رفتن به مطلب
sadrabp

الدورا - چهارگانه‌ی اول: جلد اول

پست های پیشنهاد شده

این اولین داستانیه که دارم می‌نویسم. البته با کمک دوستان که به شدت راهنماییم کردن و باعث شدن داستان به فنا نره :-" وگرنه الان یه چیز پکیده‌ای بود و اینا.

اگه داستانو الان بخونید یه خرده ناموزونه چون‌که یه سری فصلا ویرایش شده یه سری فصلا نه که اونا هم به زودی ویرایش می‌شن.

 

با همکاری کافه سیمرغ - دانیال وهابلی - وب‌سایت افسانه‌ها

 


اولین مقدمه

جادو، از فالورواتر تا لایک‌لایس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانم فارکسین بالرباتر، احساس راحتی نمی‌کرد.

مشکل او همسایگان پر سروصدا، بچه ها یا لسکاهایی نبودند که مدام از در و دیوار خانه بالا می‌رفتند. درواقع او از هیچ‌کدام از مشکلاتی که باقی اهالی فالبوت‌مایر داشتند شکایتی نداشت و بعد از پنجاه سال زندگی در آنجا، به آنها عادت کرده بود. نه، مشکل اصلی او، روتس‌کاررها بودند. جادوگرانی سرتاپا سبزپوش، که با مسخره‌بازی‌ها، شوخی‌های مسخره و البته نمایش های جادویی‌شان که برای پول انجام می‌دادند، و با بی‌شرمی تمام شعبده می‌نامیدند، به نظر خانم بالرباتر، اصل، ریشه و فلسفه‌ی جادو را خدشه دار می‌کردند.

آن‌هم آنجا، در فالبوت‌مایر، خاستگاه جادوگری نوین، جایی که آلهام فالوِرواتر توانست جادو را متمرکز، زندانی و مهار کند و اصول جادو را بنویسد. او هر چیزی را که از جادو باقی مانده بود را در کره‌ای شیشه‌ای که وایدر نامیده می‌شد جمع کرد، و اصول جادو را برای جادوگران پس از خود نوشت، که شامل همه ی نکات اصلی بود که جادوگران باید رعایت می‌کردند تا جادو در وایدر محفوظ بماند.

نافرمانی از این اصول باعث نابودی فرد می‌شود، که طبیعی است، جادو فرار است، کینه‌ای است، بدجنس، سنگدل و زیرک نیز هست، و منتظر یک اشتباه کوچک از یک جادوگر نیمه‌مبتدی یا حواس‌پرت است که به طور اتفاقی یکی از اصول را نقض کند؛ و آنگاه فوران می‌کند، بیرون می‌ریزد و قدرت می‌گیرد، و اولین چیزی که نابود می‌شود فرد خطاکار است. دومین چیز خانه‌ی او، و بعد هم هرجادوگری است که سرراه خود ببیند. حادثه ی اسکا، که طی آن نیمی از شهر اسکا نابود شد نیز دقیقا همین بود، اما مقصر حواس پرت نبود،حتی مبتدی هم نبود، نه، او ساینور فیلانور لایک‌لایس، رییس شورای جادوگری و یکی از چهار ساینور زمان خود بود.1

کاری که لایک لایس انجام داد شکستن دوتا از اصول مهم آن هم از روی عمد بود. تا آن زمان سه نفر آن کار را انجام داده بودند که یکیشان خود فالورواتر بود .دو نفر دیگر هم یکیشان برای چند لحظه توانست آن را نگه دارد و سریع به وایدر برگرداند، و دومین نفر هم کشته شد.

هر سه بسیار قدرتمند بودند و قدرتمند تر از همه فالورواتر. اما آنچه لایک لایس را مصمم کرد دوباره این کار خطرناک را تکرار کند نه اطمینان او به قدرت خودش، که وسیله ی جدیدی بود که اختراع کرده بود، میله های مهار.

اولین اصلی که شکست این بود: «هرگز تلاش نکن جادو را خارج از وایدر نگه داری، به محض این که از وایدر بیرون آمد سریع از آن استفاده کن.» بعد از ساخت میله های مهار این اصل خیلی هم جدی گرفته نمی شود اما باز هم رعایت آن ضروریست و میله های مهار فقط در مواقع اضطراری استفاده می شوند. او در این مرحله با مشکلی برخورد نکرد، اما فاجعه هنگامی بود که سعی کرد دومین اصل و شاید مهم ترین آنها را زیرپا بگذارد:«تحت هیچ عنوان اجازه نده جادو به سرب نزدیک شود.»

سرب در خودش جادو دارد. جادویی که زندانی شده است. همین جادوست که سرب را از طلا متمایز می کند وگرنه بقیه ی عناصر سازنده ی سرب مانند طلا هستند. جادو وقتی به سرب نزدیک شود آن مقدار ذخیره را جذب می کند و تبدیل به «جادوی والا» می شود که قدرت خیلی زیادی دارد. از سرب هم فقط طلا باقی می ماند. یک تیر و دو نشان. یا به قول مردم مولکا: «کسوف دوتایی»2.

در نتیجه مقدار زیادی طلا به جا ماند، اما لایک لایس فرصت نکرد از آنها استفاده کند. مشکل اینجا بود که جادوی والا خیلی قدرتمند است، اما لایک لایس به اختراع خود اطمینان داشت، و نتیجه نابودی نیمی از اسکا قبل از اینکه جادو را دوباره مهار کنند بود.

در این زمان دیگر وسایل بهتری برای مهار جادو ساخته شده است. اما ایده ی اصلی همه همان ایده ای بود که در وسیله ی لایک‌لایس به کار رفته بود، زندگی.

توضیح درباره ی این موضوع به شدت پیچیده و سخت بوده و نیاز به تاریخ و علوم مختلف جادویی دارد، پس همین را بدانید که زندگی تنها چیزی است که می تواند جادو را مهار کند و در انسان ها از همه قویتر است، پس تعجبی ندارد که فالورواتر هم انسان بود. او یک نابغه بود، والبته کار مهار جادو در طول ده سال کامل شد، و جادو بلایی سر فالورواتر آورد که او هم دو سال بعدش مرد. در واقع او فداکاری کرد، اما فداکاری بزرگی که بعد از ششصد سال جادوگران همچنان از آن استفاده می کنند. وایدری که ساخت چنان بی نقص بود که هنوز هم جادو در آن نگه داری می شود.

جادوگران هنگامی که بخواهند با جادو کاری بکنند، آنرا احضار می کنند، و سپس قبل از اینکه جادو بتواند کاری انجام دهد آن را مصرف می کنند.

و هنر انجام این کار، چیزی است که جادوگری نامیده می شود.

 


دومین مقدمه

سیو، هلدا، حمله

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیو سارومان و هلدا واترفیل از بازار مرکزی پولکا گذشتند.

بازار یکی از چهار مکان مهم و تاریخی پولکا بود که مثل بقیه‌شان در میدان اصلی و بزرگ مستطیلی آن یعنی هایشمور قرار داشت. میدان بزرگ بود، در واقع عظیم، مثل یک پادری کوچک که انسان‌ها روی آن نقش مورچه‌ها را داشتند. در ضلع شرقی میدان یعنی عرض آن عبادتگاه سایل سایه می‌افکند و ابهت و اقتدار میدان را دوچندان می‌کرد. بنایی ساخته شده از مرمر و گچ، که انگار خانه‌ای برای یک غول بود. از پله‌هایش شروع می‌شد و به در ورودی می‌رسید، بزرگ و بلند، و البته مثل همه‌ی درهای ساختمان‌های مهم دیگر بسیار با ارزش و تاریخی. اطراف در ورودی شش ستون بزرگ ساختمان خودنمایی می‌کردند و پنجره‌های بلند روی دیوار که بسیار هوشمندانه در جای مناسب قرار داشتند. گنبد بزرگ، سفید و درخشان و تمیز ساختمان نیز کاملا این حس را القا می‌کرد که این اینجا مکانی بسیار مهم است، انگار نه انگار که سال‌های تعطیل بود.

در ضلع غربی میدان شورای تجاری و چندین سازمان و اداره مهم که سیو از کارشان سردرنمی‌آورد سبز شده بودند. ساختمان‌ها به قیاس از عبادتگاه، مرمرین و سفید بودند اما بیشتر به تقلیدی کودکانه و سرسری از آن شباهت داشتند. واضح بود معماری پولکایی فقط برای کسب شهرت دست به این گونه تقلید از ساختمان باستانی زده است. هیچکس مهارت معماران و بنایان اسکا را نداشت. همان‌طور که هیچ‌کس مهارت صنعت‌گران و فلزکاران ظریف‌کار لیانارا را نداشت.

در ضلع جنوبی بازار بود، بازار مرکزی، بازار بزرگ یا هر اسمی که تجار لیانارایی یا شیمنی که از آن سوی کوه آمده بودند رویش می‌گذاشتند: دانوک، اومبارد، لایلورن یا سام‌بْرِد. خود مردم سه‌شهر به آن به اختصار بازار (فاینل) می‌گفتند و نام رسمی‌اش هم بازار بزرگ تجاری پولکا بود. بایپن نیز نامیده می‌شد، لاک‌پشت.

بازاراعجوبه‌ای خالص بود، هیچ‌وقت خلوت نمی‌شد، هیچ‌وقت ساکت نمی‌شد. مجموعه‌ای از راه‌های پیچ در پیچ بود که دو طرفش را مغازه‌ها و غرفه‌ها می‌گرفتند. نظمی که در آن بود را هیچ‌کس جز خود تجار و فروشندگان درک نمی‌کردند. بعد از سال‌های متمادی بازار شکلی تقریبا ثابت به خودش گرفته بود. هیچ نقشه‌ای وجود نداشت اما هر فروشنده و هر تاجر می‌دانست که در چه ساعتی جمعیت به کدام طرف حرکت می‌کند و چه ساعتی اسب از کدام قسمت و الاغ از کدام قسمت رد می‌شود. آهن‌فروشان در یک نقطه جمع بودند و راهشان به فروشندگان چرم یک‌سره بود، چون هرکس آهن می‌خرید احتمالا چرم هم می‌خواست. این نظم در عین شلوغی را کسی تعیین نکرده بود، به مرور زمان و در طی سالیان بازار همین‌طور تکامل پیدا کرده و بزرگ شده بود. جلوی بازار یا درواقع ورودی آن خرده‌فروشان مغازه داشتند که مردم عادی و مسافران از آنها خرید می‌کردند. هیچ‌کس غیر از تجار و کسبه جرئت ورود به قسمت اصلی و مرکزی بازار را نداشت.

و بالاخره ضلع غربی بازار، جاده‌ی بزرگ و باستانی اورمانو قرار داشت. ده کاروان می‌توانستند در آن پهلو به پهلو حرکت کنند. جاده‌ای بسیار ارزشمند، که نگهبانان دولتی از جاده محافظت می‌کردند و راهزنان را دور نگه می‌داشتند. جاده از مولکا که در شمال شرقی تقریبا در جنگل فرو رفته بود آغاز می‌شد، از پولکا می‌گذشت و در جنوب غربی به اسکا می‌رسید و به عبارتی هر سه‌شهر را به هم متصل می‌کرد.

اندکی از ظهر می‌گذشت، روز تازه آغاز شده بود و مردم با بی‌حالی این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. هر روز از ظهر شروع می‌شد و تا ظهر بعدی به شانزده قسمت مساوی به اسم هامن تقسیم می‌گشت. هر شانزده قسمت دوباره به شانزده قسمت به نام دمنیا و هر دمنیا نیز به صد و بیست و هشت قسمت به نام اُل تقلیل می‌يافت. بنابراین هر ال تقریبا دو و نیم ثانیه و هر دمنیا حدود پنج و نیم دقیقه بود و هر هامن نیز برابر می‌شد با یک ساعت و نیم. سیستمی باستانی برای زمان‌سنجی بود و طبق گفته عده‌ای اختراع لیانارایی‌هایی بود که در دوران باستان از سمت کوه‌های شمالی به دشت کایکرو آمدند.

سیو و هلدا از بازار خارج شدند و خیس عرق به طرف یکی از پنج حوض وسط میدان رفتند. فواره‌ی حوض هوا را خنک می‌کرد اما نه خیلی زیاد. چند کتاب و قلم و چرم و مقداری شیرینی عجیب و غریب پولکایی حالا بار سنگین قبلی‌شان را سنگین‌تر کرده بود. و البته سیو نیز حالا یک نقشه‌ی بسیار نفیس سه‌شهر داشت که مدام از پوشش استوانه‌ای‌اش خارج کرده و نگاه می‌کرد. نقشه از با دقت بسیار کشیده شده بود و همه‌چیز را به خوبی نشان می‌داد. از رشته‌کوه‌های شمال که اندکی به غرب رفته و بعد به جنوب تغییر جهت می‌دادند گرفته تا خلیج میسکو در جنوب، در غرب نیز بیابان پهناور پشت کوه و در شرق جنگل انبوه را نشان می‌داد. در میان همه‌ی این‌ها، در مرکز نقشه، سه شهر قرار داشتند، اندکی بالاتر و در پای کوه‌ها نیز شهر عظیم لیانارا خودنمایی می‌کرد. بیرون آوردنش از پوشش لذت‌بخش بود و سیو را وادار می‌کرد که مدام این‌کار را تکرار کند.

«اون‌طور که تو هی نقشه رو بیرون می‌آری تا هوموس دووم نمی‌آره.» هلدا خنده‌زنان اضافه کرد «دلخور نشی، ولی اگه کسی نگاهت بکنت فکر می‌کنه دیوونه‌ای چیزی هستی.» سیو نقشه را تا کرد و توی پوشش گذاشت. شوخی‌های هلدا معمولا نیش داشت اما سیو می‌دانست که منظوری ندارد. به جای پاسخ دادن برگشت و به هرمی سنگی و کوتاه و نوشته‌های رویش نگاه کرد. دست نوشته‌ی لایکور بود، رونوشتی از آن:

«دست‌‌نوشته‌ی لایکور،

به خط استرانسیوم به شیوه‌ی دارلینگ،

نگاشته بر چرمی از لیانارا،

به دست کاتب بزرگ، موناس،

 به فرمان ایراکوی،

و از گفته‌ی سیندار،

در هزارمین تطابق از زمان سایل،

و برای تعادل،

و با نام سولاریس،

بدین‌وسیله نگاشته می‌شود:

من سیندار، خردمند دربار ایراکوی، فرمان لوگوس را، تخطی از فرمان سولاریس می‌دانم. فرمان لوگوس از همین لحظه باطل اعلام شده، تالیناس منفور خوانده می‌شود و فرمان نیلن برای ابد اجرا می‌گردد.»

نیلن بزرگ، نجات دهنده‌ی سه‌شهر، و تالیناس خائن به او.

هلدا نگاهی دیگر به عبادتگاه انداخت، محل قدیمی پادشاهان. اکنون هزار سالی می‌شد که دیگر خبری از پادشاه نبود. آخرین شاه یعنی ایراکوی با دست خودش خود را از سلطنت خلع کرد. اسنادش در بایگانی‌های دولتی موجود بود. همان زمان این سنگ را در میدان نصب کردند. سیو خیلی از این اتفاقات تاریخی سر درنمی‌آورد و فرمان لوگوس را با این‌که بارها خوانده بود چیزی ازش نمی‌فهمید. تنها می‌دانست پای شخصی خوب به نام نیلن و شخصی منفور به نام تالیناس در میان بوده است. چیزهایی هم از سیندار می‌دانست، همان فرستاده.

سیو افکارش را از تاریخ گرفت و بیشتر در فکر انتخاب فرو رفت. انتخابی که پیش رو داشت. نمی‌دانست چرا اما حس ضعف خفیفی به اون دست داده بود. نمی‌دانست استرس است یا چیز دیگری.

«هلدا، تو هم استرس داری؟» هلدا شیرینی‌های پولکایی را رها کرد و نگاهش را به سیو دوخت.

«نه، استرس برای چی؟ بازم سر انتخابه؟» سیو با شنیدن آن کلمه بیشتر احساس ضعف کرد. خودش هم نمی‌دانست چرا. یک انتخاب بود دیگر. یا هوا یا آب. خاک به قدر کافی کم‌طرفدار بود و آتش نیز همان‌قدر منفور.

«سیو من واقعا نمی‌تونم مشکل تو رو درک کنم. یکی رو بردار. یعنی در این حد سخته؟» درکش سخت بود اما وجود داشت. این استرس وجود داشت و به طرز وحشتناکی پیچیده و غیرقابل توضیح بود. هربار به این که کدام را انتخاب کند فکر می‌کرد مغزش از کار می‌افتاد. تصمیم‌گیری... خیلی خیلی سخت بود. سیو فقط می‌خواست بحث را تمام کنند. اصلا نمی‌خواست بهش فکر کند.

«بچه‌ها، چرا اینجا نشستید؟» سیو از خدا خواسته برگشت و به پسرک چاقالویی که پشت‌سرشان آمده بود نگاه کرد. واک بود، سیاه‌پوش و بامزه، با هرکس گرم می‌گرفت و به راحتی نیز عصبانی و ناراحت نمی‌شد. بی‌خیال و شوخ بود و معمولا از درک موقعیت عاجز. به معنای واقعی یک مولکایی اصیل. «الان کاروان راه می‌افته، بهتره بریم.» سیو سریع بلند شد و وسایلش را برداشت. می‌خواست فقط بحث انتخاب تمام شود.

واک چندین‌بار تغییر عقیده داده بود. بیشتر فکرش طرف ساین بود، آب. پرطرفدارترین قدرت. و متنفر بود از خاک، طبق گفته‌ی خودش و اعتقاد اکثر مردم، «قدرتِ مزخرفی که فقط ضعیف‌ترین جادوگرها انتخاب می‌کنن.» هرچند این‌ها بیشتر عقاید خرافی بودند، اما خاک راحت‌ترین و قابل کنترل‌ترین مهارت است. میزان توانایی هر مهارت با سادگی استفاده از آن رابطه‌ی عکس دارد و این اصلی ترین دلیل منفوریت خاک است هرچند جادوگران بزرگی که از دسته‌ی سایمِن باشند کم نبودند.

«فقط کمی نشستیم واک، بریم.» و با خودش فکر کرد انتخاب واک بالاخره چیست اما جرئت نداشت بپرسد. فکر انتخاب را در اعماق ذهنش پنهان کرد و سعی کرد عادی به نظر برسد.

به سوی جاده راه افتادند که سواری زرد پوش را از دور دیدند. زرد رنگ مخصوص ماموران دولتی است و از عجله‌ای که مرد داشت و کاغذهای توی خورجینش می‌شد فهمید پیک است. پیک‌ها نامه‌هایی را که با پست لسکا به شهر می‌رسید را به گیرنده تحویل می‌دادند. پیک به سوی مسئول کاروان که در حال مزه کردن سس تند پولکا بود رفت و نامه رو تحویلش داد. قیافه‌اش مضطرب به نظر می‌رسید.

پیک‌ها حق خواندن نامه‌ها را ندارند بنابراین واضح بود که او می‌داند محتویات نامه احتمالا چیست و می‌خواد مطمئن شود. مسئول کاروان کاغذ لوله شده را گرفت و باز کرد. بچه‌ها در یک آن مهر شورای مرکزی را پشت کاغذ دیدند. مسئول مایر نامه را خواند و بعد با قیافه‌ای مضطرب‌تر از پیک، فریادی کشید و همه را دور خودش جمع کرد.

صدایش ترسیده و اندکی متعجب بود.

«دستور شورای مرکزی، ممهور به مهر پنج عضو شورا، تمامی کاروان‌های گذرنده از پولکا می‌بایست به شدت محافظت شوند. همراهی حداقل پنج نگهبان دولتی با هر کاروان ضروریست. حمله‌ای از جانب گروه هرج و مرج طلب و ضدجادو موسوم به شایانا به مدرسه‌ی هوموس در اسکا انجام گرفته است. احتمال غارت کاروان‌های تجاری وجود دارد. تمامی کاروان‌های منتهی به مدرسه باید در پولکا یا یکی از روستاها و مایرهای اطراف متوقف شوند. هیچ کاروان منتهی به هوموس اجازه‌ی خروج از ناحیه‌ی تحت فرماندهی پولکا را ندارد.» ساده و مختصر، با لحن حق به جانب. چیز دیگری هم نمی‌شد از شورا انتظار رفت.

و اما محتویات نامه، رعب آور بودند. گروه شایانا از بیست سال پیش دیگر سر و کله‌شان پیدا نشده بود، ضعیف محسوب می‌شدند و گاهی هم اگر خرابکاری‌های کوچکی می‌کردند با دخالت کوچک ارتش سه‌شهر دفع می‌شد. بنابراین این که توانسته باشند مدرسه‌ی هوموس، بزرگترین مدرسه در تمام قاره‌ی دولدور را، جایی که عملا بیخ گوش شورای مرکزی است را تصرف کند برای همه به شدت غیرقابل باور و رعب‌آور بود.

«حرف حرف شوراست، ما تا اطلاع رسانی بعدی به نزدیک‌ترین مایر می‌ریم.» و راهش را کشید و رفت تا نشان دهد با کسی بحث نخواهد کرد. چند نفری که می‌خواستند او را منصرف کنند خودشان منصرف شدند. طبق ضرب‌المثلی رایج بین تاجران پولکا «اگه مسئول کاروان تصمیمی بگیره، خود سولاریس هم نمی‌تونه منصرفش کنه.»

و این وسط شروع شد بحث‌های زیاد و زیاد و زیاد بین هرکس که پیغام را شنیده بود. این ویژگی مردم سه‌شهر بود، از هرچیز و هرکس می‌توانستند شایعه بسازند. حالا هم از همه چیز حرف می‌زدند، از بی‌کفایتی شورا گرفته تا زنده شدن آدومرت و ظهور سیندار.

به قول نیلن، «هیچ چیز سریع‌تر از شایعه نیست.»


اولین فصل

شورای مرکزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مولیسن، سامل مولیسن، اصلا خوشحال نبود.

او که به شکلی رییس‌مآبانه به صندلی نفیسش در سالن گرد شورا تکیه زده بود و به حرف مشاورانش که کنار گوشش ویزویز می‌کردند مثل این‌که مشتی پشه‌ی مزاحم باشند، هیچ اهمیتی نمی‌داد، دوباره با صدای بلند حرف خودش را به سمت چهار نفر دیگر تکرار کرد. «ما باید همین حالا اقدام کنیم، امروز به هوموس حمله کردن، معلوم نیست دفعه‌ی دیگه به کجا حمله می‌کنن. ما باید کارو یه سره کنیم والکوم.»

والکوم که در لباس گشاد شورا با آستین‌های بزرگ خیلی کوچک به نظر می‌رسید هم برای چندمین بار راه حل او را به چالش کشید: «اون‌ها خیلی قوی‌تر شدن، ما دفعه‌ی پیش اونارو دست کم گرفتیم. این‌بار باید احتیاط کنیم.»

مولیسن دوباره فریاد زد: «ما دست کم نگرفتیم، تو دست کم گرفتی.» «و الان هم تو داری دست کم می‌گیری، سامل. ما نباید این‌طوری کورکورانه پیش بریم. شاید همون چیزی باشه که اونا می‌خوان.»

مرد دیگری که قیافه‌ای شبیه به راهب‌های مصری داشت گفت: «والکوم راست می‌گه. به نظر من...» «تو که دیگه حرف نزن.» مولیسن با عصبانیت از صندلی‌اش پایین آمد و در مرکز سالن گرد ایستاد و رو به او فریاد زد «تو که دیگه اصلا هیچ حرفی نزن راتپ. من چندبار به تو گفتم که ما باید مراقب باشیم؟ گفتم نگهبانارو چندبرابر کنیم. تو قبول کردی؟ قبول نکردی. اصلا گوش نکردی. الانم که دیگه گوش نمی‌کنی.» «بله. کار من اشتباه بوده و متاسفم. اما دیگه نباید اون کار اشتباه رو تکرار کنیم.»

مردی که تا آن زمان ساکت بود به حرف آمد. لباس‌های مرسوم شورا را نپوشیده بود. لباسش راحت و تماما مشکی بود. او همان ساینور بود، رییس شورای جادوگری، بلادور لایک‌لایس، برادر فیلانور لایک‌لایس، ساینوری که خودش را به کشتن داد.

«مولیسن، ازت می‌خوام یه لحظه توجه کنی. اگه ما الان بهشون حمله کنیم نمی‌دونیم با چی طرفیم. ما باید اطلاعات جمع کنیم. و وقتی که جمع کردیم، تو می‌مونی و شورات.»

سامل مولیسن، رییس شورای نبرد، با رضایت لبخند زد.

***

خانم فارکسین بالرباتر یک دوره قبل از ظهر بیدار شد. مثل هرروز. مثل هر نسل. مثل هر نواده‌ی خلف فالورواتر. درواقع آخرین آنها.

او همین‌طور که از درد کمرش زیرلب غرغر می‌کرد به سمت آشپزخانه رفت و در آرامش صبحانه‌اش را خورد. بعد در خانه را باز کرد و سه نامه زیر پایش دید.

اولی تبریک تولد بود که مستقیم به آتش شومینه افکنده شد. دومی از شورا بود که به داخل سطل نامه‌ها می‌ رفت.

واسه شورای لعنتی بعدا هم وقت دارم.

 اما نامه‌ی آخر... روی صندلی نشست و با دقت آن را بررسی کرد. هیچ فرقی با آن نامه‌هایی که زمانی دریافت می‌کرد نداشت. مدل دم گربه تا خورده بود، مدلی که خودش و نامزدش با هم ساخته بودند. تمام نامه‌هایشان به این شکل تا خورده بود. اما مشکل این بود که نامزدش بیست سال پیش مرده بود.

تای کاغذ را با مهارت باز کرد. هیچ‌کس به جز او نمی‌توانست آن را این‌طور باز کند طوری که کاغذ پاره نشود. با دیدن عنوان نامه بهتش زد.

بعد از این همه وقت؟

نیاز به مشورت صمیمی‌ترین دوست دوران جوانی‌اش داشت. به سرعت از خانه خارج شد. مثل تمام محله‌های دیگر مولکا، اینجا هم خانه‌هایی دو طبقه با باغچه‌های زیبا داشت. مسیرهایی سنگ‌کاری شده به صورت پیچ در پیچ بین این خانه‌ها پیچیده بودند و محله‌ی زیبای فالبوت‌مایر را ساخته بودند. او به سرعت به سمت پل روی رودخانه رفت و همان‌طور که از روی آن رد می‌شد گذشته‌هارا مرور کرد.

همین دو سال پیش بود که سیو و هلدا روی این پل بدو بدو می‌کردن و توی رودخونه بالا پایین می‌پریدن. حالا به هوموس رفتن. آخ فیلانور. چقدر پیر شدم.

این رودخانه تنها رودخانه‌ای بود که از سه‌شهر سرچشمه نمی‌گرفت. بلکه از کوه‌های شمال لیانارا می‌آمد. این پل هم از عجایب ساخته‌ی دست صنعت‌گران لیانارا بود. ده‌متر عرض و سی‌متر طول.

خانم بالرباتر از روی پل رد شد. اینجا دیگر فالبوت‌مایر نبود، دارلینگ‌مایر بود. محله‌ای که به دلیل خانواده‌های متمول و خانه‌های بزرگ اشرافی‌اش مورد توجه بود. یکی از این خانه‌ها ساروسولیو بود. محل زندگی خانواده‌ی سارومان و دوست قدیمی خانم بالرباتر لایف. مادر سیو.

از حیاط گرد و زیبای خانه گذشت و وارد شد. لایف آنجا ایستاده بود و با شوهرش برول و چندین نفر دیگر که خانم بالرباتر زحمت یاد گرفتن اسمشان را به خودش نداده بود. لایف اورا از دور دید و به سمتش آمد.

«فارکسین! چند وقتی می‌شه ندیدمت.» بعد ناگهان نتوانست احساساتش را کنترل کند. «فارکسین، دیدی چقدر زود پیر شدیم؟ تا همین چندسال پیش سیو و هلدا اینجا بودن ولی حالا بزرگ شدن و ...» خانم بالرباتر که بعد از مرگ نامزدش دیگر اهمیتی به این چیزها نمی‌داد او را نشاند و گفت «لایف، یه اتفاقی افتاده.» و نامه را به سمت او دراز کرد.

لایف نامه را گرفت و همه‌چیز را به یاد آورد. «این همون تا زدنه؟ موی گربه یا یه همچین چیزی؟» «دم گربه.»  بعد خودش را جلوتر کشید و ادامه داد «من می‌دونم کی ممکنه این نامه رو فرستاده باشه. اما این مهم نیست. فعلا محتویات نامه مهم‌تره.» بعد تای کاغذ را باز کرد و آن را به لایف داد. لایف نامه را گرفت و با دیدن عنوان آن نفسش حبس شد.

«بعد از این همه وقت؟»

***

هلدا واترفیل نگاهی به بالا انداخت.

«معلقه.»

کاروان هوموس حالا به سمت مایر می‌رفت. دیگر هوا تاریک شده بود و جر و بحث‌های سه نفر درباره‌ی انتخاب هنوز ادامه داشت. اما هنگامی که مایر را از دور دیدند همه سکوت کردند.

«آره معلقه.» سیو در جواب هلدا گفت و ادامه داد «واقعا از مایرها خوشم می‌آد. هرجا باشی غیر از روی زمین. یه بار برای دیدن جشن بهار رفتیم به یه مایر شناور. یادته هلدا؟» «آره. روتس‌کاررها هم بودن. نمایش‌های جالبی اجرا کردند.» واک اما تا به حال به مایر نرفته بود. «خب چطوری الان باید بریم اون بالا؟ دست کم دویست متر از زمین فاصله داره.» جواب سوالش را همان لحظه گرفت. مردی با لباس سفید از مایر پایین می‌افتاد. البته با سرعتی خیلی کم‌تر.

هلدا با تحسین به او نگاه کرد و زیر لب گفت «سولز. هوا.» و تکه پارچه‌ی زرد رنگ توی دستش را محکم‌تر فشرد. بعد یاد چیزی افتاد. «راستی بچه‌ها، الان اومدیم اینجا، انتخاب چی می‌شه پس؟» واک و سیو شانه بالا انداختند.

 مرد سفید پوش پایین‌تر آمد و همان‌طور که روی هوا معلق بود رو به بچه‌ها گفت «ازتون می‌خوام خونسردیتونو حفظ کنید. من آروم شمارو بلند می‌کنم و می‌فرستم بالا. وسایلتون رو محکم نگه دارید.»

احساس کم شدن وزن، وزش باد از جهت پایین و آرام آرام بالارفتن غیرارادی. حالا که نزدیک‌تر بودند می‌توانستند دقیق مایر را مشاهده کنند.

چهار جزیره‌ی سنگی بزرگ دور یک جزیره سنگی کوچک، و روی هرکدام یک ساختمان. از هرکدام هم پلی چوبی به جزیره‌ی کوچک وسطی وصل شده بود. وقتی همه بالا رفتند متوجه سوراخی روی دیوار یکی از سالن‌ها شدند. مسئول مایر آنها را از سوراخ داخل فرستاد و آرام روی زمین نشاند. سالن تاریکی که با نور ماه اندکی روشن شده بود.

«اینجا سالن ورود و خروجه. سالن شرقی خوابگاه، و سالن غربی سالن اجتماعاته. سالن شمالی هم غذاخوریه. شب خوش.» و به طرف اتاقکی در همان کنار رفت. جمع بچه‌ها آرام آرام پراکنده شد. واک نیز به طرف خوابگاه رفت.

«خب سیو، هنوزم مطمئن نیستی؟» «نه. خوشبختانه انگار انتخاب کمی عقب افتاده. می‌تونم کمی فکر کنم.» «خوبه. در مورد آتیش،... شوخی می‌کردی دیگه؟ آره؟ تو که نمی‌خوای سرن باشی؟»

سیو سرش را گرفت و با خواب‌آلودگی گفت «واقعا نمی‌دونم هلدا. من می‌رم بخوابم. فکر کنم زمان سه صفر باشه. شب خوش.» و رفت. هلدا مدتی در آن سالن ایستاد و بعد او هم به دنبالش رفت.

سیو در تاریکی دنبال محلی خالی گشت و تشکی بر روز زمین پهن کرد. همان‌طور که آرام آرام چشمانش بسته می‌شد، خوابش عمیق‌تر می‌شد و رویایش واضح‌تر. او خود را در رویا، خوشحال و مطمئن می‌دید.

کمی بعد، مایر در سکوت مطلق بود.


دومین فصل

بررسی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلادور لایک‌لایس به همراه مرد دست راستش گیلدور گارس و ترای والکوم سوار درشکه‌ی خصوصی والکوم شدند. درشکه‌ای به رنگ مخصوص اعضای شورا، قرمز یک‌دست، با صندلی‌های نرم و انحناهای با دقت. ساخت لیانارا. به راه افتادند، مطمئنا به کمک جادو.

والکوم سریع حرف زدن را شروع کرد. ویژگی همه‌ی اعضای شورا، ناتوانی در سکوت.

«بلادور، مطمئنا امروز متوجه رفتار عجیب دراکس شدی، نه؟ خیلی ساکت بود. انگار به هیچ‌کس گوش نمی‌داد. آخرشم رای داد و رفت. بدون هیچ حرفی. برای اون خیلی عجیبه. معمولا خیلی پرحرفی می‌کرد.»  لایک‌لایس آهی کشید.

«واقعا نمی‌دونم. شاید این وقایع اخیر روش تاثیر گذاشته. شایدم یه فکری توی سرشه. هیچ‌وقت بهش اعتماد نداشتم. با این‌که عضو با ارزشی بوده و معمولا توی جلسات پیشنهادهای خوبی می‌ده. از ماجرای آدومرت دیگه بهش مثل قبل نگاه نکردم.» گارس مدت زیادی بود که با لایک‌لایس کار می‌کرد. جزو مشاورانش در شورا بود و در جلسه نیز حضور داشت اما هنوز نتوانسته بود دقیق شخصیت و رفتار او را درک کند. برای همین تعجب کرد.

«نگفته بودی بلادور. معمولا زیاد باهاش حرف می‌زنی و صمیمی به نظر می‌آیید. حالا چی شده؟ بهش شک کردی؟» بلادور سعی کرد بحث را عوض کند. چون هیچ دلش نمی‌خواست اتفاقاتی که در ماجرای آدومرت افتاده بود پیش کشیده شود. ماجرایی پر از خیانت و دورویی. «به خاطر سولاریس، بس کنید. من فقط گفتم بهش خیلی اعتماد ندارم. واقعا نمی‌دونم چه دلیلی داره که هنوز رییس شوراست. بعد از ده سال.»

دیگور دراکس رییس شورای اقتصاد بود. و بنابراین عضو شورای مرکزی. اما بعضی مواقع راه‌حل‌هایی را برای بعضی مسائل پیش می‌کشید که یا خیلی عجیب بودند یا خیلی آرمان‌گرایانه یا در بعضی موارد نادر، شرورانه. مثل ماجرای آدومرت.

لایک‌لایس ادامه داد «خب. برای بررسی باید یه سری وسایل بردارم. باید بریم به خونه‌ی من.» گارس هنوز از برنامه‌ی آن دو خبر نداشت.

«کجا رو می‌خوایم بررسی کنیم؟» لایک‌لایس لبخندی زد.

«هوموس.»

***

درست در زمانی که لایک‌لایس سوار درشکه شد خانم فارکسین بالرباتر به همراه لایف سارومان با قدم‌های محکم از روی پل رد می‌شدند. خانم بالرباتر طوری صحبت می‌کرد که آب رود موج برمی‌داشت، محکم و باوقار، و البته بلند.

«لایف من می‌دونم که ممکنه این نامه رو فرستاده باشه. یه نفر دیگه هم مدل تای دم گربه رو بلد بود. همون پسره لایک‌لایس.» «برادرش؟ از کجا یاد گرفته بود؟» خانم بالرباتر آهی کشید. یادآوری خاطرات مربوط به فیلانور همیشه او را غمگین می‌کرد.

«خود فیلانور یادش داد. جلوی چشم خودم. می‌دونی اونا خیلی به هم نزدیک بودن. وقتی فیلانور عزیز خودش رو به کشتن داد اون فقط چهارده سالش بود. من دیگه بعد از اون به لایک‌لایس‌ها کاری نداشتم. تقصیر همون لعنت‌شده‌ها بود که فیلانور عزیز خودش رو به کشتن داد.» حالا به فالبوت‌مایر وارد شده بودند. خانه‌ی خانم بالرباتر فاصله‌ی چندانی از پل نداشت برای همین لحظه‌ای بعد دم در خانه‌ی او بودند. لایف همیشه به خانه‌ی او با حالتی بین احترام و ترس می‌نگریست. خانه‌ای سه طبقه که در بین خانه‌های دو طبقه‌ی فالبوت‌مایر خیلی بلند به نظر می‌رسید. خانه‌ای گرد به رنگ سبزآبی یک‌دست. خانه‌ی خانم بالرباتر، خانه‌ی اجدادی فالورواتر، جایگاه وایدر.

وایدر البته جایش پشت دری فلزی و چند قفله در طبقه‌ی آخر امن بود، و خیلی کسی جرئت نمی‌کرد به آن نزدیک شود. خود خانم فالورواتر گاهی می‌رفت و به آن سر می‌زد و تمیزش می‌کرد. این وضع ششصد سال بود که ادامه داشت.

«خب لایف، بیا تو.» لایف سارومان وارد اتاق نشیمن خانه شد. گرد مثل بقیه‌ی خانه. از یک طرف راه به آشپزخانه بود و پله‌هایی روی دیوار برای رفتن به طبقه‌ی بالا. اتاق نیز با وسایلی نه چندان زیاد پر شده بود.

لایف صندلی را جلوی خانم فالورواتر کشید و نشست. «خب فارکسین. دقیقا توی نامه چی نوشته شده؟» «خودمم نخوندم. فقط عنوانشو که دیدم سریع بستمش و اومدم سراغ تو. حالا باید بخونیمش.»

متن خیلی بلند نبود، اما همانقدر بود که خانم بالرباتر دچار لرزش‌های عصبی شود. باز هم از یادگارهای مرگ فیلانور.

«لعنت، لعنت به این لایف. اون لایک‌لایس احمق اینارو می‌دونه؟ برای چی خودش نیومده؟ ما باید یه کاری بکنیم.» و بلند شد و به سمت پله‌ها رفت. لایف دست او را گرفت و کشید.

«می‌خوای چیکار بکنی؟ جادو رو نابود کنی؟ لجبازی نکن فارکسین! بیا بشین تا یه فکری بکنیم.» خانم بالرباتر که سعی می‌کرد دست لایف را از دست خودش جدا کند ناگهان یاد چیز دیگری افتاد.

«نامه‌ی شورا. امروز صبح برام اومد.» و به طرف سطل نامه‌ها رفت. نامه را درآورد و با دقت نگاه کرد. مهر پنج عضو شورا زیر آن خورده بود. سامل مولیسن، دیگور دراکس، ترای والکوم، دانس راتپ و بلادور لایک‌لایس لعنتی.

نامه را به دقت باز کردند و لایف شروع کرد متن کوتاهی را که به شدت رسمی نوشته شده بود بخواند.

«نامه‌ی شورا، به قلم منشی شورا رویس مالوین، به گفته‌ی...» خانم بالرباتر با پرخاش گفت «اون قسمت‌های لعنتی اولش رو نمی‌خواد بخونی. برو سر اصل مطلب.» لایف دوباره آهی کشید. فارکسین در بعضی مواقع واقعا عصبی می‌شد.

«باید به عرضتان برسانیم متاسفانه گروه شایانا دوباره حرکتی خصمانه علیه ما نشان داده‌اند. مدرسه‌ی آموزش عالی هوموس در طی عملیاتی مخفیانه از جانب آنها تسخیر شده است. هیچ اطلاعی از سرنوشت کسانی که آنجا بودند در دست نیست. دانش آموزان به مایر لایِم در نزدیکی روستای سایرول از پولکا برده شده‌اند. خواهشمندیم تشریف نیاورید.»

خواهشمندیم تشریف نیاورید. جمله‌ای که برخلاف بقیه‌ی نامه محاوره‌ای بود و واضح بود مستقیما برای خانم بالرباتر نوشته شده. «خصمانه؟ این واقعا یه کلمه‌ست؟ لعنت به شورا و اون...» بعد متوجه اصل قضیه شد.

«شایانا؟»

***

درشکه به سمت هوموس حرکت می‌کرد. لایک‌لایس از این‌که نامه را برای خانم بالرباتر فرستاده بود به شدت پشیمان بود. اما آنها وظیفه داشتند تمام قضایای مهم شورا را به شخص نگهدارنده‌ی وایدر بفرستند. آن هم به وسیله‌ی پست لسکا که نامه‌را در کمتر از یک روز می‌فرستاد. تنها استفاده‌ای که می‌توانستند از این موجودات کوچک و عنکبوتی بکنند همین بود. یکی از اختراعات فیلانور. لایک‌لایس هم همیشه سعی می‌کرد اختراعی برای استفاده از لسکاها بکند، تا پا جای پای برادرش بگذارد. اما هنوز موفق نشده بود. اما هرموقع وقت اضافی داشت جلد سوم کتاب طبیعت‌شناسی را دوباره و سه‌باره می‌خواند. مثل همین الان.

«نام موجود: لسکا

محل زندگی: قاره‌ی دولدور

ظاهر: شبیه به عنکبوت. با سه‌پای نوک‌تیز. بدن بسیار محکم. تقریبا اندازه‌ی کف دست.

تغذیه: پاهای نوک‌تیز خود را درون ساقه‌ی گیاهان فرو می‌برد و از مواد آنها تغذیه می‌کند.

توضیحات: این موجودات قابلیت برقراری ارتباط ذهنی با یکدیگر را دارند. بنابراین دارای هوش جمعی هستند. در واقع گفته می‌شود لسکا یک ذهن بزرگ است که بر تمام قاره‌ی دولدور گسترش یافته. تمام لسکاها با هم به واسطه‌ی یکدیگر ارتباط دارند. چیزی را که یک لسکا بداند همه‌ی آنها می‌دانند.» این همان چیزی بود که پست لسکا از آن استفاده می‌کرد. صدای گارس او را از تفکراتش درباره‌ی لسکاها بیرون کشید.»

«خودتو با لسکا نکش بلادور.» این ضرب‌المثلی قدیمی به معنی خفت و خواری شخص بود. گارس انتظار داشت از این بازی با کلمات همه زیر خنده بزنند اما لایک‌لایس و والکوم تنها لبخندی مصنوعی زدند. قضیه‌ی شایانا ذهن همه را پریشان کرده بود. والکوم شروع به گفتن فرضیاتش کرد.

«این گروه کاملا ضدجادو هستن. درواقع یکی از دلایلشون برای حمله به هوموس می‌تونه این باشه که آموزش جادوگری هم جزو درسای اونجاست. پس نمی‌تونن از جادو استفاده کرده باشن. محتمل‌ترین دلیل اینه که یه رهبر تازه پیدا کرده باشن. این مدل ساماندهی نیروها و حمله‌ی برنامه‌ریزی شده به شوایس نمی‌خوره.» گارس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.

«شوایس. بعد از این‌که رهبر شایانا شد خیلی سعی کرد پا جا پای آدومرت بذاره. ولی در برابر آدومرت اون هیچه، هیچ.» دوباره کالسکه در سکوت فرو رفت. لایک‌لایس کتابش را کنار گذاشت.

«فعلا همین هیچ هوموس رو تسخیر کرده. شاید هم اونو یه گوشه انداخته باشن ولی احتمالش خیلی کمه. توی شایانا آدم محبوبیه. فقط کافیه دهن باز کنه تا کل گروه از اساس عقایدشون رو تغییر بدن. پس بهتره تا وقتی مطمئن نشدیم فرض رو بر این بذاریم که هنوز شایانا دست شوایسه. اما من یه چیز رو مطمئنم. بدون جادو نمی‌شه هوموس رو گرفت. امکان نداره.» بعد خودش را مشغول نگاه کردن به بیرون و مناظر محله‌ی سایزِ اسکا کرد.

اسکا برخلاف مولکا شهری پر از خانه‌های بزرگ و گران‌قیمت بود. شهری شلوغ مهم. مرکز سیاسی سه‌شهر. متشکل از ده محله‌ی بزرگ و شش روستا. مولکا تنها پنج محله و دو روستا داشت و پولکا مرز دقیقی نداشت و حتی بین محله‌هایش هم به‌جای دشت‌های باز انواع جاده و کاروان و پست‌های تجاری و بازارها وجود داشت.  عده‌ای حتی روستاهای آن را جزو محله‌هایش حساب می‌کردند.

کمی بعد به خانه‌ی لایک‌لایس رسیدند. خانه‌ی لایک‌لایس هم مثل بقیه‌ی خانه‌های بزرگ اسکا از آجرهای صاف و با دقت قالب خورده ساخته شده بود. با دیوارهایی چهار گوش و صاف برخلاف خانه‌های گرد مولکا.روی یکی از دیوارهای اتاق بزرگ نشیمن  نقاشی بزرگی نصب شده بود. مردی در حال افتادن از صخره و مردی دیگر ایستاده بالای صخره. زیر نقاشی نوشته شده بود: «تقدیم به بلادور، به افتخار سومین سالگرد مرگ آدومرت لعنت شده.»

لایک‌لایس خواست برود که تعدادی میله‌ی مهار بردارد. چون شاید لازم می‌شد از روش جادوی افسارگسیخته استفاده کنند. جادو را داخل ساختمان می‌فرستادند تا همه را بکشد و بعد آن را مهار می‌کردند. این روش صدمات جدی به ساختمان می‌زد و لایک‌لایس آن را به عنوان آخرین گزینه نگه داشته بود. نامه‌ای که ناگهان از زیر در داخل آمد همه چیز را عوض کرد.

«یکم جیغ زد. ولی راحت تونستیم بگیریمش. بالرباتر و اون دوست کوچولوش رو می‌گم.شوایس درالور»


سومین فصل

انتخاب، بالاخره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیو سارومان در رویای خودش سیر می‌کرد. اما صدای هلدا واترفیل او را از دریای خواب بیرون می‌کشید.

«بیدار شو سیو، اونا اومدن اینجا!» مسلما سیو ابتدا مقصود هلدا از «اونا» را نفهمید. هلدا همین‌طور جیغ می‌کشید.

«اونا برای انتخاب اومدن اینجا سیو! انتخاب همین الانه!» سیو یک لحظه منظور هلدا را نفهمید، اما بعد از شدت هیجان و استرس محکم از جا پرید.

«انتخاب؟ نه. امکان نداره. من هنوز نمی‌دونم...» و بعد متوجه شد از شدت خستگی با لباس عادی خوابیده بوده. لباس رسمی شاگردی در سه شهر، لباس آبی سیر.

حالا دیگر هوا تاریک نبود. حفره‌هایی با درهای چوبی روی دیوارها و سقف بود و نور را به داخل سالن بزرگ می‌رساند.سالنی معمولی. دوطبقه. با دیوارهای آجری و کف سنگی و سفت و سخت. اینجا خوابگاه بود، جایی که افراد فقط برای خواب از آن استفاده می‌کردن، پس احتیاجی به سالنی تشریفاتی و زیبا نبود. فقط در حد کفایت.

سیو متوجه شد که همه بدون جمع کردن وسایلشان قبلا به سالن اجتماعات رفته بودند. هلدا او را کشید و از سالن بیرون برد.

«هلدا، من چی کار کنم؟ من مطمئن نیستم. انتخاب...» حرفش را خورد. هنگامی که از در سالن خارج شدند عظمت مایر باعث شد نفسش بند بیاید.

چهار سالن معلق روی هوا، و یک جزیره‌ی خیلی کوچک در وسط آنها که با پل بهشان متصل شده بود. پل‌ها چوبی بودند و با باد تاب می‌خوردند. شب قبل از شدت خستگی اصلا نفهمیده بود چطور از پل‌ها گذشته و خود را به سالن رسانده، اما اکنون غیرممکن می‌نمود. از همان فاصله واضح بود که سالن روبرویی غلغله است.

«هلدا، این ارتفاع خیلی زیاده. من نمی‌تونم.» هلدا اما سریع جلو دوید «نترس سیو، وقتی می‌آی روش اصلا شبیه چیزی که به نظر می‌آد نیست.» سیو پایش را روی پل گذاشت اما تخته‌ی پل زیرپایش به یک طرف کج شد. سیو آرام شروع به جلو رفتن کرد. هلدا نیز از پشت سر او را تشویق می‌کرد.

بالاخره بعد از مدتی که به نظر سیو خیلی طولانی آمد به سالن رسیدند. جلوی در سالن دو نگهبان ایستاده بودند و یکی از آن‌ها با اندکی پوزخند زیرچشمی به سیو نگاه می‌کرد. آن دو داخل سالن شدند و غلغله‌ای به تمام معنا دیدند.

بچه‌های بزرگتر را که قبلا انتخاب کرده بودند به سالن ورود و خروج فرستاده بودند تا امتحان بدهند. حدود صد نفر دیگر در این سالن بودند.

سالن زیبایی بود. پنجره‌های بلند در بین ستون‌های بزرگ دیوارهایش، نور را به شکلی زیبا داخل می‌فرستادند. برخلاف خوابگاه این سالن دو طبقه نبود و روی سقف بلندش نقاشی‌هایی با رنگ‌های گوناگون به سبک شورز کشیده بودند. حروفی درهم فرورفته که اشکال حیوانات را ساخته بودند. در وسط سالن، سکویی سه متری وجود داشت و فردی سیاه‌پوش روی آن ایستاده بود. صورت جوانی داشت که کمی نگران به نظر می‌رسید. او ساینور بلادور لایک‌لایس، رییس شورای جادوگری و مسئول انتخاب بود.

«درود بر شما دانش‌آموزان عزیز. من ساینور لایک‌لایس مسئول انتخاب هستم.» نگاهی به بچه‌ها انداخت. «شما از این لحظه بالغ هستید. قدرت دارید و باید از اون به بهترین شکل استفاده کنید. در جریان انتخاب ممکنه عصبی بشید، اما یادتون باشه، نذارید هیچ چیزی روی شما تاثیر بذاره. اولین احساسی که داشتید رو انتخاب کنید. یه عده‌تون شاید مطمئن نباشید، اما بهتون قول می‌دم مشکلی وجود نداره.» بعد از سکو پایین آمد و جلوی اولین نفر قرار گرفت. دستش را مشت کرده جلو آورد و بعد باز کرد. دایره‌ای محو بالای دستش ظاهر شد. روی آن چهار توپ کوچک می‌چرخیدند. خاک سفت و محکم، آب متلاطم، هوای محو و کمرنگ، و گلوله‌ای رقصان از آتش.

او نفر به نفر جلو می‌آمد و هرکس یکی از عناصر را برمی‌داشت. اکثریت خیلی سریع انتخاب می‌کردند. عده‌ای کمی مکث کردند، بعضی‌های خیلی مکث کردند و دو نفر گریه‌شان گرفت. اما هیچ‌کس نبود که انتخاب نکند. ساینور در این میان آرام در بین بچه‌ها راه می‌رفت و خم به ابرو نمی‌آورد. واک که نزدیک آن‌ها نشسته بود کمی مکث کرد و خاک را برداشت. هلدا یک ابرویش را بالا انداخت.

«دیدی سیو، واک خاک رو برداشت. تا همین امروز صبح داشت به کسایی که می‌خواستن خاک رو انتخاب کنن می‌خندید.» و دید که سیو اصلا به حرف او گوش نمی‌کند.

سیو به شدت عرق کرده بود، صورت صاف و بی غل و غش همیشگی‌اش در هم فرورفته بود و انگشتانش را داخل موهای صاف اما درهم ریخته‌اش فرو برده بود. هلدا خواست تکانش بدهد که متوجه شد لایک‌لایس جلویش ایستاده.

هلدا به دقت به او نگاه کرد. صورتش کمی مثل سیو بود. پوست سفید و بی‌مویش، و بیشتر از همه موهای سرش. بعد به خود آمد و چهار عنصر را کف دست ساینور دید. این انتخاب می‌توانست سرنوشتش را برای همیشه عوض کند. آیا نباید کمی فکر می‌کرد؟

هلدا با خود گفت «معلومه که نه.» و هوا را برداشت. لبخندی زد و حس کرد وجودش از نیرویی پر می‌شود. زیرلب گفت «سولز.» ساینور آرام به او گفت «به سالن ورود و خروج برو تا امتحانت کنن.» هلدا پرید و بیرون رفت.

***

لایک‌لایس به نامه چشم‌دوخته بود. بهتش زده بود. فارکسین بالرباتر، نواده‌ی فالورواتر، محافظ مایر، نامزد برادرش، حالا اسیر شایانا بود.

بعد به نکته‌ی دیگری نیز توجه کرد، در نامه نوشته بود «دوست کوچولوش» هم اسیر شده. ذهن ساینور بی‌درنگ معطوف لایف سارومان شد. همسر برول سارومان، کسی که لایک‌لایس با او آشنایی اندکی داشت. قبلا کمی با هم کار کرده بودند اما برول زیاد اهل کار مهم و جادوگری نبود، و در مولکا با خانواده‌اش زندگی خوبی داشت.

گارس اورا از افکارش بیرون کشید. «بلادور، من واقعا متاسفم. اما باید بگم که ما هنوزم باید بریم و هوموس رو بازرسی کنیم.»

چند دوره بعد آنها در مسیر مایر بودند. شورای جادوگری تصمیم گرفته بود انتخاب زودتر انجام شود. ساینور داشت در یک دفتر همه چیز را ثبت می‌کرد.

« زمان تقریبی حمله، روز بیست و یکم.

جلسه‌ی شورای مرکزی، روز بیست و دوم.

بررسی هوموس، روز بیست و دوم.

زمان تقریبی رسیدن دانش‌آموزان به مایر، روز بیست و دوم.

زمان تقریبی رسیدن به مایر و انتخاب، روز سی و سوم.»

بعد گزارش بررسی مدرسه را کامل‌تر کرد.

«هیچ راهی برای ورود به مدرسه پیدا نشد. تمامی جادوهای  نفوذی شکست خورد. از استفاده از دژکوب به دلیل آسیب به مدرسه منع شدیم. نامه‌های تهدیدآمیز مدام از زیر در مدرسه به بیرون فرستاده می‌شد. اما هیچ راه ارتباطی با داخل وجود نداشت.» گارس و والکوم خر و پف می‌کردند. ساینور به بیرون نگاه کرد. تاریکی بر روی مسیر و مناظر احاطه داشت. زمین‌های کشاورزی در دو طرف جاده معلوم بودند. صدای کاروان‌های تاجران شب هم قطع نمی‌شد. تاجران لیانارایی با زبان آرامشان، و چادرنشینان شیمن که از بیابان‌های آن‌سوی کوه آمده بودند.

لایک‌لایس نمی‌توانست بخوابد. اضطراب شدیدی به جانش افتاده بود. نباید می‌گذاشت کسی از این ماجرا بویی ببرد. این می‌توانست مولیسن را دوباره آتشی کند. اتفاقی که هرگز نباید می‌افتاد.

باید برای انتخاب آماده می‌شد. قبلا با پست لسکا خبر حمله را به کاروان هوموس رسانده بودند. نباید می‌گذاشت اضطراب به جان دانش‌آموزان بیافتد. اول فکر می‌کرد که حمله به مدرسه مشکل خاصی نیست و به زودی رفع می‌شود اما با بررسی مدرسه و آمدن آن نامه از این گونه مولیسنی فکر کردن دست برداشته بود. اوضاع خیلی جدی‌تر بود. احتمالا این دانش‌آموزان باید در همان مایر تحصیلشان را ادامه می‌دادند. شعار هوموس این بود: «حتی در صورت نابودی باز هم به آموزش ادامه خواهیم داد.» الان هم نابود نشده بود. فقط اشغال شده بود. نه؟

لایک‌لایس از این فکرها سرش درد گرفت. دفترش را کنار گذاشت و به خواب فرو رفت.

ویرایش شده در توسط sadrabp

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افرین عالیه صدرا خان:)

فقط...

یکم زیاده میدونی....

بخش بخش میزاشتی بهتر نبود؟

یا حداقل فایل پی دی اف؟

سخته اینطوری خوندنش اخه :|

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لینک دائم داستان توی ورد آنلاین:

 

https://onedrive.live.com/redir?resid=C7D3ABBAB856EA74!1893&authkey=!AJ-6PLte0i5C1xk&ithint=file%2cdocx

 

همه‌ی تغییرات داستان توی اینم تغییر می‌کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب تا اینجاش رو خوندم باید بگم خوب بود ولی مشکلاتی هم داشت که میگم که انشالله رفع کنی و بهتر بشه 

1-بمباران اطلاعات :شروع داستان خیلی میشد بهتر باشه مقدمه ها و قسمت اول بمباران اطلاعاتیه !شخصیت ها و مکان های زیاد و کلمات ابداعی فراوان !انگار که در تلاش بودی یک دنیایی در حد دنیا اردا و نغمه رو در دو فصل توضیح بدی بهتر بود شت اطلاعات دادن رو کمتر کنی 

2-فضا سازی خیلی کم بود سعی کن برای هر حادثه و اتفاق پیش زمینه هایی تشکیل بدی 

3-توصیف:این هم جز مواردی بود که به نظرم مشکل داشت سعی کن بیشتر توصیف کنی به حالت درونی شخص ها بیشتر بپردازی و احساساتشون رو بیان کنی

فعلا همین ها به نظرم رسید بیشتر شد اطلاع میدم  :D

منتظر قرار دادن بقیه فصول هستم  :D:pand:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×