رفتن به مطلب
parisa potter

اپیدمی اجباری

پست های پیشنهاد شده

چه احمقانه!
فکر میکنند من نمیبینم!لابد مثل همیشه سرانگشتانش را تکان میدهد و بعد به اطرافش نیم نگاهی به اطرافش ژست قابل قبولی میگیرد که یعنی اینکار از من بعید است!

او هم مثل دیگری،مرا ناشیانه نصیحت میکند و دوباره مثل همه دروغگو های بزرگ،فراموش کرده که حواسش کمی به انگشتش و یک هوا به محیط اطرافش هم باشد.

ولی انگار که در بین مردم یک اپیدمی اجباریست!

مطمئنا در سیر زندگی،این اتفاق غیر قابل نیفتادن است!

دعوا های تیز مادرانه و اخم های مستحکم مردانه هیچ گاه راهکار مناسبی برای حذف این انگشت پر تحرک نبوده است.

پدرم ب دنبال چیزی میگردد

دو بند از انگشت سبابه اش را به داخل یکی از حفره های همیشگی فرو میکند و من هم انگشت نازک و کودکانه ام را به داخل یکی از انها فرو کرده ام و تلویزیون تماشا میکنم.مادرم از پشت میز چرخ خیاطی اش نیم خیز رو به من فریاد میکشد:اه.دستت را از دماغت بیرون بکش!
پدرم فرز برمیگردد.

به ما نگاهی میکند،مثل همیشه تند تند انگشتش را مخفیانه تکان میدهد.و من اخرین اشک های چهار سالگی ام را با دست هایم پاک میکنم و انگشت به دماغ تلویزیون را پی میگیرم!

 

 

+ :) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی هم عالی ولی دماغ در معنا ادبی میشه  مغز سرها :D

بچه دستش داخل مغذش بود ؟ :DD:

لین هم لینک از لغت نامه دهخدا 

اینجا

اما درباره متن :نوشته خوبی بود و تا اخر داستان این که درباره یک کودک هست نامشخص بود که این خودش یک مهارت در نوشتن هست ولی خب میشد ادامه دار تر باشه خیلی کوتاه بود 

یک نکته اخلاقی خوب هم داشت که بچه ها از والدین زود فرا می گیرند که این هم جز نکات مثبت متن بود 

همین دیگه  :D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×