رفتن به مطلب
admin 2

داستانك: لبه ي غروب

پست های پیشنهاد شده

داستانك: لبه‌ي غروب
گريه،گريه، گريه.
چشمانش از شدت گريه بسته شده‌اند و خود را به دست باد سپرده است. باد هم بي امان او را با سرعت هر چه بيشتر به جلو هل مي‌دهد و با زنش هايي كه در چمنزار بلند ايجاد مي‌كند پاهايش را هر چه بيشتر به حركت تشويق مي‌كند. موهايش با حركت باد به جلو كشيده مي‌شود و مانند تازيانه‌اي نچندان قوي بر روي صورتش فرو مي‌آيند. او از زمين و زمان چشيده است و حال نبوت آن است كه باد هم زهر چشمش را به او نشان دهد. دستهايش را باز كرده و به دست باد سپرد است تا باد راحت تر بتواند او را به ناكجا آباد هدايت كند. در تمام اين مدت چشمانش را بسته است، قطرات اشك راه خود را از بين پلك‌هايش باز مي‌كنند و به آرامي از گونه‌اش مي‌چكند . هيچ‌كس نمي‌داند و نخواهد دانست كه چرا او گريه مي‌كند و چه دليلي براي اين همه گريه دارد اما به هر دليلي كه باشد، آن دليل حتما دليلي منطقي است.
از يك سربالايي نشبتا پرشيب بالا مي‌رود و هنوز مي‌تواند بر خورد چمنزار را به پايش احساس كند اما هر لحظه كه به بالا تر صعود مي‌كند احساس مي‌كند از ارتفاع چمنزار كم مي‌شود. تا اين كه در ارتفاعي زير پاهايش فقط و فقط سنگ ريزه ها و علف هاي نرمي را احساس مي‌كند كه در زير پايش له مي‌شوند. با خودش مي‌گويد: چرا بايد جان اين علف هاي سرسبز را با قدم هاي نحسم بگيرم، بهتر است چشم‌هام را باز كنم و از جايي قدم بر دارم كه علف هاي كوچك نباشن و تنها از روي سنگ هاو خاك رد شوم.
خودش را كنترل مي‌كند و سعي مي‌كند اشك چشمانش را بند بياورد. بعد از اينكه بر خودش مسلط شد، چشمانش را باز ميكند. مدتي كوتاهي‌كه مي‌گذرد چشمش به نور خورشيد در حال غروب عادت مي‌كند و در اين هنگام خود را بر لبه‌ي پرتگاهي بلند مي‌بيند. در زير پايش مه نسبتا غليظي وجود دارد. آهي از سر آسودگي مي‌كشد و با خود فكر مي‌كند: شانس آوردم! اما پس چند لحظه درنگ با خود مي‌گويد: شايد باد من رو به اينجا آورده كه دنيا را از شر من خلاص كنه!
اين فكر را چندين بار در ذهنش تكرار مي‌كند. شايد سرنوشت من مرگ باشه، شايد سرنوشت من مرگ باشه،... .
و همچنان باز هم تكرار ميكند. با اين فكر ها هر چه بيشتر احساس قدرت و شجاعت و يا بهتر است بگوييم حماقت به او دست مي‌دهد تا قدم ديگري بر دارد و پايش را در باد رها كند. كم كم دارد عزمش را براي انجام اين كار جمع مي‌كند. دوباره چشمانش را مي‌بندد و به اين فكر مي‌كند كه با اين كار خود را در آغوش باد مي‌سپارد و سفرش به آن دنيا راحت‌تر خواهد بود.
در حالي كه همچنان چشمانش بسته است لبخندي تلخ مي‌زند. پاي چپش را از كنار پاي راستش تكان مي‌دهد و به جلو مي‌برد. پاي چپش را جلو مي‌برد و قدمي كوتاه مي‌زند. همين كه احساس مي‌كند زير پايش تهي از هيچ است خودش را از شجاعت و قدرت خالي ميابد. پايش را به سرعت به عقب برمي‌گرداند و دوباره فكر مي‌كند: من چم شده؟ من كه تا لحظه‌ي پيش هيچ ترسي از مرگ نداشتم اما چرا حالا احساس مي‌كنم هيچ قدرتي در دلم نيست! اما... اما من بايد بميرم. من نبايد ديگر در اين دنيا باشم. همين چند ثانيه هم اضافي در اين دنيا ماندم. بايد خودم را رها كنم. بپرم و دست باد رو بگيرم... .
با اين فكر ها دوباره قدرتش را براي پرش از پرتگاه جمع مي‌كند. دستانش را مشت مي‌كند و اينبار پاي راستش را جلو مي‌آورد ولي اينبار حتي پايش را به جلو نمي‌برد. دوباره احساس مي‌كند از قدرت خالي شده. دوباره و دوباره آن افكار منفي در ذهنش جريان مي‌يابد و هر بار پايش را تكان مي‌دهد تا بپرد اما هربار ترس وجودش را مي‌گيرد.
براي آخرين بار ديگر نميداند بپرد و يا بماند و تنها چيزي كه مغزش به او دستور مي‌دهد پرش است. اشكهايش بر صورتش خشك شده اند و با برخورد باد به صورتش احساس سرمايي به او دست مي‌دهد. اينبار ديگر حتي فكر اين را نمي‌كند كه كدام پايش را به جلو بزارد و پرواز كند. تنها دستانش را باز كرده و خود را خم مي‌كند. ناگهان احساس مي‌كند جرياني از دلش به سمت مغزش به جريان مي‌افتد و با اين جريان فكري جديد ذهنش را پر مي‌كند.
شايد اين خواست خدا باشه كه من در آخرين قدم دلم به حال علف‌هاي روي زمين سوخت و چشمام را باز كردم. شايد خدا مي‌خواد من زنده بمونم و ادامه بدم... .
دوباره چشمانش را باز مي‌كند و خود را بر لبه‌ي پرتگاه مي‌بيند. پرتگاهي كه هيچ آينده‌اي در پايينش وجود ندارد. ترس وجودش را فرا مي‌گيرد. قدمي به عقب برمي‌دارد و براي بار ديگر دلش مي خواد به زندگي ادامه دهد. و باز قدمي ديگر به عقب برمي‌دارد.
حال نوبت آن است كه دوباره با سختي ها و مشكلات زندگي اش روبه رو شود و اولين مشكل او باد است. دستي بر صورتش مي‌كشيد و باقي اشك‌هاي مانده‌را پاك مي‌كند. رويش را سمت باد برمي‌گرداند. چين دامنش را با دستانش مي‌گيرد و حال با قدم هايي محكم برخلاف باد به حركت مي‌كند و از پرتگاه دور مي‌شود.

---------------------

پايان
اميدوارم مورد پسند شما دوستان عزيزي كه اين داستان رو مطالعه كرديد قرار بگير:)
ببخشيد اگه زياد خوب نبود :)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جالب بود:)

واضحه که علاقه ی خیلی زیادی به نوشتن داری و البته ایده های زیادی هم توی سرت هست.

پیشنهاد میکنم که ایده هات رو قبل از نوشتن کمی پرورش بدی. ایده ی خودکشی میاد به ذهنت؟ بهش شاخ و برگ بده. چرا میخواد خودکشی کنه؟ از حسش بیشتر بگو. یه صحنه تراژدیک بساز. بزار خواننده  برای شخصیتت ناراحت بشه نه اینکه تا بیاد باهاش آشنا بشه کلمه "پایان" رو ببینه. 

و اینکه  ایراد های فنی نگارشی... بد نیست وقتی از روی نوشته هات میخونی یه بار فقط بررسی فنی کنی.

مثلا قسمت هایی که فکر کاراکتر رو میگفتی...

نقل قول

دوباره فكر مي‌كند: من چم شده؟ من كه تا لحظه‌ي پيش هيچ ترسي از مرگ نداشتم اما چرا حالا احساس مي‌كنم هيچ قدرتي در دلم نيست! اما... اما من بايد بميرم. من نبايد ديگر در اين دنيا باشم. همين چند ثانيه هم اضافي در اين دنيا ماندم. بايد خودم را رها كنم. بپرم و دست باد رو بگيرم... .

الان چرا این تیکه نصفش گفتاریه نصفش نوشتاری؟! اگه قراره گفتاری باشه که کلش باید گفتاری باشه(به عنوان نقل قول) اگه هم نوشتاری همینجور (که مسلما این دومی بهتره ازونجایی که داستان کوتاه و ادبیه) 

نکته دوم هم حالا که به این صورت گفتی باید از علائم نگارشی نقل قول استفاده کنی. یعنی : « »   و یا اینکه بگی " فکر می کند که باید خودش را رها کند، بپرد و دست باد را بگیرد..." و به این شکل.

 

امیدوارم مفید بوده باشه ^^

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

محتواش خوب بود

چند مورد اشتباه تایپی داشت  که ذکر میکنم

در در 9/16/2016 در 22:07، admin 2 گفته است :

نبوت آن است كه باد هم زهر چشمش را به او نشان دهد.

نوبت 

در در 9/16/2016 در 22:07، admin 2 گفته است :

اما پس چند لحظه درنگ با خود مي‌گويد

از جا موند 

 

باقی موارد را هم که نفر قبلی شرح داد :D

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×