود آمده بود ،تصمیم گرفت تا خواهرش را مجاب کند تا دنبال پدری که حال هیچ از سر گذشت سیاهش نمیدانستند بگردند،ولی نمی دانست که پروانه ترسیده از او مشاق تر است .................با ترس ونگرانی از ماشین پیاده میشوند و وقتی به جلوی ماشین میرسند ،این لخته خون هاست که جیغ خفه پروانه را درمیاورد.........زیاد نبود ولی سرخی اش روی قیر سیاه رنگ به خوبی نمایان بود و مثل راهنمایی به درون جهنم هدایتشان میکرد.

در آن زمان پویا نمی دانست که آن راه فقط به یک چیز بیشتر نمی رسد وآن..............

خون را دنبال می کردند ،از سنگ ها و تپه های کوچک میگدشتندتا رسیدن به جایی که نباید می رسیدند.......کوه مرگ ..................

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام  :D

خب قشنگ بود خوب بود 

ولی جای کار داره 

لحن داستان یکم نامشخصه 

به نظرم یکم ادبی تر باشه بهتره خیلی محاوره ای بود 

و این که بهتره داستان رو در قالب فایل pdf ارائه بدی خوندنش راحت تره 

منتظر ادامه داستان هستم  :D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب بود ممنون از اين كه دست به قلم برديد.

فقط اگه داستان بلنده چرا براش كاور در نظر نگرفتيد

چرا انقدر فصل اول كوتاه هستش

چرامثل داستان كوتاه خلاصه گفته بوديد

چرا پي دي اف نيست؟

به هر حال شما ميگيد تا حالا تجربه اي تو نوشتن نداشتيد اما با اين حال خيلي خوب بود فقط كمي با داستان بلند متفاوت بود كه اون هم با كمي كار كردن و پردازش موضوع عالي ميشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@@AMIIIIR

@@admin 2

واقعا ممنون که داستانم رو خوندید و اشکالاتش رو بهم گفتید :)

 راستش من اول که شروع کردمش امید زیادی بهش نداشتم و با این تفکر بودم که اگر مشکل های زیادی داشت دیگه ادامه اش ندم..........با اینکه الانم مشکلاتش زیاده ولی سعی می کنم ایرادات فصل دوم رو تا حدی کاهش بدهم و حتما این دفعه در قالب pdf می گذارم :)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×