رفتن به مطلب
parisa potter

سر مزار کلمه

پست های پیشنهاد شده

...سر مزار کلمه...


 


 


 


مرد از پله ها بالا رفت و ایستاد.اخرین پک سیگارش را با تمام وجود به اسمان سیاه فوت کرد. سپس سیگارش را از روی لبش برداشت و به گوشه ای پرتش کرد. سیگارش نیز مثل او در حال خاموش شدن بود.


اگر امروز از همان روز های لجن بسته ی چند ماه قبل بود ،کنار گیشه ی کتابفروشی چنبره زده و به خاک کتابها خیره میشد و به واژگان دروغ تیتر اول روزنامه ها میخندید. اما الان چند ماه بعد است. و از بالای پله ها به حضار نگاه میکند. به چند جلد از کتاب هایی که نوشته نگاه کرد که روی میزی با نظم و ترتیب خاصی چیده شده بود.


باز هم با خودش فکر کرد که همان چند ماه قبل ، درآستانه ی انتشار کتابش، در خیابانی قدم میزد و همراه دود سیگارش بوی مشمئزکننده ی فقر و جهل و نادانی را فرو میداد. به خیال خودش بعد از انتشار کتاب دنیا گلستان میشد و بالاخره بیدار خواهند شد.اما حالا چند ماه بعد است. از بالای پله ها همه ی ادم ها را از نظر میگذراند. با اینکه کتابش منتشر شده است همچنان بوی مشمئز کننده ی جهالت فضا را پرکرده است. اما دیگر اذیتش نمیکند.کمی از عصبانیتشش فرو نشسته و دیگر نیازی نمیبیند که بخواهد برایشان توضیح بدهد که او چگونه میخواست باشد. خم به ابرو نیاورد وقتی به آنچه خوانده شد، سر تکان دادند.


تعجبی نداشت. مرد به یاد اورد در زمانه ای رو به مرگ میرود که زندگی در نایت پارتی ها با سرو کوکتل های بلوبری و اسکاچ خلاصه میشود! مرد که اکنون احساس باری سنگین بر شانه هایش میکرد نفس عمیقی کشید.دستش را بر حسب عادت به سمت جیب پراهنش برد تا رفیق قدیمی اش را روشن کند.اما دیگر خبری از یک نخ بهمن نبود.اخری را همین چند  لحظه بیش زوزه ی باد خفه کرد و مرد.لبخند های کج و کوله اش را جدی نگرفت.باز هم فکرش دو سه قدیمی جلو رفت و کنار چند جلد از کتابش که اورده بودند ایستاد.چقدر حرفها که برای کشورش در آن صفحه ها مچاله نکرده بود.....! مرد احساس نوزادی را داشت که به دنیا بیاید و یک ربع بعد نیز بمیرد! در سرش صدای دعوا و دود و دروغ و خفگی بود.دقیقا مانند ساعت 7 بعدازظهر در خیابان انقلاب تهران... .یادش امد در یکی از همان کتاب فروشی ها در یک ظهر روز تعطیل چند جلد کتاب را برای خوانندگانش امضا کرده بوداما دریغ...که انها همچنان نمیدانند!


همه ی این افکار را در لبخندی جا داد و محکم بر روی هرچه نوشته بود،ایستاد. سپس طناب را بر گردنش اویختند و او را با کلی از کتابهایش منتشر کردند!


اما همچنان نمیدانند!


 


 


 


 


14 و 17 دقیقه.


دهم دی ماه.


پریسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خسته نباشي پريسا خانم

داستان قشنگ با موضوع قشنگي بود

توصيفات و تشبيهات قشنگي بكار برده بودي

فقط يكم آغاز و پايان مشخصي نداشت

خسته نباشي و اميدوارم به نوشتن ادامه بدي. منتظر كار هاي كوتاه بعديت هستم.

 

 

 

از بقيه‌ي دوستان خواهشمندم نظرشون رو در مورد داشتان بيان كنن(دلايلش مشخصه)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب... پریسا!

اولین چیزی که یکم نافرم بود...

"اما الان چند ماه بعد است"???

میتونی بگی اما اکنون در زمان حال زندگی میکند.

یا هزار تا جمله ی بهتر دیگه (این فقط برای نمونه بود)

یکی دو قسمت تکرار فعل دیدم...بهتره این طور مواقع یکی.از فعل ها حذف بشه ولی بودنش هم مشکلی درست.نمی کنه

تشبیه هایی که بکار بردی یا جمله های ایهام دارت رو خیلی دوست داشتم

"مردی که اکنون احساس بار سنگینی بر شانه هایش میکرد"?

اینم واقعا...میتونست جمله ی بهتری باشه

مردی که اکنون شانه هایش زیر.فشار بار سنگینی خم شده بودند

یا مردی که اکنون شانه هایش بار سنگینی را حمل می کردند

و هزار تا جمله ی دیگه....

روزه ی باد خفه کرد و مرد"?

این طوری که نوشتی انگار باد مرده !!!

ميتونستي.بنویسی کشت ... یا چیزای دیگه...

در کل ... خوب بود :) خوشم اومد :)

این وطنيه رو دوست دارم :)

موفق باشی ^^

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب... پریسا!

اولین چیزی که یکم نافرم بود...

"اما الان چند ماه بعد است"???

میتونی بگی اما اکنون در زمان حال زندگی میکند.

یا هزار تا جمله ی بهتر دیگه (این فقط برای نمونه بود)

یکی دو قسمت تکرار فعل دیدم...بهتره این طور مواقع یکی.از فعل ها حذف بشه ولی بودنش هم مشکلی درست.نمی کنه

تشبیه هایی که بکار بردی یا جمله های ایهام دارت رو خیلی دوست داشتم

"مردی که اکنون احساس بار سنگینی بر شانه هایش میکرد"?

اینم واقعا...میتونست جمله ی بهتری باشه

مردی که اکنون شانه هایش زیر.فشار بار سنگینی خم شده بودند

یا مردی که اکنون شانه هایش بار سنگینی را حمل می کردند

و هزار تا جمله ی دیگه....

روزه ی باد خفه کرد و مرد"?

این طوری که نوشتی انگار باد مرده !!!

ميتونستي.بنویسی کشت ... یا چیزای دیگه...

در کل ... خوب بود :) خوشم اومد :)

این وطنيه رو دوست دارم :)

موفق باشی ^^

مرسی از نقد مفیدت دوست خوبم.حتما تو نوشته های بعدیم رعایت میکنم.ممنونم ک وقت گذاشتی و خوندی.

ویرایش شده در توسط parisa potter

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×