رفتن به مطلب
admin 2

داستانك: در جست و جو زندگي

پست های پیشنهاد شده

به شدت گيج شده بود. نمي دانست شاد باشد و يا غم گين، نمي دانست گريه كند و يا بخندد، نمي دانست در اين دنياي نا آرام اطرافش چه كار كند؟ همه چيز در تضاد به سر مي برد، زشت و زيبا، شب و روز، سكون و حركت، قدرت و نا تواني. حتي اين تضاد را مي توانست در هواي داخل اتاق احساس كند. او تنها يك چيز را در افكارش به خوبي درك كرده بود، در اين دنياي بزرگ او بي‌اهميت‌ترين چيز بود كه مي‌دانست و حتي وجود خود را جزء موجوديت در اين دنيا حساب نمي كرد.
در حالي كه بر روي تختش تكيه داده بود به ساعت مشكي رنگ روي ديوار خيره شد و گذر تك تك لحظات عمرش را با چشمان خودش ديد. صداي قلبش را شنيد، به آهستگي قدم هاي يك لاكپشت مي پتپيد. قلبش هم از اين دقايق مزخرف و يك نواخت خسته شده بود. پسر نفسي كه كشيده بود را با آهي نچندان بلند پس داد و چشمانش را بست و با اين كار ناآرامي هاي دنيا را كنار گذاشت.
صداي بوق اخطار دستگاه بلند شد. پرستار ها با عجله وارد اتاق شدند و پزشك معالج او هم پشت سر آن ها خودش را به اتاق رساند.
پسر بر لب پنجره اتاق نشست و به تماشاي پزشك و پرستاران پرداخت. او ديد كه چگونه آن ها با شوك هاي قلبي قصد احياء كردن او را داشتند اما ديگر هيچ ميلي به ادامه آن زندگي نداشت. پنجره اتاق را باز كرد. به پايين نگاهي انداخت. دنياي جديدي در جلوي او بود و دوست نداشت حتي يك لحظه‌ي آن را از دست بدهد. يكي از پاهايش را با جسارت از روي لبه ي پنجره برداشت و خودش را با دستاني باز در ميان باد رها ساخت و به استقبال زندگي جديدي رفت.
پزشك و پرستاران، با وجود آن همه تنش و اضطراب، همگي متوجه باز شدن ناگهاني پنجره شدند. باد خنكي وارد اتاق شد و همزمان خط ممتد بر روي دستگاه ثبت نوارقلب ظاهر گشت. ديگر اميدي در دل هيچ يك از افراد حاضر در اتاق براي زنده نگه داشتن پسر نماند. همه با نگاهي تاسف بار به هم نگاه كردند. پزشك دفترچه مشخصات جلوي تخت را برداشت و با بي توجهي آن را برگي زد تا به صفحه‌ي مورد نظرش رسيد. خودكاري كه در جيب سمت راست فرم سفيدش بود را از آن در آورد.
دفترچه را بر روي ميز گذاشت و همين كه خودكار را نزديك صفحه برد و خواست گزارش مرگ آن پسر را بنويسد، چشمش به چيز عجيبي برخورد كرد. فرم از قبل پر شده بود.
نام بيمار: مازيار شمس
پزشك معالج: دكتر احمدي
علت مرگ: خستگي از دنيا
در ساعت 5 و 37 دقيقه بعد از ظهر
پزشك به ساعت نگاه كرد ، ساعت پنج بود و در همان لحظه عقربه ثانيه شمار از عدد 12 گذشت و عقربه دقيقه شمار بر روي 37 دقيقه قرار گرفت.

--------------------
ممنون از دوستان عزيزي كه لطف كردن و داستان چرت و پرت و الكي منو تا ته خوندن....
خوش حال ميشم اگه نظر هاي خوبشون هم بگن....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام

جالب بود  :D 
و کمی غم انگیز  :(

من چندباری داستان های کوتاهت رو دیدم اکثرا توضیحات و وصف های زیاد دارند به نظرم برای داستان کوتاه  اگر یکم کمترش کنی خیلی بهتر میشه

:pand:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخی

مرد:(((((((

منم خسم و اینا

ولی از مردنم میترسم درد داره فک کنم:/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×